باغبونی و دنیاش

پاهام زق زق می کنه. خستگی به اندازه مرگ دارم... رانندگی تو عصر داغ امروز و اداره کردن چهل و خورده ای بچه و دوباره رانندگی تو جاده شلوغ امشب ... کلافه م کرد... نشسته م و پاهام رو دراز کردم تا کمی آروم شن...

خسته ام اما چه زیباست که دوستش دارم... کارم رو دوست دارم... با همه منفی ها و مثبت هاش... گاهی فکرمی کنم انسان چطور می تونه کاری رو که دوست نداره سی سال انجامش بده ؟ من نمی تونستم. حتی اگه جواهرات دنیا رو به پام می ریختن... حتی اگه محتاج پولش بودم... من نمی تونستم و این بود که کار قبلیم رو ولش کردم... الان یه دنیا شاد هستم که با دستای خودم کار دلخواهم رو بوجود آوردم و تو یه محیط خوب و قانونمند دارم کار می کنم... ممکنه کمیتش به چشم نیاد، ولی کیفیتش برام مهمتره... مهم این نیست که چه لولی رو درس می دم، مهم این نیست.

دلم می خواد تو تدریس کودک یه متخصص بشم... دلم می خواد پایه هاشون رو اونقدر خوب و محکم بریزم که یک عمر زبانشون روی اون استوار و پا برجا بمونه، محکم محکم... و اینه که تو هر کلاس تمام تلاشم رو می کنم .... و هر ترم می بینم بچه هایی که از زیر دست خودمون بالا اومدن ، چقدر خوب رشد کردن... احساسم احساس یه باغبونه که با دستای سبزش گلها رو پرورش می ده و ازشون لذت می بره... چه خوب شد که منم یه باغبون شدم...!

/ 1 نظر / 16 بازدید
وفا

باغبون مهربونم ، منهم به اندازه ي تو شادم كه حالا متوجه شدي كه عشق يعني چي ؟ آه كه خستگيش لذتي داره كه نگو ...