سلام بر تو

این روزها خیلی وقتها در کنار خودم تو رو می بینم. خصوصا هنگام آشپزی. همش برمیگردم تا مطمین شم هستی کنارم و مراقب منی. مراقب خرابکاری های احتمالی آشپزی که ممکنه برای هر کسی رخ بده هرچند برای کسی که 14 ساله هر روز پخت و پز می کنه کمی بعیده.

تو این 40 روزی که رفتی بیش از هر زمان کنارم حضور داشتی و عمدتا تو آشپزخونه. وقتی که دارم غذا می پزم و اکثرا به یاد دستپختهای بی نظیر تو می افتم.خورشتهای لذیذی که مثل اون رو نخوردم... قیمه ها و قورمه های فوق العاده ت... سیر قلیه ت ، فسنجونت و حتی ترشیهات...

مادر بزرگ، از وقتی یادم میاد صبحها رو در خونه ی تو چشم باز کردم و اولین چیزهایی که در کنارم می دیدم،رختخواب های سر به فلک کشیده ی کنار دیوار تو بودن ... و بعد هم صبحونه که کنار سفره ی بلند بالای تو می خوردم.

اون روزها خیلی کوچک بودم و مادر و پدر که سرکار بودند، منو پیش تو می ذاشتن... تو خونه ی تو خیلی خاطره ساختم... از دنبال کردن مرغ و خروسهات  تا بوته توت فرنگی تو حیاطت ، تا چاهچه و اون باغ خوشگل پشتش و تا تک تک لحظاتی که موقع آماده کردن غذا و ترشی و هر چیز دیگری من کنارت نشسته بودم و با دقت همه چیز رو نگاه می کردم و زیر نظر می گرفتم ...

از روزهایی که اقا دایی ها میومدن و کنار سفره صبحانه می نشستن و بمن هم یه سکه کوچولو می دادن تا اون روزهایی که من می تونستم رشتی حرف بزنم و مثل الان نبودم که هی تپق بزنم!

یادمه اونقدر روی ترشی هات تعصب داشتی که نمی ذاشتی هیچکس با قاشق فلزی بهشون دستبرد بزنه چون سرکه ش خراب می شد و تمام زحمتت هدر می رفت! مامان بزرگ ،خیلی خیلی خوب زنبیل های خریدت یادمه و اونهمه سبزی و پیاز که می خریدی و میاوردی می نشستی با حوصله فراوان درست می کردی... و منم تمام وقت اونجا حاضر و ناظر بودم...

تو خونه ت همیشه سرکه به وفور داشتی و بوی سرکه تمام خاطراتم رو پر کرده... صدای چرخ خیاطی ژوکی تو، هنوز تو گوشمه .... حتی موقع خیاطیت هم من اونجا نشسته بودم و نگاه می کردم....

سالن بلندت برام بی انتها بود و من و بچه ها چه شلنگ تخته ها که توش ننداختیم! تو اون خونه ی پر رفت و آمد یه عالم جشن ازدواج برپا شد و کلی بچه دنیا اومدن... تقریبا تمام نوه هات کودکی شون رو همونجا گذروندن و اون تلویزیون سیاه و سفید بزرگت جعبه ی خاطرات منه تو اون سالها...

مامان بزرگ ، بعدها که هر سال چند تا سالگرد داشتیم، بعد از مسجد، همه مون تو خونه ی تو جمع می شدیم و شام خوشمزه ی تو رو می خوردیم... ازش سیر نمیشدم بس که لذیذ بود... اون زمان هنوزم سرپا بودی و دوست داشتی بچه هات، حتی بی مهرتریناش، دورت جوع شن و جای خالی عزیزان از دست رفته ت رو برات پر کنن. همیشه خالجون اینهام از تهران میومدن و ما و بچه ها حسابی بهمون خوش می گذشت...

