٩٣-٧٩

هفت سال قبل وقتی تو یه روز زمستونی تو اون ساختمون پا گذاشتم،هرگز فکر نمیکردم اونجا بشه تموم امیدم.وقتی اسم همکلاسهای سابقم رو بعنوان مدرسهای فعلیم,روی بورد دیدم به خودم قول دادم که یه روز حتما اسمم رو همون بورد ببینم. امروز اون اتفاق افتاد.امروز من معلم همون شعبه ای شدم که به من زندگی دوباره داد. امروز با یکی از همون ضبطها رفتم تو یکی از همون کلاسهایی که کلی توش حرف زدم و خندیدم.رفتم تا باز بخندم...این دفعه من زندگی بدم و این دفعه من دلیل خندیدن کسی باشم خوشحالم

/ 0 نظر / 6 بازدید