دوچرخه سلام

تصمیم گرفته بودم که دوچرخه سواری رو شروع کنم و براش هم متتظر کسی نباشم تا بهانه ای بدست خودم نداده باشم. پریشب که رفتم سراغش ، دیدم قفلش گیر کرده و هر چی زور زدم باز نشد که نشد. عباس هم نتونست بازش کنه و من کلی دمغ شدم. دیروز هم عباس تمام وقت در حال ور رفتن با قفله بود و آخرش با چکش به جونش افتاد و اون رو شکست و در نتیجه یه قسمت کوچک از دیوار حیاط هم داغون شد چون مجبور بود قفل رو روی اون تکیه بده تا بتونه با چکش بزنه تو سر بی مغزش.هیپنوتیزم

خلاصه امروز صبح که پا شدم تند و تند کارهای آشپزخونه رو انجام دادم تا بعد از ناهار بتونم برم افتتاحش کنم ولی بادگرم تازه تموم شده بود و بارون دیوانه وار می بارید...اولش باز دمغ شدم ولی بعدش گفتم باید رو کم کنی راه بندازم و برم!از خود راضی

رفتم و در کوچه رو باز کردم ... سیل می بارید. کمی تردید کردم و گفتم اگه کسی منو ببینه مسخره می کنه ولی بعدش گفتم به درک. هر کی هر چی می خواد بگه. دل به دریا زدم و رفتم... تو تمام کوچه های اطراف دور زدم و خیلی هم کیف داد. بارون تو صورتم شلاق می زد ولی خوشحال بودم که این دیوونگی قشنگ رو انجام دادم...

شما هم بیاین با هم بریم نیشخند

پی نوشت: اون بارون تبدیل شد به برف. اولین برف سال 93 چشمک

/ 0 نظر / 14 بازدید