در حاشیه رودخانه برفی 3

پروین ما رو به خونه ش برد و اهالی خونه از ما استقبال گرمی کردن. خانم خوب و مدیری هست و دو تا بچه داره. پدر پروین هم دو هفته ای می شد که اومده بود به استرالیا. خلاصه اتاقمون رو نشونمون داد و بعد رفتیم پایین چای و میوه ای خوردیم. ورود به ملبورن برای من مثل خیلی ها حس ورود به دنیای دیگر رو القا نکرد... یه جایی بود برام مثل همه جای دیگر دنیا. خلاصه شامی خوردیم و خوابیدیم تا صبح که با پروین و باباشون رفتیم بانک حساب باز کردیم. بعدش چون تقریبا هیچ لباس گرمی نداشتیم ، تو همون مجتمع تجاری سوییشرت خریدیم و فوری به خونه برگشتیم چون ده دقه بعدش داداشم رسیده بود و اومده بود تا ما رو به شهر خودشون ببره. اومد بالا و چایی خورد و بعد از پروین خداحافظی کرده به سمت شرق گیپسلند به راه افتادیم....

شب شده بود که رسیدیم...نیکدادم و راز عزیز زن داداشم منتظر ما بودن و بیدار مونده بودن... حس بودن در خونه برادر حس خوبیه مخصوصا در ابتدای بزرگترین چلنج زندگیت... فضای داخل خونه مثل همه خونه های گرم دنیا بود و اما بیرونش سراسر زیبایی بکر ... بسیار شبیه گیلان خودمون بود منتها زیباتر و بسیار بسیار تمیزتر... فارم لندهای بزرگشون دقیقا سرزمین انی شرلی رو به یاد آدم میاره و خونه های ویلایی ساده و بسیار زیباش، سریال ذسپرت هاوس وایوز رو.

روز اول به متانگ رفتیم. یه جایی در ساحل دریاچه که بسیار فضای زیبا و مفرحی داشت. در اونجا سوسیس کباب کردیم و جاتون خالی عکسها گرفتیم.

 روز دوم  هم که برادر تعطیل بود همه به اتفاق به مکانی به نام ریموند آیلند رفتیم و با اتوبوس دریایی به مکانی رسیدیم که پر از کوالا و کانگورو بود. البته قبلش به یه فضای بازی در شهر رفتیم که در اون بازارچه هفتکی برپا کرده بودند.

خلاصه آقایی در اونجا به ما کوالاهای روی درختان رو نشون می داد و کمی از تاریخچه اون مکان صحبت کرد و بعد ما رو به خونه ش دعوت کرد که در اون ماکت بزرگی از ریل و قطار و ایستگاههای راه آهن داشت...

روزهای بعد که داداشم سر کار بود عمده تایم رو زن داداش عزیز ، ما رو برد و مرکز خریدهای خوب شهر رو و راه و چاه ها رو نشونمون داد و یادمون داد که چی رو از کجا بخریم تا به صرفه تر باشه.... و یک روز مونده به آخر هم سه تایی رفتیم کلیسای سنت مری رو دیدیم که صد سال قدمت داشت و یه  نقاش ایتالیایی تمامش رو نقاشی کرده بود و واقعا زیبا و حیرت انگیز بود. خانم مسنی برای ما حرف زد و کل تاریخچه ی اونجا رو گفت و من خیلی خوشحال شدم که در این شهر کوچک ، با این لهجه ی اینقدر محلی، تونستم تقریبا تمام حرفاش رو بفهمم!

شبهای ما به نشستن دور هم و تماشای سریال پایتخت می گذشت. اینجا  پنج شش غروب دیگه شهر تعطیل می شه و زندگی شبانه به داخل خونه ها محدود می شه . در عوض اعضای خونواده بیشتر همدیگه رو می بینن نمونه ش خودمون که در ایران تا ده شب مرد خونه رو نمی دیدیم! بعدشم که میومد می رفت تو تلویزیون!

روز آخر با هم رفتیم که غارهای باکن رو ببینیم که البته تا  آخرش نرفتیم و یه جایی که حالت کمپ داشت واستادیم و کباب زدیم رو آتش و جاتون خالی دیگه...

الان هم اومدیم خونه و در حال استراحتیم. فردا با قطار به ملبورن برمی گردیم و بدو بدو آغاز می شه...

ادامه دارد

/ 3 نظر / 19 بازدید
mona

montazere bagheh ash mimonam:))))))))))

ميشل

چه خوب كه به سلامت رسيدين. من به احتمال ٩٠ درصد، چهل روز ديگه امريكا هستم. اميدوارم براي ما هم همه چيز مثل شما خوب پيش بره. در ادامه راه موفق باشين.

خوشبگذره