درآینده می خواهید چه کاره شوید؟

 

هر کدوم از ماها لااقل یک بار در طول دوران تحصیلمون درباره ی این موضوع انشا نوشتیم. هر کس بگه ننوشتم مثل اینه که بگه درباره تعطیلات خود انشا ننوشته و یا در باره عید نوروز پیشین...

 

اون روزها که خیلی کوچک بودم ، اون روزهایی که دوست ندارم دیگه به یاد بیارمشون، اون روزها که اونقدر حتی فکر کردن بهشون داغونم می کنه و خیلی وقته تصمیم گرفته م بریزمشون تو یه بقچه و بندازمشون تو سطل آشغال( بس که تلخ بودن) ، بایدهی انشا می نوشتیم.

 

من تو دبستان مولوی شاگرد اول نبودم. الان که نگاه می کنم یه شاگرد متوسط به بالا بودم که بعدها تو مقطع راهنمایی و خصوصا دبیرستان جهش کرد و شد جزء شاگرد اول های مدرسه ، اما انشاء خوبی داشتم و این از برکات کتابهایی بود که مامان و بابا به پامون ریختن تا ما بزرگ شدیم ؛ و پیشتر هم گفته م که بابا همیشه حرفش اینه که :بزرگترین میراث والدین برای بچه هاشون کتابه...

 

یادمه یه بار (فکر کنم کلاس پنجم بودم ) یه مسابقه ی انشا نویسی داشتیم که من خیلی چیز  خوبی نوشته بودم . یادمه درباره درخت بود و عوض اینکه مثل خیلی بچه ها از فواید درخت سکویا ( که یکی از درسهای کتابمون بود) هی بازنویسی کنم سعی کرده بودم از هرجا هر چیزی یادمه و شنیده بودم و خونده بودم بنویسم . حتی از سریال خانواده دکتر ارنست که توش از درخت های متفاوت حرف زده می شد و ....

 

یادمه یه روز از دهان معلممون خانم "نائب زاده" در رفت ، که انگار من برنده ی اون مسابقه شده م! ذوق زده خواستم دوباره بگه که گفت هیچی هیچی؛ و حرفشو خورد....

 

از اون روز تا الان من تا 90 درصد مطمئنم که من برنده شده بودم ولی نمی دونم چی شد بالاخره ....!

 

*

 

سالها گذشت.تند و تند درس می خوندم. سالها می دویدن و ما هم می دویدیم. هر 6 نفر می دویدیم. بابا و مامان جلوتر از همه و راحله و من و محمد و طاهره بترتیب پشت سر. یه روز بابا که تونسته بود طاهره رو هم قبل از مدرسه رفتنش باسواد کنه با افتخار گفت : دیگه تو خونه مون بی سواد نداریم! و من لبخند زدم( ولی بعد غصه خوردم که : پس مامان بزرگ چی؟!)

 

خواهرم سال 70 قبول شد . اونم تو رشته ی مورد علاقه ش و مهم تر از همه سراسری ، که هدف اصلیش بود. سرعت درس خوندنهای همه مون بیشتر شد . خصوصا که 5 سال بعد نوبت من بود....

 

هی خوندم و خوندم.یادمه اول دبیرستان که مدرسه مهد دانش می رفتم و اونجا هیچ رقیبی نداشتم و فقط خودم شاگرد اول بودم و بقیه تجدیدی بودن، معلمهامون خیلی چرت و پرت بودن وبا اینکه نمره هام همه عالی بودن، بعضی وقتا لج می کردم و می گفتم : من که کنکور نمی دم! تازه اگه هم بدم فقط عمومی ها رو می خونم!!!

 

ولی سال بعد که رفتم مدرسه ی دهخدا،یه عالمه رقیب داشتم. آخه اون روزها دهخدا گل سرسبد مدارس دخترانه رشت بود تو ناحیه ی دو.

 

اولاش فکر نمی کردم بهشون برسم ولی یهو دیدم که از اکثرشون جلو زدم ! وای خدای من! سوالها شروع شد:

 

می خوای چه کاره شی؟

 

تب پزشکی افتاده بود تو بچه ها و از دم ، کور و کچل می خواستن پزشکی بزنن . حالا تجدیدی باشن یا معدل 19 فرق نمی کنه!

