چه دور و چه دیر

امروز بازی ایران بود در بریزبین استرالیا و من تمام وقت به فکر او بودم.به فکر دختری که نوجوانیش را شاهد بودم با تمامی فراز و نشیبهایش٬با تمامی شور و‌ شوقش٬که البته در ما معنایش را باخته بود!
خواهر کوچکم را می گویم که نوجوانیش با عشق فوتبال گذشت٬با عشق استقلال٬تیم ملی و بازیهایش آنهم پای تلویزیون کوچک خانه مادر و گاهی مادربزرگ... ‌
امروز تمام وقت به یادش بودم٬همو که حتی در زمان قهرهای بچگانه مان یادم می ماند که از باجه هر روز برایش روزنامه استقلال جوان بخرم تا بی خبر نماند این ...دختر دبیرستانی! همو که اتاقش را از پوسترها٬آبی کرده بود ...
این دختر امروز هزاران کیلومتر آن طرف تر با آرامش به دیدن تیم مورد علاقه اش رفت. از نزدیک آنها را دید٬جیغ زد٬فریاد زد و بغض فروخورده اش را بیرون داد...
برایش خوشحالم که توانست این لحظات را داشته باشد...
اما مرتب با خود میگویم: چه دووووور٬چه دییییییر!

/ 1 نظر / 7 بازدید

[تایید][گل]