کمی قبل از رفتن

از شنبه که ساعت 12 شب از انزلی رسیدم خونه و تا فرداش تمام تنم درد می کرد و تو رختخواب بودم تا خود همین الانم،سرکار نرفتم . دیروز و امروز هم ساب تیچر گرفتم و الانشم که دارم می نویسم، یکی تو کلاس داره بجای من درس میده...

اینهفته خیلی هفته بدی بودش... دو روزش که فقط عزاداری بود یعنی تاسوعا و عاشورا بود و بقیه هم که تکراری بود. من همش تو رختخواب و اون دو نفرم شبا تا بوق سگ جلوی تلویزیون بودن...البته تو همین وضعیت تونستم کمی به کارای خونه و نظافتش برسم تو لحظاتی که کمی بهتر بود حالم....هرچند دو تا اتاق هنوز مونده...

هوا بشدت ابریه و تو این هفته هم بقدری بارون اومد که رشت جزو پر باران ترین شهرهای کشور اعلام شد. یعنی 78 میلی متر بارون بارید و من هم که عاشق هوای سرد و بارونی ام . حسابی زیر پتو کنار شوفاژ کیف کردم و استراحت بقدر کافی. از شنبه باید برم سر کار . اما این آخرین ترمم هست که اونجا خواهم موند. انزلی رو می گم.... نه که خسته شده باشم، که مدتهاست خسته شدم، شرایط موسسه عوض شده و نمایندگی شده...و با اینکه اصلا حوصله توضیح دادن ندارم فقط می گم که دیگه اونجا تایم نمی دم و همین رشت می مونم... دو ترم دیگه هم که دیگه دارم از ایران می رم و باید کم کم بفکر کارهای قبل از رفتن باشم. از جمله اثاث کشی به یه خونه کوچکتر و بعدش رفتن به کلاسهای دیسکاشن برای تقویت مکالمه م . شایدم یه سری کلاسهای مرتبط با رشته م و چند تا کلاس هنری که هرگز نشد برم. کلاس یوگا هم می رم. می خوام تا اخرش برم و از این آخرین فرصتها هم استفاده کنم... شاید ازترم بعد مرخصی گرفتم . حالا جالبه این دم رفتنی برای همه عزیز شدیم و هی از این نمایندگی و اون نمایندگی زنگ می زنن منت می کنن که بیا بهت کلاس بدیم! خب تا حالا کجا بودین؟ حالا دارم فکر می کنم ببینم چکار می کنم. فعلا که من و الهه رو اوردیم به ساخت جواهرآلات مصنوعی و اختصاصا هم انگشتر سازی و در کنارش هم جعبه کادو می سازیم. پارسال این موقع هم شال گردن بافی می کردم که چند تاش نصیب نهال و نیکداد و ادریس شد... امسال کیک پزیم هم خوب شد و وقتی رفتیم استرالیا بقول الهه می تونیم کسب و کار خونگی راه بندازیم! چرا که نه؟!!

/ 0 نظر / 21 بازدید