 من گفتم آقا من نمی خوام پزشکی بزنم. بچه ها فکر می کردن دروغ می گم! می گفتن چرا ؟ آخه مگه می شه؟ و...!

 *

 منم  سراسری قبول شدم. اونم یه رشته ی طویل :

 مهندسی منابع طبیعی - جنگلداری! چقدر خوشحال بودم و همه چقدر خوشحال

 بودن.عادله ، ناجی محیط زیست و جنگلها !  به به ،چه شود!!!!

 رشته ی خوراک  بریتانیا و نیوزیلند و ایرلند و...که اون موقع تو هوا می زدندش!

 و فکر نمی کردم روزی اینقدر از خوندنش خسته باشم.

 فکر کنم همون انشاء درخته اومده بود سراغم! و بشدت احساس می کردم یه رسالت

 برای حفظ جنگلها و منابع طبیعی گذاشته ن رو دوشم!

 فکر می کردم خیلی دوستش دارم و با شوق شروع کردم و به پیش رفتم.

 دو ترم اول هم شاگرد اول شدم.

 اما با گذشت ترمها و آغازکارهای عملی طاقت فرسا که فقط پسرها به راحتی از پسش بر میومدن فهمیدم که نه..... !خوب خیلی سخته هفته ای چند بار با اونهمه بار و کوچ و کالیپر و سطل رنگ و دوربین و هزار کوفت و زهرماری از دار و درخت و شیب فلان درجه ی جنگلهای پیچ در پیچ و ترسناک گیلان بالا بری و هی از ترس افتادن به بوته ی گزنه و راش چنگ بندازی تا بخوای 4 نمره بگیری!و همش گم شی و گریه کنی و ....تازه قربون درسهای تئوریش هم برم که .... اوففففففففففففففففف! دیگه نزدیک بود برای پاپ هم نذر کنیم!

 بالاخره با نمره های خوب و کاملا به موقع تمومش کردم ولی خیلی زود دونستم هیچ بازار کاری برای چنین رشته ی لازم و ضروریی ، برای خانمها نیست !( بگذریم از بعضی ها هم کم مزخرف نشنیدم بابت اینکه این رشته به درد نخور و بی کلاسه مهندسیش چون مال رشته ی تجربیه مهندسی نیست و ازین چرت و پرتها....و صد البته تقصیر نداشتن چون به احتمال قوی از قیمت زعفران بی اطلاع بودن!)

 *

 الان از فارغ التحصیلی من 11 سال تمام می گذره ولی هنوز دارم می خونم و می دوم . منتها تو یه راه دیگه و با یه کوله بار تجربه های رنگارنگ دیگه!( و البته 8.5 سال سابقه ی بیمه!!!!)

*

نمی دونم تا کی و تا چه حد این دویدن ادامه داره و کی می تونم یه گوشه بشینم و استراحت کنمو بگم آخیش.هر چند راهی که الان توش هستم رو خیلی خیلی خیلی دوست دارم و قدرشو می دونم ،ولی خیلی دیر رسیدم و سهم ماخیلی کمتر از لیاقت ما و تلاشهای ما شد.

باید اعتراف کنم خیلی زیاد خسته ام

(ولی ابدا نا امید نیستم و همین منو سرپا نگه می داره).

از نامردی ها  خیلی خیلی گله دارم و از اینکه خیلی استاد مرا دیر به مکتب فرا خوند!

از دنیا گله دارم. همش اشکم در میاد درست مثل همین حالا .از ضعف نیست ناتوانی

نیست ، از یه جنس دیگه ست.چند روزه همش فکر می کنم که:


 

 دختر،بالاخره تو در آینده می خوای چه کاره شی؟

 

 

 


/ 9 نظر / 25 بازدید
دخترباران

ها...منظورت ازآینده همون زندگی بعدیت بیده؟ درحلول بعدی روح درکالبد مادی؟ من که برنامه های خوبی برای اون زندگی داشته بیدم!!!جان خودم![نیشخند]