چهار شنبه ها و روزه خونی منزل تو هم یادم نمی ره... همیشه من و خواهرای پور قاسمی تو آشپزخونه ت می نشستیم و اونقدر حرف می زدیم که صدای شماها رو در میاوردیم! تمام مجله خونی من تو همون اشپزخونه بود! و مامان بزرگ یادمه که من و تو چند بار دوتایی با هم رفتیم دهات...

از کدوم خاطره بگم ؟ من که دومین نوه ت بودم و تا 37 سالگیم با تو خاطره داشتم. از کجاش بگم؟ من نوه ای بودم که زیاد بلد نبودم ابراز علاقه کنم. همیشه سکوت می کردم و نمیومدم بغلت کنم و جملات قشنگ بهت بگم.... خجالت می کشیدم چیزی بگم اما پارسال همون نزدیکی های عید یه بار به سعید دایی گفتی که تو نگاهت فرق داره، خیلی شبیه نگاه عادله س! و اون پرسید یعنی چه شکلیه؟ و تو گفتی نگاهت پر از عشقه! و من فهمیدم که اون روز که ما بعد از رفتن مامان و بابا به استرالیا ،تو رو برده بودیم بیمارستان رازی و فکر می کردیم حواس پرتی گرفتی و اون وقتی که من به روت خم شدم و دستت رو گرفتم و نگاهت کردم و به روت لبخند زدم، تو معنای اون رو تمام و کمال فهمیدی ... تو حواست جمع جمع بود... و اون لحظه من آرزو کرده بودم که اون نگاه من حداقل بتونه دلت رو شاد کنه... و گویا اینطور بوده...

مادر بزرگ، نمی دونم حوصله داری اینها رو بخونی یا نه. تو وقتی زنده بودی سواد نداشتی یعنی یادمه که تو اون دوران اول انقلاب حمید دایی چقدر تلاش کرده بود و تازه کلی بهت درس داده بود و تو اکثر حروف الفبا رو یاد گرفته بودی و خیلی هم باهوش بودی... بعدها که اون پر کشید، هر کدوم از ما که رسیدیم، یه چیزی یادت دادیم و تا جایی رسیدی که دعای توسل رو هم شروع کرده بودی به خوندن... اما بعدش یهو کلافه شدی... سردرد و سرگیجه می گرفتی و حوصله تو از دست داده بودی... یادمه هر وقت ماها کتابی دست می گرفتیم با حسرت نگاه مون می کردی و ما خوب میفهمیدیم تو نگاهت چی هستش....

اما الان که دیگه سواد داری ، الان به تمام علوم دنیا احاطه داری. الان تو یه روح متعالی هستی که مدام به همه ما سرکشی می کنی... نمی دونم الان حوصله داری نوشته های منو بخونی؟ اگه شد بخونش مامان بزرگ... من همیشه به یادتم... همیشه به من سر بزن مامان بزرگ... شده بازم تو آشپزخونه بیا و به غذاهام سر کشی کن.... ازش بچش و ایراداش رو بگو... می خوام یه روز مثل تو بشم... یه زن خودکفا و قوی بشم...یه زن با ایمان و خودساخته که تا روزی که زنده بود همه می خواستنش و روزی هم که مرد، اونهمه عاشق داشت....

سلام برتو روزی که بدنیا اومدی

روزی که از دنیا رفتی

و روزی که دوباره برانگیخته خواهی شد

/ 3 نظر / 13 بازدید
وفا

... اين رفته از برم به دياران دور دست ، با هر نگين اشك به چشم تر منست ، در خاطر منست ... دختر مهربانم ! با اين دلنوشته ات ، با اين همدردي ات احساس ميكنم تا حد زيادي از سنگيني ي عقده ي باز نشده ي دلم كاستي .ممنونم دخترم

وفا

كمي سبك شدم عادله ، داشتم خفه ميشدم ، چه عزاداري ي خوب و بي ريايي كردي عزيزم . زنده باشي

انا

بسیار زیبا بود مثل همیشه