یک حس دوباره

یه ماشین حساب کاسیو از همونهایی که راحله داشت. خیلی دلم می خواست. یادمه اون سال 200 تومن عیدی جمع کرده بودم. 200 تومن اون زمان برای خودش رقمی بود! یادمه با مامان رفتیم راسته کتابفروشان بازار بزرگ رشت و اون رو خریدیم... هرگز اون شور و شعف حاصل از بدست آوردن اون رو فراموش نمی کنم. چند روز حسابی تو رویا بودم... نمی دونم چطوری باید توصیفش کنم . حتی اون رو یه روز به مدرسه بردم و به همکلاسی ها نشون دادم. تو خونه بهم گفته بودن نبرمش مدرسه. آخه اون روزها مثل الان نبود که هر بچه ای صد تا ماشین حساب و موبایل و تبلت تو دست و بالش باشه و هیچکدوم رو قدر ندونه. اون موقع داشتن یه ماشین حساب اونم در کلاس پنجم شاید رویای خیلی ها بود... و من اون اشتباه رو کردم و بردمش مدرسه.

در اولین زنگ تفریح که رفتم حیاط و برگشتم دزدیده شد! به همین سادگی ؛ و الان نمی دونم احساس وحشتناک بعد از اون رو توصیف کنم... دیگه پیدا نشد و من چقدر غصه خوردم و حتی تو دفترچه خاطرات اون روزهام براش نامه نوشتم که کجا رفته و چرا رفته!

سالها گذشت و من مثل همیشه این حس رو از پدر و مادرم مخفی کردم که چه بسا اگه می گفتم از اون بهترشو برام تهیه می کردن...

من بزرگ شدم و بعدها بدست آوردن ماشین حساب خیلی آسون شد... شاید ده تا ماشین حساب جور واجور اومدن دستم و تقریبا همه شون جایزه بودن ولی هیچکدوم اون اولی نشدن. هرگز اون نشدن. دیگه از هیچکدومشون لذت نبردم ...

وقتی دبیرستانی بودم با همکاری خواهرها و برادرم یه کی بورد کوچیک خریدم . در این مورد خاص می تونم بگم که اون لذت تکرار شد و بعد از اون یه مدت بسیار طولانی نیومد تا اینکه هفته قبل،به کمک عباس یه گوشی حسابی پدر مادر دار واسه خودم خریدم. گوشی قبلیم بطرز وحشتناکی هنگ می کرد و باطری خالی می کرد و تعمیر هم روش تاثیر گذار نبود.واقعا دیوانه م کرده بود و تلاش من برای کنار اومدن باهاش بیش از سه سال طول نکشید...

دیروز به عباس می گفتم با این گوشی دوباره حس کلاس پنجمم برگشت... دوباره شدم همون دختر کلاس پنجمی که با عیدیش یه چیزی رو خریده بود که دوست داشت! گفتم بندرت چیزی منو در زندگی خیلی خیلی شاد کرده و این یکی از همون نوادره.لبخند

/ 1 نظر / 3 بازدید
وفا

مباركت باشه عزيزم ، خوشحالم كه خوشحالي ، دست عباس آقا درد نكنه كه اون حس زيبا رو دوباره در تو زنده كرد .