کیف

تمام ماجرا از روزی شروع می شه که من تو قسمت بالایی کمد رختخواب ها در منزل مامانم ، کیف و کفش عروسیش رو پیدا کردم... بهمراه یه کیف دیگه که حسابی کهنه و درب و داغون بود و یه حالت چرمی داشت. معلوم بود یه روزی رنگی جگری داشته و خیلی خوشگل بوده. اون روز کفش مامانم رو بزور پوشیدم ، کیف عروسیش رو ورداشتم و مشغول بازی شدم.... یهو فهمیدم دیرم شده. من بعد از ظهری بودم و سرویس در حال رفتن بود. تنها چیزی که بعدش یادمه، این بود که گریه کردم و فکر کنم با بابا یا محمود دایی به مدرسه رفتم...

فکر کنم عشق به کیف از اون روز در من جرقه زد! بارقه دومش زمانی بود که من دانشجو بودم و رفتم فروشگاه اتکا و یه دونه کیف برای ارمغان و یه کیف هم برای خودم گرفتم. یادم نیست چه رنگی بود ولی خیلی دوستش داشتم و دنیایی داشتم باهاش ...

کم کم به روزی رسیدیم که ازدواج کردم و بعدشم رفتم سر کار... جنون کیف در من از روزهای آغازین کارم شروع شد که یه کیف کرم رنگ دست همکارم دیدم و تصمیم گرفتم یکی عین همون بخرم غافل از اینکه  کیف رنگ روشن خیلی زود چرک می شه و در اغلب موارد هم قابل تمیز شدن نیست مثل کفش رنگ روشن، و کلی با لباس روشن فرق داره... خلاصه اون کیف ما خیلی زود کثیف شد و هر چقدر شستمش نشد که نشد . مجبور شدم نگهش دارم ولی یکی دیگه خریدم.... و خیلی زودتر از اونی که خودم بفهمم ، معتاد شدم! هیچوقت در خرید چیزهای دیگه تنوع طلب نیستم و همیشه ساده ولی شیک لباس می پوشم نه مدل خاصی رو دنبال میکنم و نه در پی مد هستم، فقط در مورد کیف قضیه کاملا متفاوت می شه... بعد از خرید هر کیف جدید مقادیری عذاب وجدان سراغم میاد و یکی دوتا از کیفهای قبلی رو رد می کنم یعنی می دم یه نفر دیگه استفاده کنه بنده خدا. بعضی ها رو هم نگه می دارم . رو چرای قضیه فکر کردم. اینکه اینقدر کیف دوست دارم.... اخیرا بعد از فکر کردن زیاد به این نتیجه رسیدم که من در کیفهام امنیت جستجو می کنم! یه خیال راحت از توش می خوام... وقتی همه وسایلم توش با ترتیب خاصی چیده می شن، خیالم جمع می شه ،حس می کنم تمام دنیا مال منه و تا مدتی از داشتنش حقیقتا لذت می برم . شاید از هیچ چیز دیگه ، حتی طلا جواهر اینقدر اشباع نمی شم که از کیف می شم... کیفهای مورد نظر من باید ویژگی های خاصی داشته باشن: یکی اینکه زیاد گنده یا زیاد کوچک نباشن. دیگر اینکه دهانه شون گشاد باشه چون در غیر اینصورت وسایلم رو نمی تونم راحت پیدا کنم و سردرگم و هول می شم. سوم اینکه باید حداقل سه تا جیب داشته باشه و لایه داخلیش باید رنگ روشن باشه.... دیگری اینکه دسته ش نه اونقدر بلند باشه نه اونقدر کوتاه ، جوری باشه که رو شونه م راحت نگهش دارم.در هیچکدوم از کیفهام کتابهای آموزشگاه رو نمی ذارم چون سنگینی کیف برام شونه دردهای وحشتناک میاره. کتابهام همیشه تو یه ساک دستی هست....

حالا فکر نکنین می رم کیف صد هزار تومنی می خرما! نه، من کیف هام رو ارزون می خرم چون می دونم خیلی زود باید عوض شن ، بنابراین جز یکی دو مورد ، هرگز از مغازه خرید نکردم و همیشه از بساطی های معروف میدون شهرداری خودمون خرید می کنم. خیلی هم چیزهای خوشگلی گیرم میان... امسال یه خورده سنت شکنی کردم یعنی رفتم کیف قرمز خریدم... اونم از مغازه!

امیدوارم عمر این بدبخت کمی از بقیه بیشتر باشه!چشمک

/ 2 نظر / 16 بازدید
وفا

حقيقتا از خواندن نوشته هايت لذت ميبرم تو بايد رمان نويس ميشدي چون خيلي آرام و با حوصله آدم رو ميبري در فضاي گذشته اي كه حتي ممكن است از ياد برده باشد ، من كه ممنونم ازت چون كاملا روحيه ميگيرم . [گل]

شبنم

عزیزم...منم عین تو معتاد کیفم...یادته الهام می گفت با این کیف تورو خدا لباسهای خوب بپوشین..به نما بیاد؟یادته؟ما هم می خندیدیم و فردا بازم همون روپوش قبلی رو میپوشیدیم![نیشخند]