نویسنده: - چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
فرح رو دیدکه شماره تلفن منو می خواسته
ولی اون نداد
فرح گفت چرا شماره نمی دی؟ من دوستش هستم.
اون گفت : شما؟ نه نه ، شما دوستش نبودید.
خیلی بد کردید باهاش...
فرح گریه کرد...
بقیه همکارها ریختن رو سرش و دفتر تلفنشو گرفتن تا شماره ی منو وردارن و
باهاش تماس بگیرن...
بعد دید ساختمون اداره داره ویران می شه....
جلوی چشمش....
بعد یه هو احساس کرد اون ساختمون ، محل کار خودش بوده انگار ...
*
وقتی از خواب بیدار شد خیلی ترسیده بود...
گفت: خیلی کار خوبی کردی اومدی بیرون. خیلی...