آفتاب

این روزها می گذرد  اما سخت می گذرد و تو در پشت پرده های نادانی ات پنهان شده ای.

جلوی چشم خود را با دو دست گرفته ای و اصرار داری که با همان دو دست جلوی چشم مرا هم بگیری...

اما مگر نمی دانی دو دستت برای خودت نیز کافی نیستند؟

و مگر نمی دانی که من دیگر نیازی به بستن یا بسته شدن چشمانم ندارم؟

دیدن واقعیت ها سخت است، بدون اینکه نیاز به انکارشان داشته باشی اما من اکنون می بینم...

مانند تو اهل انکار نیستم دیگر... می بینمشان و می پذیرمشان... مثل تو خودم را پشت عیوب دیگران مخفی نمی کنم ... و این فرق بین من و توست جانم!

/ 0 نظر / 14 بازدید