رودخانه برفی

نه اون زمانی که خانواده دکتر ارنست وسط اقیانوس هند گم شدن و یکی دو سال توی جزیره ای سرگردان شدن، نه زمانی که لوسی می و کیت همراه با کانگوروها توی سرزمین غریب جدیدشون می دویدن و بازی میکردن، نه زمانی که اسکیپی و سامی دنبال ماجراجویی بودن،نه اون زمان که مری و جاناتان در تبعید عاشق هم شدن و حتی نه زمانی که مت مک گرگور سوار بر اسب در حاشیه رودخونه برفی می روند،من هرگز فکر نمیکردم یه روز با اونها هم سرزمین بشم.

کودکی های من با انتظار پای تلویزیون برای کارتون های بیست دقیقه ای می گذشت. اون روزها که تلویزیون سیاه و سفید بود و ما از جزیره ی زیبای فلونه اینها همون تصاویر بی کیفیت رو می نوشیدیم و آرزو می کردیم همچون جایی باشیم. رها و آزاد! بدون دمپایی! دوست داشتیم بریم لوسی می رو بغل کنیم و بهش بگیم باهاش همدردیم که آقای پتی بل حریص حقشون رو خورده ! وقتی کودک بودم هرگز فکر نمی کردم که یه روز برسه که به جایی برسم که سرزمین رنگیم رو ول کنم برم به همون سرزمین، که واقعا نمی دونم الان چه رنگیه! هنوز سیاه و سفیده ؟ یا رنگی تر از اینجاست؟ الان که رنگهای سرزمین مادری من ، بدجور خودشون رو باختن! فکر نمی کردم برای اینکه خاطرات فرزندم رنگی باقی بمونن ، مجبور شم همه چیزم رو بذارم و برم!

الان که همه چی جور شده، حس غریبی دارم که وصفشش خیلی سخته! دوست ندارم برم اما باید برم!

اونقدر کارم معجزه وار و سریع جور شد که هنوز خودم رو جمع و جور نکردم! ولی فرصتی باقی نیست اونقدر که بخوام تردید کنم. یعنی روز به روز مطمین تر می شم که نباید این تنها فرصت رو از فرزندم بگیرم! اگه نخوام آینده ش اونقدر سیاه و سفید باشه.یا شایدم تاریک...!.

کودکی های من با اونهمه فیلم و کارتون و سریال استرالیایی پر شد و امروز مسافر اونجاییم.می ریم کنار همون رودخونه برفی و پیش داداش اینام. عزیزان مون اینجا می مونن و دلمون براشون تنگ می شه امروز عید فطره عجب عیدی خوبی!

/ 0 نظر / 15 بازدید