ای رفته از برم به دیاران دور دست

یک هفته از پر کشیدن عزیز ترین مادربزرگ دنیا گذشت. جمعه شب هفته ی قبل من بعد از چندین روز رفتم منزل مامان. نمی دونم چرا اینقدر عجله داشتم ... رفتم و مامان طرف مامانبزرگ بود و کنارش نشسته بود و دست نحیفش رو در دست داشت. بس که بی قرار بود مرتب دستش رو می کشید و سرم قطع می شد. مامان گفت برای دقایقی من این کارو بکنم تا بره کارشو انجام بده. دستم رو روی دستش گذاشتم و نگاهش کردم. قیافه ش جوری بود که تا بحال ندیده بودم... نحیفتر و تکیده تر از همیشه ، و نا خود آگاه مرگش رو به یاد می آورد. گریه م گرفت... مامان بزرگ چشماش باز و بسته می شد و آگاه نبود. یک لحظه دیدم که به من و الهه خیره شده و مامان بهش گفت مامان الهه هستا! میشناسی؟ و اون سر تکون داد! مامان گفت الهه جان مامانبزرگ از دیروز تا بحال بی حال بوده! الان اولین باره که کسی رو می شناسه!
الهه پاشد و بوسش کرد و رفت خونه ی مامان.
چند دقیقه بعد راحله اومد و کمی با مامان کمک کرد ... جابجاش کردیم و بالشهاشو حرکت دادیم... راحله رفت دستشو بشوره که حس کردیم مامانبزرگ جاش ناراحته... یه حالتی مثل آروغ داشت . مامان گفت حتما داره بالا میاره و بهش آرامش داد.... ولی اون روحش بود که داشت از جانش جدا می شد...ناگهان مامان گفت : راحله ،تمام کرد!
مامانبزرگ من تو دستای مامانم رفت. سینه ی پر دردش یهو از نفس خالی شد و مواجهه با این واقعیت تلخ ، که کابوس یک عمر من بود، منو بشدت فرو ریخت... مامان و راحله ، داغون داغون اما با تسلط مثال زدنیشون کارهای اولیه شو انجام دادن و بعد یکی یکی به همه زنگ زدن که بیان... من شاهد بودم که تک تک عزیزانم چطور وارد اتاق شدن و چطور به پای تختش زانو زدن.... چطور از مرد و زن ضجه می زدن و ناباورانه بهش نگاه می کردن.
مادر بزرگ من یه زن معمولی نبود... ایمانش اون رو تا سرحد یه قدیسه بالا برده بود. اون کوه صبوری بود و هیچ کلمه ای رو یافت نمی کنم که بتونه وصفش کنه...
تا روزی که جسمش می کشید پیش ما موند. چون می دونست دوستش داریم... اما خداییش دیگه سلولهاش خسته بودن. تک تک سلولهاش تمنای استراحت داشتن و ...
الان هفت روزه که مامانبزرگ دیگه روی مبل خونه ی مامانم جای نداره ولی هرگز و هرگز ، به روح بزرگش قسم که هیچکس رو اینقدر بعد از مرگش زنده و آگاه ندیدم.
من یک هفته س که اون رو به وضوح در نور خورشید، برگ هر درخت، باد و باران، سوسوی ستاره ها، لبخند مادرم، رایحه ی بهشتیی که هر چند وقت یکبار در خونه ش می پیچه و در سنجاقک بی قراری که هر وقت می ریم سر مزارش ، با ما همراهی می کنه می بینم، می شنوم و درک می کنم
مادر بزرگ رفت تا به بهشتیان برکت بده و در اجزای کاینات باقی موند تا به ما برکت بده تا روزی که بزودی به هم ملحق شیم و در آغوش هم آرام بگیریم.
خدا نگهدار
تا روزی که باد
دوباره ما را به هم برساند...

/ 1 نظر / 7 بازدید
سحر

تسلیت میگم. انشاءالله روحشون قرین رحمت بیکران الهی باشه.