در حاشیه رودخانه برفی 8

اول یه خبر خوب بدم که هر دومون آیین نامه و هزارد رو قبول شدیم و یه بار بزرگ از دوشمون ورداشته شد.... دوم اینکه اون گوشی اپل لعنتی م رو تونستم تعویض کنم اونم تو مملکت دیگه! تو مملکت خودمون بعد از اینکه گفتن تعمیر نمی شه، گفتن که شاید دویست سیصد تومن لاشه شو بخرن . اونم تازه شاید! اینجا به ازای 369 دلار یه نوش رو بهت میدن یعنی به عبارتی یک میلیون و خرده ای ازم خریدنش به نوعی.

حالا امروز صبح هر دو با عجله رفتیم و وقتی قبول شدیم بعد از مدت طولانی ، یه خوشحالی بهمون رو کرد. منکه دفعه قبل آیین نامه رو نخونده رفته بودم امتحان داده بودم و رد شده بودم. عباس هم شانس آورد لب مرزی قبول شد. اشتباهم رو تکرار نکردم و ایندفعه حسابی خوندمش و تا می تونستیم تست هزارد رو هم زدیم .شکر که این مرحله طی شد

دیشب مهمون یه دوستی شدیم که کاملا اینترنتی باهاش اشنا شده بودیم. واقعا که آدمها چقدر پشت فضای مجازی می تونن خوب خودشون رو قایم کنن . این دوست عزیز اومد دنبالمون و ما رو برد رستوران ایرانی و شامی خوردیم و بعد رفتیم خونه ش. ولی دیدگاهی که بهمون داد یه دیدگاه منفی منفی بود که تصمیم گرفتیم ارتباطمون رو با ایشون هر چه محدودتر نگه داریم چون وقتی شروع کرد به حرف زدن و از پیشینه ش و وضعیت فعلی خودش گفت، موج پشت موج انرژیهای منفی ترسناک بود که به سوی ما میومد.... اصلا قصد توضیح ندارم ولی با تمام مهاجرینی که تا بحال دیده بودیم فرق داشت .... در تمام مقاطع زندگیش نمی دونست با اون چکار کنه و جالبه تو یکساعت همه ی اینها رو برای ما شرح داد....! هر دو مون به نوعی خیلی خوب حس کردیم که بعلت وضع خراب مالی ش ، بی میل هم نیست که یه جورایی آویزون ماها بشه ولی خب اونقدر تجربه داریم که بتونیم این جور افراد و روابط رو مدیریت کنیم!

بقول عباس دیشب ما به نوعی زیر پوست ملبورن رفتیم! یه جنبه و یه بعد دیگه از مهاجرت رو در طی چند ساعت تجربه کردیم و فکر می کنیم ارزشمند بود...

پی نوشت: امروز آخرین مهلت ورود ما به خاک پاک استرالیا بود

/ 0 نظر / 20 بازدید