دمی با تو

دخترم ، به این فکر کردم که یه روز میای این وبلاگ رو زیر و رو می کنی و میگی: آخه این کجاش درباره منه؟ همش که درباره مامانمه! اگه قرار بود از خودش بنویسه چرا اسم منو توش آورد؟

خب یه جورایی هم بهت حق دادم. خودم هم گاهی این رو از خودم می پرسم که چرا اینقدر از تو کم می نویسم! خب تو هم حقی داری و من از بس تو هیاهوی زمانه گم شده م ، گاهی این رو فراموش می کنم.

الان که اینها رو می نویسم ، تو کلاس ششمی ، و روزی که برای اولین بار وبلاگ نویسی کردم ، تو پیش دبستانی بودی. یه روز پاییزی بود... بگمانم 26 آذر 86 بود و من کارمند یه اداره بودم... شبنم بهم پیشنهادشو داد و با کمک هم ساختیمش. راستش اون موقع نمی دونستم وبلاگ می شه بهترین همدمم،و الان که از اون روز شش سال و خورده ای میگذره، هنوز مرتب می نویسم و الان این دومین وبلاگمه... شاید درباره تو کم می نویسم ولی بدون که این نوشته ها برای توست... یادداشتهای زندگی مادر توست برای روزهایی که بزرگتر شی و بخوای از زندگی اون و گذشته ش بیشتر بدونی... سعی کرده م خوب بنویسم و می گن که قلمم خوب بوده... همونقدر که مادرت ساکته، قلمش گویاست و تو این قلم  رو به خوبی از من به ارث بردی...

تو الان کلاس ششمی ، مدرسه صایب . داری سخت تلاش می کنی که ماه دیگه آزمون تیز هوشان رو پشت سر بذاری و امیدوارم نتیجه ی یک سال تلاشت رو ببینی... امیدوارم همیشه موفق باشی و شاد، چیزی که ما در سن تو نداشتیم ...

.این روزها که بهاره، همه دوباره تلاششون رو آغاز کردن، از طبیعت و پرنده ها بگیر، تا من تو آموزشگاه ، و تو توی مدرسه ت و بابا تو کارش. دایی و خاله به استرالیا برگشتن و هر کی سرش رفت تو کارش... این روزها حنا کوچولو هم بهار رو حس کرده و واسه همینم یه بار توری پنجره رو باز کرد و فرار کرد، البته فهمید خبری نیست و بعد از یه شبانه روز برگشت... چرک و گرسنه!

اون روزهایی که تو کوچک بودی خیلی خیلی زود گذشت و من چیز زیادی ندارم تا از روزمرگی های تو بگم... الان اگه بخوام چیزی بگم، حکایت نوجوانی های توست... حال و هوای این روزهای تو رو خوب می فهمم... خودم روزی همان ها را داشتم و این روزها خیلی خیلی تکرار خودم رو در تو می بینم...

دخترم خیلی دوست دارم روزی برسه که من و تو با هم این وبلاگ را بنویسیم... دو نویسنده توانا... و خیلی بیشتر دوست دارم که روزی این وبلاگ را کتاب کنیم! فکر کنم چیز خوبی از آب در بیاد...

من نوشته هام را به تو می سپارم و این بهترین میراثه... چرا که امام صادق گفته :بنویس و دانش خود را منتشر ساز و اگر مردی آن ها را برای فرزندانت به میراث بگذار...

/ 2 نظر / 6 بازدید
***کلبه کودک***

سلام... بیش از 100 عنوان سی دی اختصاصی کودک عکس نی نی های نازگوگولی!

وفا

خداروشكر يادت اومد كه از (الهه) ومامان ، تا حالا فقط مامان بود واميدوارم از اين پس اغلب الهه با مامانش باشه (شوخي) شانس آوردي بچه خودش اعتراض نكرد .