دایی

داشتن لااقل یک دایی در زندگی هر انسانی لازمه. دایی موجودیه که نمی شه تعریفش کرد. مثل عمه و عمو و خاله که هر کدوم موجوداتی متفاوت و بی نظیرن با تعریفهای جداگانه و مخصوص به خود. ممکنه انسانی بتونه بدون عمو و عمه زنده بمون ولی بعقیده من بدون دایی و خاله هرگز نمیتونه!

الهه من یه دونه ست. فرزندانش دایی و خاله نخواهند داشت و این، در زمانه ی اونها عادی خواهد بود چون تک فرزندی در جامعه ما حسابی جا افتاده ولی خودش این شانس رو داشت که دوتا خاله، یه دایی و پنج تا عمه داشته باشه. حالا عمو رو کاریش نمی شه کرد...

من در زندگیم به وفور دایی و عمو داشتم. خاله و عمه هام سر هم 3 نفر بودن. دایی هام 5 تا و عموهام4 تا.همه شون ما رو دوست داشتن ولی گرمای وجود عموها و عمه ها رو هرگز حس نکردم... زیاد به هم نزدیک نبودیم . ولی تمام خاطراتم پرهست از خاله و دایی...

خاله ی یگانه ای دارم... در تعریف نمی گنجه و عاشقشم... همیشه برای ما هست و از مهربونیش ما رو سیراب می کنه... یه دونه باشه انشالا...

دایی... آه دایی ... 5 تا داشتم... هنوز از یاد آوریشون اشک به چشمانم می دوه... مثل همین حالا... دایی برای من مقدسترین واژه دنیا بود ... کجایین شماها؟

سه تاشون که تو سالهای کودکی من مثل اصحاب کهف " اذقاموا" سر دادن و رفتن... به جایی که نمی دونم کجاست... به آسمونی که هر جاش رو نگاه می کنم نمی تونم ببینمشون...

دو تا برام موندن... خاطرات کودکیم پر هست از اونها...

محمود داییم با همه شوخی هاش. با اون صدای کلفتش... با راه رفتن من روی پشتش وقتی تنش درد می کرد و بمن می گفت که دمرو می خوابه که من پشتش راه برم تا قولنجش بشکنه! با شمردن خالهاش که 99 تا بودن... با دور زدن دور شهر که کار هر شبش بود و هنوز گردشهای شبانه دور شهر منو به یاد اون می ندازه...با خاطره رفتنمون به رامسر و قم و تهران... با خاطره کوکو سبزی و کله پاچه ی تو راه ، رفتن به چاه جمکران و اینکه من پنج ساله فکر می کردم قراره امام زمان تا صبح ظهور کنه و واسه همینه که ما تا صبح بیدار موندیم!

با همه چیز و همه چیز و هر چیزی که اون رو از ما گرفت... سالهاست ندارمش...

سعید داییم که کمترین تفاوت سنی رو با من و راحله داشت. خاطراتمون پر هست از لی لی کردنها. تاب خوردنها... سر به سر گذاشتن ها...عکس گرفتن ها... و شب عروسیش که من 9 ساله خیلی دوست داشتم یه انگشت به کیک صورتی و قهوه ایش بزنم...

این روزها به حد بی نهایت از هم دور شدیم... کاش می شد ازش بپرسم چرا؟

یه دایی دیگه داشتم که خیلی خیلی دوستش داشتم... این دایی من رسما دایی نبود ولی قلبا یه دایی بی نظیر بود... یه دایی عاشق بود... یه دایی که اگه الان زنده بود می رفتم تو آغوشش و تمام بی دایی بودن این سالها رو تو آغوشش گریه می کردم...

اون پسردایی مامان بود که از هفت هشت سالگی پیششون مونده بود و مامانبزرگ و بابا بزرگم با قلب بزرگشون اون رو به فرزندی پذیرفته بودن و بزرگش کرده بودن... یوسف دایی عزیزم که هنوز گرمای آغوش پاک و بزرگش رو حس می کنم... سال 77 وقتی من دانشجوی سال سوم بودم از دنیا رفت...

این روزها من موندم و حسرت آغوش یه دایی... آخه خیلی چیزها هست که یه خواهرزداه فقط می تونه به داییش بگه و هر انسانی در زندگیش لا اقل به یه دایی نیاز داره .

وقتی عکس العملهای الهه رو بعد از رفتن داییش به استرالیا و حالتهای روحی وحشتناکش رو دیدم، وقتی دیدم از هر چیزی که اون رو به یاد دایی می ندازه و متعاقبا اشک به چشماش میاره میگریزه، خیلی یاد خودم می افتم...

چقدر دلم یه دایی می خواستناراحت

/ 3 نظر / 4 بازدید
انا

عزیزم ،مثل همیشه زیبا و پر از احساس بود ،قلمت مستدام باد

انا

عزیزم مثل همیشه زیبا و پر احساس.قلمت مستدام باد

وفا

با اين نوشته هات دل منو آتش ميزني ، از گذشته ، از حال ، از مهرباني ، از باهم بودنها ، والان از جدايي ها و... واما تا آنجا كه من اطلاع دارم دايي سعيدت به همان اندازه ي كودكيهاتون به همه ي شما عشق مي ورزه و در علاقه اش نسبت به شما تغييري ايجاد نشده فقط كافيه كمي فقط كمي خودتون نزديكتر بشين كه مشكلات زندگي امكان اين كار زيبا رو از همه ي ما حتي از سعيد دايي هم گرفته ، به اميد رسيدن روزهاي شاد براي همه ي انسانهاي مهربان .