بعد از فوت رها ، با اینکه خویشاوندی خونی با او نداشتم ، زندگی برایم حکایت از چمدانی دارد که باید در دست داشت و بی توجه به گذشته و خاطرات خوب یا بدش ، با آن فقط باید رفت و رفت و رفت... دیگر خاطره نمی نویسم، یادگاری جمع نمی کنم... نمی نشینم و یاد فلان سالگی و بهمان دوران نمی کنم...

مرگ را هرچند هنوز برای دیگری می بینم، بسیار ممکن یافته ام... بسیار نزدیک و قوی، بسیار محتمل و واقعی...

قبل از مهاجرت، مجبوری زندگیت را ورق بزنی، به تمام عکسهایت سر بزنی، کمدهایت را باز کنی ، لباسهایت را سبک کنی و تمام کارهایی که هر انسانی آرزو دارد قبل از مرگ فرصت انجامش را داشته باشد، به نحوی بسیار سریع و جسورانه انجام دهی... مهاجرت مانند رفتن به عالم دیگر است، منتها با کمی آمادگی ، بقول خواهر ، زندگی در آکواریوم یا تجربه پس از مرگ... و من این مرحله را بدون انکار خودم و سانسور احساسات خود، در حال تجربه ام

/ 0 نظر / 20 بازدید