ماکارونی

بوی پیاز در حال سرخ شدن هنوز و هنوز منو به اون سالها پرتاب می کنه و دوست دارم تا ابد کنار ماهیتابه بایستم و مشامم رو پر از عطر وسوسه انگیزش کنم.... هنوز ماکارونی دونه درشت که تو آب جوش غل می زنه منو به اون روزها می بره و می شم همون دخترک بازیگوش ساکت!!!

اون روزها که مادر ، خسته از کار روزانه و خسته از تلاش خستگی ناپذیر شبانه، گاهی که فرصت پیدا می کرد، معمولا به درخواست من عاشق، شروع می کرد پیاز خلال می زد و می ذاشت روی گاز بعدش می رفت مغازه و معمولا دو بسته ماکارونی دونه درشت می گرفت با یه شیشه رب گوجه و من با خوشحالی دورو بر مامان ورجه ورجه می کردم و تا لحظه ای که ماکارونی رو دم می ذاشت از کنارش جم نمی خوردم... بعد از دم گذاشتن اون، حقیقتا ثانیه شماری می کردم و معمولا هم بقول رشتی ها کله سر خوری می کردم و در دیگ رو ور می داشتم و چند تا دونه کش می رفتم ازش!

بعدها که محمد هم به میان اومد، دوتایی این کارو می کردیم ( البته ما خیلی پیشرفت کرده بودیم و یه بار به کله پاچه در حال پخت شبیخون زدیم و تا بپزه ، کلی از گوش و لب و لوچه ش رو خورده بودیم!)

بعدش نوبت خوردن می شد و من تا خرخره ماکارونی می خوردم... یعنی جوری که بعدش برای حفظ تعادل باید تکیه می دادم وگرنه یه طرفی کج می شدم و می افتادم!

تو اون سالهای جنگ، ماکارونی های ما همیشه خراب می شد... همیشه بعد از اینکه تو ابکش می ریختی به هم می چسبید و حسابی خمیر می شد... می گفتن بخاطر کیفیت پایین آردش هست ولی مامان هر کاری می کرد و هر ترفندی به کار می برد، نمی شد که نمی شد ولی من به روز مبارک نمی آوردم و همونطوری می خوردم...

دلخوشی دیگر من این بود که وقتی داره اوشین می ده ما ماکارونی داشته باشیم! یعنی کیف می کردما! یادمه گاهی دور و بر مامان و خالجون می پلکیدم که شبهای جمعه برای ما ماکارونی درست کنن! لحظه های خرید کردن خاله خوب یادمه و حتی بعضی وقتها خودم می دویدم و از مغازه ی " اقا دکاندار" رب و ماکارونی می خریدم... چه حالی می داد...

وقتی دایی سعیدم ازدواج کرد، زندایی جدیدمون قضیه عشق منو به ماکارونی شنید... زندایی ماکارونی های معرکه ای درست می کرد و همیشه ی همیشه وقتی ماکارونی داشتن، منو صدا می کردن و یه ظرف پر بهم می دادن... من خجالت می کشیدم ولی بیشتر از اون کیف می کردم که همیشه یادشونه... همیشه بوی پیاز که راه میفتاد، من در حال پرسه زدن توی حیاط بودم و الکی خودمو مشغول می کردم تا صدام کنن! خداییش همیشه هم صدا می کردن... ماکارونی های زن دایی حرف نداشت....

سالها گذشت و من بزرگتر شدم. آوازه عشق ماکارونی من به گوش راضیه جون هم رسید. اونم شروع کرد برای من ماکارونی فرستادن! البته ماکارونی هاش بقدری چرب بود که ازش می ترسیدم ولی دلش رو نمی شکستم و تا جایی که می شد روغنش رو جدا می کردم و می خوردم...

وقتی باز بزرگتر شدم، وظیفه ماکارونی درست کردن خونه افتاد گردن من...بقول نوشین که بعدها یادم آورد که بهش گفته م: هروقت احساس افسردگی می کنم می رم ماکارونی درست می کنم!!!

 هر طوری بود درست می کردم... بد یا خوب همه می خوردن و تعریف می کردن... گاهی چسبناک می شد و گاهی سفت و گاهی... آقامنوچهر همیشه به ماکارونی های من احترام خاصی می ذاشت و هر وقت میومد ، حتما باید یه ذره هم شده می خورد و می رفت...

هر دفعه هم خونه راحله می رفتم شب بمونم، می گفتم برام ماکارونی درست کنن و دوست داشتم گوشت چرخ کرده ش خیلی زیاد باشه تا من کیف کنم.... چه حالی می داد...

اولین ماکارونی های پیچی رو خونه اقای میرزنده دل دیدم. یه بار که کلاسمون تموم شده بود و داشتیم خداحافظی می کردیم دیدیم تو هال سفره گذاشتن و به ما هم تعارف کردن که کمی بخوریم... با کلی رودرواستی نشستیم و کمی ماکارونی ورداشتیم... شکل پیچیش خیلی برام جالب بود و از اون ببعد دیدم که تو مغازه ها فراوان شده.

ازدواج کردم ... دیگه همیشه باید خودم درست می کردم.راه به راه درستش می کردم... هفته ای دو بار... سه بار... همه دیگه می دونستن و وقتی خواهر شوهرام منو دعوت می کردن عمدتا ماکارونی بار می ذاشتن... چه صفایی کردم من!

به فاصله کمی از ازدواجم از دوستان کلاس زبان شنیدم که یه جایی هست که پاستاهای ایتالیایی درست می کنه. اسم مغازه ش بیژن بود و من و عباس اون جا رو هدف گرفتیم و حسابی ابادش کردیم! زمانی که کلاس زبان می رفتم هر ترم که پاس می شدم یه بار اینها رو می بردم اونجا شیرینی می دادم!!! یعنی حدودا دو ماه یکبار... بعدها بیژن منتقل شد به فلکه گاز و یه مغازه بزرگ خوشگل رو با فضایی بسیار شاعرانه دست و پا کرد... الانم منتقل شده به طرفهای فلکه جهاد و ما هنوز ندیدیمش ولی به زودی می ریم...

الهه هم این رو از من به ارث برده... همیشه ماکارونی دوست بود و هستش... وقتی کوچک بود براش ماکارونی انگلیسی درست می کردم و واقعا باورش شده بود که با این کار زبانش تقویت می شه!

امشب هم ماکارونی درست کردم . از لحظه ای که پیاز رو روی گاز گذاشتم تا الان که خوردیمش و نشستم اینجا، تمام وقت تو اون سالها بودم... دلم برای کودکی هام تنگ شده...

/ 2 نظر / 15 بازدید
علی

نوش جان خواهر. من زیاد اهل ماکارونی نیستم، ولی گهگاه ماکارونی هایی خوردم که یادم مونده حسابی. مخصوصا اونایی که با سس خیس یا دریایی درست می شن و یا میگو دارن.

وفا

چقدر قشنگ مينويسي خانم ! چه قدر قشنگ اينا يادته ! با اين نوشته هات دهن ماكاروني دوست ها رو آب ميندازي حالا خدا روشكر كه ما درست به موقع رسييديم و انجام وظيفه كرديما [شوخی] . هميشه نوش جونتون .