به یاد آقای دکتر مجتبایی

عباس گفت بچه ها، دلتون برای ایران تنگ شده؟ گفتیم اره و من گفتم دلم برای دو تا خونواده تنگ شده.... برای همه شون و اون گفت دلش برای آقای دکتر تنگ شده.... برای صداش. برای آقای دکتر مجتبایی ... و من از پشت سر الهه لب گزیدم! آخه الهه نمی دونه که دکتر محبوبش مدتیه به ابدیت پیوسته ... نمی دونه که الان آقای دکتر به وسعت آسمانها سفر کرده و الان در عناصر خلقت جاری شده. نمی دونه که آقای دکتر ایران نیست. همه جاست... همه جا... تو برگهای درخت روبروی خونه مون در استرالیا، در بادهای سردی که از قطب جنوب می وزره... در تگرگهای نیمه شبی که ما رو از خواب بیدار می کنه... اون همه جا هست....

چند روز قبل می گفت بابا یادته آقای دکتر مچ دست منو که می گرفت می تونست راحت مریضی منو تشخیص بده؟

من و عباس به هم نگاه تلخی کردیم.... نمی دونم الهه که یه روز بالاخره بفهمه آقای دکتر عزیزش دیگه نیست، چقدر ماها رو سرزنش خواهد کرد که چرا همون موقع بهش نگفتیم.....

خانه ام ابری ست...
یکسره روی زمین ابری ست با آن
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد می پیچد..
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من


آی نی زن!
که ترا آوای نی برده است دور از ره ..کجایی؟

/ 0 نظر / 25 بازدید