سمیه

خیلی دلم برات تنگ شده.گفتم بیام اینجا بنویسم.نخواستم گوشی رو وردارم و بهت زنگ بزنم.چون نمیتونم وانمود کنم چیزی نشده و اتفاقی بین ما نیفتاده.یا شایدم بقول تو مشاور بهم یاد نداده که روح آزادی داشته باشم و دل صاف و بی غل و غشی!!! امروز آخرین دبیت کارت رو هم به مادرم دادم.از همون دبیتهایی که من و تو واسه هم می خریدیم تا باهم راحت تر پشت تلفن چانه زنی کنیم.خوب میدونی که من پشت تلفن فقط با توحرف میزدم و از وقتی که ارتباط مون قطع شد،پول تلفن منزلمون از چندتا هزار تومن بیشتر نشده! پاییز شده و من خیلی خیلی دلم هوای تو رو کرده.عقلم اجازه نمیده بیش ازین خودمو بی حرمت کنم و بیام سراغ تو. مثلا مثل پارسال بهت تبریک تولد بفرستم و تو جواب ندی... بهت بگم که دیگه مزاحمت نمی شم و بازم جواب ندی... هفته ها چشمم به موبایلم خشک شه ولی اسمتو دیگه روش نبینم

.تویی که من برات تاریخ انقضا داشتم توی دوستی.هر وقت خواستی کنارم گذاشتی و هر وقت خواستی بی هیچ شرح و توضیحی اومدی سراغم دوباره و من بی غل و غش بازم تو رو در آغوش گرمم گرفتم و به روت لبخند زدم... پارسال این موقع من یه دیوونه ی تمام عیار شده بودم.بسکه شب و روز بخاطر از دست دادن تو،تنها دوست صمیمی این سی و چند سال زندگیم گریه میکردم.تو باز رفته بودی و منو با یک میلیون سوال جا گذاشته بودی،هرگز اون روزهای تلخ رو از یاد نمی برم.اون روزها به خودم قول دادم که دیگه تا آخر عمر،هرگز چنین بهایی رو پرداخت نکنم.نه بابت دوستی با تو و نه هیچکس. بهرحال گذشت و من پذیرفتم که دوستی واقعی وجود نداره و اون سه سال هم بخاطر احتیاجات روحی من و تو به محبت و پناه بود که اینقدر بهم نزدیک شده بودیم.شده بودیم یک روح در دو بدن،و البته شایدهم من اینطور تصور می کردم. سمیه،شاید این نوشته ی منو بخونی،شایدهم نه،برام فرقی نداره،دیگه اهمیتی هم نداره،اون کسی که نتونه منو برای دوستی خودش نگه داره،بهترکه بره یکی دیکه بهتر از من ،صافتر از من،بی غل و غش تر از من و فداکارتر از من پیدا کنه.تو هم خوب کردی رفتی،راهت رو بعد از سه سال پیدا کردی و رفتی.گفته بودی گرفتاریهات تموم شدن و آفتاب خوشبختیت طلوع کرده.همون آرزویی که برات داشتم.همین برای من کافیه.خوشبختی کسی که تا پای جانم دوستش داشتم و حاضر بودم براش هر کاری بکنم... ولی... تو این روزهای پاییزی رشت، گاهی، خیلی دلم برات تنگ میشه....!

/ 0 نظر / 4 بازدید