در حاشیه رودخانه برفی 6

امروز یکشنبه ست و چهارمین روزی که وارد خونه جدید شدیم. خونه مستقل هست و مال یه زوج جوان ایرانیه که رفتن وطن! واسه همین دو ماهی که ما اینجا موندگاریم.خوبه، همه چی هست و ما بجز مواد غذایی مجبور به خرید چیزی نشدیم.در منطقه باکس هیل ساکنیم و با اینکه ماشین نداریم بسیار راحتیم. همه چیز به ما نزدیکه و یه مرکز تجاری بزرگ در چند صد متری ما هست که تمام ایستگاههای تراموا و اتوبوس در اونجا واقع هست و بدین ترتیب به همه جا دسترسی داریم. فروشگاه ایرانی و افغانی و نون بربری و غیره هم به ما نزدیکن. از همه بهتر کلاس زبان هست که یکیشون کوچه بغلی و دیگری 4 کوچه اون ور تر هست ! ما در انتخاب این مکان هیچ تحقیقی نکردیم و بقول عباس دستهایی از بالا این کارو انجام دادن. همه چیز تا بحال اوکی بوده بجز مدرسه زبان الهه که می گه جا نداریم! حالا بیا و سرگرمش کن بچه رو!

پروین خانم صاحبخونه قبلی مون به حد نهایت در حق ما لطف داشتند و دارند و گاهی سر بزنگاه به دادمون می رسن و کمک حال ما هستن. دیشب هم مهمونی خونه رخساره دوست نازنین دیگری بودیم و خیلی هم خوب بود. یه جورایی مثلا مهمونی به مناسبت عید فطر بوده! امروز هم با تراموا به سیتی رفتیم و کلی پیاده تا بتونیم اکواریوم رو پیدا کنیم که البته وقتی پیداش کردیم دیگه ساعت کار تقریبا تموم شده بود و ما هم واقعا خسته شده بودیم. دور و بر رودخونه یارا که مناظر بی نظیری داشت ، عکس گرفتیم و سوار تراموای مجانی دور سیتی شدیم و حدود یکساعت فقط نشستیم تا به ویکتوریا مارکت برسیم که در این بین گوگل مپ مدام می گفت ممکن است تا رسیدن شما، مقصد بسته شده باشد! ما هم گفتیم خب چه کاریه! همونجا نشستیم تا دوباره به مبدا برگشتیم و از اونجا به باکس  هیل اومدیم و پیاده و یخ زنان و سینه زنان تا خونه اومدیم.

دیروز اولین جلسه کلاس زبان در انگلیش کلاب بود. خیلی فضای خوب و صمیمی داشت. کارمن دختر جوون و دو رگه ی آسیایی بود که با ما کار می کرد و تد هم مرد جوان دیگری بود که با گروه دیگر کار می کرد. این کلاب وابسته به کلیسا هست و در قسمت دوم کلاسمون، داستان کوتاهی از انجیل رو خوندن و اون رو معنی کردین تا ریدینگمون خوب بشه! البته به ما اطمینان دادن که قصدشون تبلیغ مسیحیت و فشار آوردن به ما نیست! ما هم که خب هدفمون کلا زبان کار کردن بود و خب چه فرقی داره تبلیغ چیزی باشه یا نه...

الهه خیلی از کارمن خوشش اومد.چون اون رو به یاد یانگوم می انداخت خصوصا وقتی می خندید و چشمهای بادومیش بسته می شد.البته کارمن کره ای نبود بلکه پدرش چینی و مادرش مالایی بود....

ادامه دارد

/ 0 نظر / 8 بازدید