در حاشیه رودخانه برفی 12

امروز رفتیم وستفیلد که برای لپ تاپ الهه کیف بخریم. خوشش نیومد چون تنوع جنس اونقدر بالا نبود. کمی الکی گشت زدیم تا اینکه تصمیم گرفتیم که بریم یه کاپوچینویی بخوریم و برگردیم خونه.سفارش دادیم و نشستیم. وقتی آوردن و من شروع به خوردن کردم ، شنیدم که عباس داره با خانمی که کنار دستش نشسته صحبت می کنه . نگاه کردم و دیدم یه خانم میانسال ایرانی هست که بسیار هم خوش صحبت بود... می گفت اوایل انقلاب به اجبار وطن رو ترک کرده و به اینجا اومده... چهار تا بچه داشته و خیلی صحبت کرد... از تجربیات خودش گفت و اونقدر خوش سخن بود و اونقدر از ته قلبش حرف می زد که واقعا مبهوتش شدیم. خدای تجربه بود ... برای اولین بار بود که ما از زبان یه ایرانی مقیم اینجا نکاتی رو می شنیدیم که اینقدر حاکی از دقت یه مادر بود. مادر چهار فرزند قد و نیمقد که در این مملکت دور و غریب ، همه شون رو به سرانجام خوبی رسونده بود... این مادر تمام تلاشش رو کرده بود که بچه هاش ایرانی بار بیان و ظاهرا موفق هم بوده ولی از سختی های راه هم گفت و بسیار عمیق صحبت می کرد.... در پایان هم ما رو رسوندن به خونه. تو ماشین هم حرفهاش باعث شد اشک تو چشام حلقه بزنه چون بیشتر و بیشتر به این معتقد شدم که کاینات هر جا لازم بدونه ، انسانهایی رو سر راه همدیگه قرار می ده تا ماموریتی رو در قبال همدیگه به انجام برسونن و امروز ما به بهانه خرید کیف به وستفیلد رفتیم اما اتفاق دیگری در انتظار ما بود

/ 0 نظر / 26 بازدید