فرح

اولین باری رو که دیدمش یادم نمیاد ولی همون روزهای اول بود که تازه وارد اونجا شده بودم. تو اتاق برنامه ریزی که خانمهای اداره همیشه رد طول روز چند دقیقه ای رو برای استراحت بهش سر می زدن.فرح از من شش سال بزرگتر بود و خیلی طول نکشید که با هم رفیق شدیم. هیچ شباهت ظاهریی بین ما پیدا نمی شد . از لحن و ادبیات حرف زدن تا ظاهر. من محجبه بودم و اون نبود . من محتاط بودم و اون تو حرف زدن اصلا مراعات هیچ چیزی رو نمی کرد اما نقاط مشترک خیلی زود خودشون رو نشون دادن و بعد چند ماه، به عنوان دوتا دوست، حسابی تو سر و کله هم می زدیم.با هم می خندیدیم. با هم مرخصی ساعتی میگرفتیم و زیر پل جماران سبزی و میوه می خردیدم.تنها دوستی بود که ازم بزرگتر بود ولی اونقدر باهاش راحت بودم.

من مثل همیشه که نسبت به دوستی هام غیرت بخرج می دم ، همیشه پشت سرش ازش دفاع می کردم. دوستش داشتم و تنها گوش شنوای من تو لحظات سختی بود که خسته از اونهمه بی وجدانی، می رفتم تو نماز خونه و براش درد دل می کردم.گاهی شونه ی خوبی برای گریه هام بود . دوستم داشت اما تعریفش از دوستی با من خیلی متفاوت بود. بلد نبود که باید پشت سر من هم دوستم باشه و بزنه تو دهن کسایی که پشت سرم صفحه می ذاشتن. اینو خیلی دیر فهمیدم. یه روز که داشتم تو اتاقمون پشت سرش ازش دفاع می کردم،آقای فروزنده که داشت فتو می گرفت یه لحظه مکث کرد و گفت خانم عبیری، تو اینجوری داری دفاع می کنی و میگی دوستمه ولی اون اینطور نیستا! با تعجب برگشتم و بهش نگاه کردم.

روزهای آخرم تو اون اداره، فرح دیگه نامه های منو تایپ نمی کرد. برمی گردوند . چون چند روزی بود بهم یه سمت جدید داده بودن و اون نمی تونست اینو تاب بیاره. یادمه روز آخر، وقتی برای اخرین بار برگشتم و به میزم نگاه کردم، چند تا نامه دست نویش برگشت خورده روی میزم بود. اقای آبدارچی روز قبل برام آورده بود...

فرح فردا از مرخصی برگشت . دید که من دیگه نیستم. خیلی تلاش کرد باهام ارتباط بگیره اما دلم شکسته بود. مدتی گذشت تا بخشیدمش. باهاش ارتباط  گرفتم ولی بعد از مدتی دیدم خبرهای منو به اداره گزارش می کنه و پشت سرم حرفهای خاله زنک می زنه. دیگه بریدم و الان چهار ساله ازش بی خبرم. فرح اما  در کنار ضعفهاش تو اون روزهای سخت برام لحظه های خوبی هم ساخته بود. دلم خیلی براش تنگه... خیلی

/ 6 نظر / 91 بازدید
هونام سنگ

سلام مطالبتون جالب بود استفاده کردیم ممنون از زحماتتون دوست عزیز

همایون

سلام دوستم چه مطلب جالبی بود آدم به کی میتونه اطمینان کنه؟.... به کی میتونه واقعا بگه دوست؟... تشکر [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]

همایون

سلام دوستم چه مطلب جالبی بود آدم به کی میتونه اطمینان کنه؟.... به کی میتونه واقعا بگه دوست؟... تشکر [لبخند][گل][گل][گل][گل][گل]

نظافت منزل

مرسی لذت بردم. منتظر مطالب بیشتر از شما هستم.

مینا

با سلام شما رفتید استرالیا؟

مینا

سلام لطفا از زندگیتون در اونجا بنویسید با آرزوی پیروزی برای شما ان شا الله