عشق عکس ها

دوربین همون یار همیشگی و دوست داشتنی خودمه. دوربین از من عادله ای ساخت سرشار عکس. اولین دوربینی که در عمر به دست گرفتم در کودکی بود. یه دوربین خراب و درب و داغون که کداک بود. البته خیلی بچه تر از اون بودم که بتونم اسمشو بخونم. یادم نیست کی برام خونده بود. تو ساختمون خرابه ی کارخونه پیداش کرده بودم. منظور ، کارخونه پدربزرگم بود که پشت خونه شون بود و سالها بود که به حال خودش رها شده بود و حالت نیمه ویرانه ای داشت. زمانی که ما کوچک بودیم توش بازی و کاوش میکردیم و مثل بچه های تو فیلمها سفرهای کاوشگرانه توش می کردیم و من اون دوربین رو توش پیدا کرده بودم...

یادمه که ماها از کودکی خیلی عکسهای خوبی داشتیم و اون زمانها ، با اینکه خونواده مون دوربین شخصی نداشتن ، در هر مناسبتی اعم از تولد یا ازدواج و یا هر مناسبت بی مناسبت دیگری ، از دوست و اشنا قرض می گرفتن و از ما راه و بیراه عکس می گرفتن . اولین عکس زندگیم رو از دو ماهگیم دارم...دایی ها و خاله و مامان و بابای با حالی داشتم... و همه ی این خوشی ها و مناسبتها مال قبل از دوران فاجعه بار بعد از سال 59 و آغاز از دست دادنها در خانواده مادری من بود...

آخرین تولد و آخرین عکس تولد مربوط به 7 سالگی راحله بود در خونه جدیدمون. مربوط به سال 58... تو اون تولد من سه ساله هم با کیک راحله عکس گرفته بودم... انگار همه می دونستن که اون تولد و اون عکسها، پایان خوشی های خونواده ما خواهد بود برای بیش از ده سال... بعد از اون دیگه عکسی از تولد در آلبوم هیچکدوممون گذاشته نشد و هیچ عروسیی در خونواده مون به خوشی برگزار نشد. همه مون زندگی رو فراموش کرده بودیم... فراموش کرده بودیم که از بچه هایی که تو اون دوران پر هیاهو داشتند یکی یکی به دنیا می اومدن هم باید عکسی به جا می موند... اون ها هم باید بعدها، تصویری از کودکی های خودشون می داشتند ... همه ، همه چیز رو فراموش کرده بودن...

*

سال 69 بود که خاله م برای اولین بار به زیارت حج رفت و از ما پرسید چی برامون بیاره و ما خجالتی ها هم گفتیم هیچی، ولی من می دونستم راحله دلش یه دوربین می خواد، بنابراین به خاله م گفتم و مامان هم دعوام کرد که چرا همچین چیزی رو درخواست کردم.

ولی انگار کارم درست بود چون خالجون برای راحله یه دوربین آورد. باز هم یه دوربین کداک زیبا و البته با ظاهری بسیار متفاوت از اون یکی کداک...

از یک ساعت بعد از دریافت دوربین،عکس گرفتنهای ما شروع شد... اولین بچه ای که در خانواده دارای بیشترین لحطات ثبت شده بود علی کوچولو ،آخرین فرزند خاله م بود... چپ و راست ازش عکس می گرفتیم و البته راحله با سخاوتمندی فراوان ، همیشه دوربینش رو به من هم می داد تا بتونم باهاش عکس بندازم....

اولین عکسی که خودم گرفتم از رودخانه سفید آب در رودسر بود و از دریا... زمانی که برای اولین بار رفته بودم به اردوی دانش اموزی. اون موقع سوم راهنمایی بودم...

دوربین کداک مشکی راحله لحظات خیلی زیبای رو برای ما در زندگی ساخت و تا جان در بدن داشت برای ما کار کرد....تقریبا تمام عکسهای ما برای مدت ده دوازده سال از لطف اونه و راحله عزیز ، هرگز از دادن اون به من و دیگران دریغ نکرد... بعد از اون دوربین ، دوربینهای زیادی وارد خونه شدن. از کونیکا و کانن بگیر تا المپیوس و سونی... و من الان یه دیجیتالی صورتی سونی دارم که چهار سال قبل گرفتمش ... من بعنوان عکاس ترین فرد خونواده تا حالا شاید بیش از صد هزار تا عکس گرفته م و الهه بعنوان پر عکس ترین کودک خانواده ما ، شناخته شده... این روزها که کسی دیگه عکس چاپ نمی کنه، مامان من ، با آخرین دوربین غیر دیجیتالی که من داشته م و ازم خریده ، همچنان عکس می گیره و ازش لذت می بره و هیچ چیز نمی تونه اون رو قانع کنه که از دوربین دیجیتال استفاده کنه. چون لذتی که در چاپ عکس هست هرگز در تماشای اون از طریق مونیتور نیست و همیشه من به این فکر می کنم که آیا عشق عکس بودن هم می تونه ارثی باشه؟ چون در مورد توارث ژن ضد عکس برخی افراد خانواده م کاملا مطمین هستم.... شیطاندر این صورت خیلی خوشحال می شم ، چون فرزند الهه هم در اینده صاحب عکسهای فراوانی خواهد بود... انشااللهقلب

/ 2 نظر / 5 بازدید
انا

مثل همیشه زیبا و دلنشین

وفا

نوشته هايت براي كساني كه در گذر اين خاطرات با تو همراه بوده اند بسيار دلچسب و زيباست . به نظرمن همين كافيست كه مارا به زمان ومكان گذشته مان ميبري ، گذشته اي كه شايد در حال فراموش شدن باشد ممنونم كه زحمت ميكشي ومينويسي .