1000 ساعت و 15000 کیلومتر عشق

اون روزی که شاد شاد، دم در موسسه کیش رشت واستادم و در حالی که بارون وحشتناکی بیرون می بارید، به عباس زنگ زدم و گفتم که دمو رو قبول شدم، اون لحظه ای که تو تاکسی نشستم و در حالی که در پوست نمی گنجیدم، به خواهرم و بقیه مسج دادم و قضیه رو گفتم.... احساس می کردم این چیزی که با دستهای خودم ساختم رو هیچکس نمی تونه از من بگیره.... این شغل رو که عاشقش بودم... تو مکانی که برام خونه ی دوم بود... منتها یه دلشوره ای ته این شادی بود و اون اینکه محل کارم یه شهر دیگه بود... با 35 کیلومتر مسافت! هرکی می شنید یه مکث می کرد و میگفت: انزلی؟ و من بین تردید و تصمیم می موندم...

آخرش انتخاب کردم... رفتم و گفتم اگه نرم باید یک عمر خودم رو بخاطرش سرزنش کنم... و براستی اگه نمی رفتم همینطور می شد... تو کیش من یاد گرفتم  با یه کلاس 20 نفره پسر سر و کله بزنم... یاد گرفتم دخترکوچولوهای شکستنی رو بغل کنم و از یاد گرفتم آوازهای کتابهای هپی رو با صدای بلند بخونم. یاد گفتم که قیچی دست بگیرم و باهاشون کاغذ ببرم و بچسبونم.... یاد گرفتم تغذیه م رو با کوچولوها قسمت کنم... یادگرفتم دست به سر هدیه بکشم و هنگام سیلی زدن مادرش ، اون رو از دستش بقاپم! خیلی چیزها یاد گرفتم.... من خوب درس دادن رو یاد گرفتم... یه معلم خوب شدن رو یاد گرفتم و از همه مهمتر، رانندگی تو جاده رو بخوبی یاد گرفتم!

دو سال گذشت... اوایل، در اون روزهای سخت سخت، همش از خودم می پرسیدم آیا من همینطور عاشق خواهم موند؟ و الان که به پشت سر نگاه می کنم می بینم هنوز مثل روز اول ، عاشقم! این یعنی تونستم خیلی چیزها یاد شاگردام بدم !

بیش از 1000 ساعت تدریس گذشت... نه ترم و بیست و نه تا کلاس... و  تا الان هرگز شاگردام رو غریبه ندونستم.... هرگز فکر نکردم اینها مال شهر دیگری اند و اونها رو سطح پایین ندونستم... الان دلم خیلی گرفته.... بغض دارم... دلم برای کوچولوهام تنگ می شه... دیگه اونها رو نمی بینم... یعنی شاید هرگز.... دیگه نازی کوچولو پیشم نمیاد و درحالی که یه گوشه مقنعه ش تو دهنشه، بهم نمی گه که آیا ترم بعد من معلمش خواهم بود یا خیر. دیگه مهشید از دور بطرفم نمی دوه و منو بغل نمی کنه... دیگه ثنا و آتنا و ستایش و مهدیه دوره م نمی کنن که ترم بعد با اونها باشم... دیگه عسل و تینا رو نمی بینم... دیگه ماهک و زهرا از خوشحالی بودن من در کلاس ، جیغ نمی زنن.... دیگه سروش برای عذرخواهی از شیطنتهاش نمیاد با من دست بده! دیگه مازیار جونور یهو از کلاس در نمی ره! دیگه پیام تو گوشم قول نمی ده که پسر خوبی باشه تا بتونه ستاره بیشتری بگیره... دیگه ساینا تو کلاس یهو گیلکی تپق نمی زنه! دیگه آخر ترم گودبای پارتی و عکس نمی گیریم.... دیگه تو گرمای تابستون و زیر بارون زمستون و پاییز انزلی ، با فرشته و سحر و شقایق و فاطمه تو ماشین من نمی چپیم و در نمی ریم! دیگه تو دفتر اساتید نمی شینیم و تو سر و کله ی هم نمی زنیم... فکر کنم همه اینها تموم شدن و این اولین محیط کار من هست که موقع رفتن ازش اینقدر دلتنگم....

شاید یه روزی که رفتیم لب دریا، ده سال دیگه یا بیست سال دیگه، یه جوان زیبا و رعنا بیاد و بهم سلام بگه . وقتی نشناختمش، بهم بگه که شاگردم بوده. بگه زبانش رو ادامه داده و خیلی بهش علاقمنده...بگه که از بس زبان رو دوست داشته الان مدرس شده و اون لحظه چقدر خوشحال خواهم شد....

امیدوارم همه ی کوچولوهای من موفق بشن و آینده درخشانی داشته باشن... چه من و ما باشیم و چه نباشیم... چه من در رشت باشم و چه در انزلی و چه هر جای دیگر دنیا....

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
وفا

مثل هميشه توانستي احساسات پاكت را نسبت به پاكترين وصادق ترين انسانها بيان كني، واقعا به اين شيفتگي و عاشق شدنت بايد بي نهايت تبريك گفت . مهر ورزيدنت ، دوستداشتنت قابل ستايش است هميشه عاشق بماني ، عشق به انسانها عشق به خوبيها... شاد باشي .