مینا مامان کیهان

هورااااااااااااااا من اولم ...عادله جون تولد دخترت ،عسلت , فرشته کوچو لو ت رو بهت تبریک می گم ...نهمین سال مادریت هم مبارک ...وای من بالاخره دخملت رو دیدم ...راستی عادله من هم متولد 56 هستم فکر می کنم شما هم متولد همین سالی ...خیلی خوشحالم که دوباره با همون حس و حال می نویسی ....عادله جون فقط کینه به دل نگیر از هیچ کس... می دونم زیاد اذیت شدی خیلی.... ولی تو مثبت باش و سعی نکن که کینه داشته باشی چون سمومی که تو بدنت ترشح می شه خودت رو بیمار می کنه ....امیدوارم همیشه خوب باشی ...خیلی خوشحالم عزیزم دوست دارم ....[قلب][قلب][قلب]

آزاده

سلام عادله جان تولدت دخترت با تاخیر مبارک [هورا][هورا][گل] امیدوارم هرچه زودتر دوباره شادی بیاد سراغت .[چشمک]

دخترباران

مسخره چی بید دخترجان...من کاملا جدی بیدم... این زندگی که ازدست رفت-مفت! هم مال من هم مال تو! حداقل برای بعدیش برنامه ریزی وکنیم...[متفکر]

ابراهیم

1- زندگی ما پر از برنامه ریزی هایی است که عمدتا" بهش نمی رسیم، فقط عالی برنامه ریزی می کنیم. 2-اگر هم حسب قضا و قدر الهی با برنامه مون تطبیق اجرا داشته باشیم و بعد از کلی جان کندن می بینیم مقصدی دنیایی برای اون چیزی که زحمت کشیدیم وجود نداره مثل همون بازار کار رشته ی جنگلداری و ...فقط اجر معنوی! 3-انشاء یکی از بهترین درسهایی بود که من دوست داشتم چون همیشه حرف زیادی برا گفتن داشتم و طبیعتا" نمره ی بیست. که به برکت ارتباط با قرآن و زندگی خانوادگی مون بود که پر بود از معارف الهی و سیاسی و کتاب و ...(آخرش هم فقط یه سخنران به مملکت اضافه شد) 4- آخرش هم جایی کار می کنیم که شاید اولویت اول ما نبود. 5-خدا رحمت کنه حضرت امام رو که سال 58 فرمود : تکلیف ما چیست؟ تکلیف ما این است که اگر کارگریم خوب کار کنیم ،اگر محصلید خوب درس بخوانید، اگر معلمید خوب تدریس کنید و .... که متأسفانه امروز می بینیم بعضی ها جای خودشون نیستن و در جای خودشون هم خوب کار نمی کنن. با خودم فکر می کنم که نکنه خودم هم از این دسته افراد باشم! 6- برای زندگی پس از مرگ هم برنامه داریم :توپ؛ اما اجرا نمی کنیم و فقط انتظار داریم که ...

ابراهیم

از لطف شما ممنون. ضمنا" خدمت خواهر خوبم یادآور می شم که "ان مع العسر یسرا" هر چند تحملش خیلی سخته. پروانه هم که میخواد از پیله بیرون بیاد دردی تحمل می کنه که می گن شیره ی جانش حتما" باید خارج بشه اما بعدش تبدیل به پروانه میشه. شما که الان پروانه هستین لابد خدا میخواد به بهترین پرنده تبدیل بشین. با آرزوی استقامت و التماس دعا/ امیدوارم خدا از ما امتحانهای سخت نگیره. خداییش اهل تقلب نیستیم اما اساتیدی که نمره میدن رو خیلی دوست داریم.

bahareh mamane amir va ava

adele joon sharmandeh ke dir residam tavalodet elaheye nazet mobarak bashe ishala ke hamsieh tanesh salem va labesh khandoon bashe va khodetam be arameshe vaghei beresi golam

حسین

سلام عادله خانوم خیلی زیبا نوشتی من هم رشته مورد علاقه ام قبول نشدم ...اما الان به رشته ای که خوندم خیلی علاقه دارم موفق باشید[گل]

منوچهر

خوشبختی را در چیزهای کوچک دور وبرتان ببینید.[لبخند] راستی این جور حرف ها می زنید مردم خیال میکنند چه بلاهایی در منزل سر شما می آید.مخصوصا"این نظر خواهرتان.[چشمک]