در آغوش مادر2

مامان و بابا اومدن. زدوتر از اونی که قرار بود بیان... دلیلش رو کار ندارم ولی اومدن... خیلی خوشحالیم. صحیح و سالم هم رسیدن هر چند با حدود 10 ساعت تاخیر ولی اینکه باز تونستن بی کمک هیچکس بیان سر خونه شون باعث خوشحالی همه ماست.

مامانبزرگ هم حالش خوبه... این چند وقت رفتن مامان براش شوک بزرگی بود و عین بچه ها واکنشهای روحی و جسمی متفاوتی نشون می داد... خدا رو شکر همه چیز بخیر و خوشی تموم شد و امانتشون بهشون پس داده شد...

دیشب رفتیم منزل مامان. من و الهه... روحیه بسیار خوبی داشتن و بابا سرشار از هیجان خاصی  و حافظه خاص ترش داشت ریز به ریز همه چیز رو برای ما تعریف می کرد و ما هم حسابی می خندیدیم و کیف می کردیم....

چند تا سوغاتی قشنگ هم گرفتیم که سرگل اونها یه جاسوییچی هست که شکل کشور استرالیاست. خیلی خوشگله و روش هم کانگورو داره!

خیلی خویشحالم که شاد و سرحال میبینمشون و باز صدای مادرم رو از پشت تلفن بی هیچ تاخیر زمانی می شنوم.... هر چند تلفن منزل ما چند روزه یه طرفه شده!ناراحت

/ 1 نظر / 5 بازدید
علی

چشمتون روشن.[لبخند]