حکایت آدمک چوبی

یکی بود یکی نبود. یه روزی یه آدمکی بود که اول اولاش ، تا هزار سالگیش،خیلی خر بود... هر کسی می تونست با یه لبخند ، با یه محبت کوچولو، با هر چیز مثبتی ، دل اون رو بدست بیاره. این آدمک هر کاری می کرد تا دوستش داشته باشن و بدونن که اون خیلی خوبه... خیلی تلاش می کرد تا هیچ کارش اشتباه نباشه ،واسه همین شب و روز داشت عذاب می کشید. آخه نمی دونست سخت ترین کار دنیا اینه که آدم بخواد همه رو راضی نگهداره... همیشه یه جای کارش می لنگید. اشتباه زیاد پیش میومد ... اونم برای اون؛ که همیشه می خواست بی نقص باشه... تا اینکه یه روزی که صبحش از خواب بیدار شد... دید همه دارن اشتباه می کنن. همه ی اونهایی که این ، یه روزی می خواست مقبولشون باشه... همه اونهایی که ادعا داشتن... همه اونهایی که دستش می نداختن... به اشتباهاتش می خندیدن... دیدش که اونها همه دارن مثل خودش جون می کنن تا مقبول این و اون باشن... اما اونها حتی بیشتر از خود خودش گند می زدن.... اون وقت، این آدمک، خندید... خندید و خندید... غش کرد... به خودش گفت دیوونه! تو خودت بین هزار تا دیوونه داری زندگی می کنی! می خوای اینا تاییدت کنن؟

بعدش پاشد... تصمیم گرفت اشتباهاتش رو دوست داشته باشه... تصمیم گرفت کامل نباشه... تصمیم گرفت با افتخار سرشو بالا بگیره و بگه خوب کردم اشتباه کردم! تصمیم گرفت ادای آدمکهای بی نقص رو در نیاره. تصمیم گرفت دیگه نقش بازی نکنه... تصمیم گرفت اگه یه روز دوست که صدها سال  قبل اون رو بی دلیل رها کرده بود بهش زنگ بزنه ، گوشی رو ورنداره. تصمیم گرفت حرف دلش رو به اون دوست بزنه... بهش بگه که اسباب بازی اون نیست که هر وقت دلش خواست اون رو دور بندازه و هر وقتم دلش خواست بهش روی خوش نشون بده. تصمیم گرفت بهش بگه که قرار نیست تاریخ انقضای دوستی رو دیگران براش تعیین کنن... اصلا دوستی چی هست؟ تصمیم گرفت دیگه اون بهای سنگین رو نپردازه... به هیچ قیمتی.... تصمیم گرفت خودش از خودش حمایت کنه... تصمیم گرفت خودش ارزش خودش رو حفظ کنه ... اون روز حالش اول خیلی بد شد... ولی بعد تونست دوباره سر پاهاش واسته و لبخند بزنه... شروع کرد به اشتباه کردن و لذت بردن... آدمک شروع کرد به زندگی کردن...! یهو شد یه آدم واقعی...!

 

ای آدمک کوکی
صبح شد که بیدار شی
مثل همه عمرت
تکرار شی و تکرار شی

صبحه ولی انگار نیست
تو توی شب تردید
بین شب و روز تو
انگار که نیست فرقی

شب هات مثل روزاته
روزات همگی تکرار
از دست همه سیری
از دست خودت بیزار

پرواز واسه تو مرده
تو اوج نمی گیری
بُردی همه رو از یاد
از یاد همه میری

تا فرصت هنوزم هست
برگرد به خودت، برگرد...
نو شو، که این تکرار
از تو، تو رو دورت کرد...

بسه اگه تا امروز
تکرار تو رو داد بر باد
فردا رو بساز از نو
دیروز رو ببر از یاد

تو لحظه تکراریت
تنها خودتی همرات
حسرت شده یار تو
"ای کاش" همه حرفات!

با غصه نشو همدم
سنت شکن خود باش
آزادترین فردی
وقتی که نگی "ای کاش" !!!

 

/ 0 نظر / 15 بازدید