درباره نویسنده
الهه و مامان به سوی آینده 2 وبلاگ اول ماwww.rexemaman.blogfa.com است
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دوباره ها
  • زبان 3
  • زبان2
  • زبان1
  • مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
  • پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
  • چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
  • مبارکم باد
  • جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
  • یه کم بهتر زندگی کن
  • تامل
  • ویتامین F
  • دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
  • It is getting started
  • وطن
  • شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
  • یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
  • جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
  • bye for now!
  • love letter
  • ارگ و پیانو
  • شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
  • اسکار2012
  • نامه ای دیگر به تو
  • پرسه در روزها
  • پرواز
  • حکایت چشم و برگ
  • جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
  • قران
  • حکایت دانشگاههای ایرانی
کلمات کلیدی مطالب
  • ramadan (۱)
  • you will when you believe (۱)
  • آسانا (۱)
  • آنی شرلی (۳)
  • اداره (۱)
  • اردیبهشت (٥)
  • استرالیا (۱)
  • افتتاح وبلاگ (۱)
  • اگزوپری (۱)
  • الهه (۳)
  • الهه و مامان به سوی آینده1 (٢)
  • امام خمینی (۱)
  • ایران (۱)
  • پرشن بلاگ (۱)
  • پرنسس کاترین (۱)
  • جن (۱)
  • حرف روشنفکرانه (۱)
  • خدا (۱)
  • خوش آمد پرشن بلاگ (۱)
  • خیانت (۱)
  • دانشگاه گیلان (۱)
  • دانلود (٢)
  • رشت (۱)
  • روشنفکرها (۱)
  • سلام بر خورشید (۱)
  • شل سیلور استاین (۱)
  • شهریار (۱)
  • شیرینی (۱)
  • عشق (۱)
  • فاطمه (۱)
  • فریدون مشیری (۱)
  • فیلم زبان اصلی (۱)
  • قران (۱)
  • قصه های جزیره (۱)
  • مصطفی مستور (۱)
  • مهدی اخوان ثالث (۱)
  • نازنین (۱)
  • نهال (۱)
  • نوظهور (۱)
  • یوگا (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
  • *خاطرات بابا
  • Test your vocabulary
  • ابراهیم×
  • آپلود سنتر رایگان
  • آپلودر عکس
  • آخر دنیا استرالیا
  • آرام×
  • استاد همایون رقابی
  • الهه و مامان به سوی آینده 1
  • آموزش و دانلود
  • آن سوی آبها
  • آیلتس ایران
  • بانک اطلاعات ادبیات کودکان
  • بهار 20
  • چهار شنبه
  • حامیان قرآن کریم
  • دانش آموختگان دانشگاه گیلان
  • دانلود فیلم با لینک مستقیم
  • دختر باران×
  • درباره الی
  • دغدغه های مادر×
  • دنیای دانلود کتاب
  • دیر تش باد
  • راز شاد زیستن
  • راهی×
  • رز بلاگ
  • زرافه خوش لباس
  • سایت ایرانیان انگلستان
  • سبد دی وی دی
  • سیمرغ
  • شهاب الدین
  • صدای قلب من
  • صریر
  • طب قرآنی - استاد خدادادی
  • طبیعت زیستکره
  • عسل
  • عشق و زندگی
  • عکسهای وطنی
  • غزاله مامان امیر علی*
  • غزل27×
  • فروشگاه اینترنتی دی وی دی کلوپ
  • فروشگاه سرزمین بادها
  • فرید
  • فیلم آباد - دانلود
  • فیلم نما دات کام
  • قرآن
  • کامل ترین مطالب پارسی
  • گیلان دانلود
  • گیلون گیلان
  • مامان آراز×
  • مامان امیر و آوا×
  • مامان آوین
  • مامان شاینا×
  • مامان کنجد×
  • مامان مانی
  • ماهیتابه(جدید)
  • ملاحت×
  • موج اف×
  • مینا مامان کیهان×
  • میهن دانلود
  • نوروز نامه×
  • نوین فیلم
  • نیک من
  • نیمکره جنوبی
  • هزار Idiom در انگلیسی امریکایی
  • همه دلتنگی های من
  • وب سایت دکتر علی شریعتی
  • وبلاگهای فارسی
  • یک مرد امیدوار
  • یوتاب
  • روزهای بی تکرار من*
  • Iran 2 Malaysia*
  • گوشواره مروارید
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



الهه و مامان به سوی آینده 2
بنویس و دانش خود را منتشر ساز و اگر مردی نوشته هایت رابرای فرزندانت به میراث بگذار. امام صادق علیه السلام
رنگ مو و حق الرنگ 2
نویسنده: - جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠

 

خلاصه هی بری و باز آقای رئیس نباشند و هی باز بری و آقای رئیس نباشند. داداش گرامی که همکار نیز می باشند ،خودشون ،مسوولیت اعلام قضیه را به ایشان به عهده بگیرند . از طرفی  اون طفلک هم معلوم نباشه کی بره اون طرفها چون کلاسش تموم شده و خرداد ماه هم که تو موسسه خاک مرده پاشیده ن و کلاس کجا بود بابا؟

( البته بی انصاف نباشیم که کلاس بود ولی همه ش s1  و s2 که دیگه حالم بهم می خورد ازشون و گفتم دیگه از اینها نمی خوام)

*

خلاصه در یک غروب زیبای بهاری( که دیگه تابستانی شده بود) داداش ، رئیس بزرگ رو دید و بهش گفت - و گفت که بنده (که قرار بود دیگه خودم برم بگم) چیزی نگم - و ما بسی خوشحال شدیم!  و بعد از چند بار دیدن رئیس بزرگ و اینکه اصلا انگار نه انگار!!! و گذشت حدود دو هفته و شنیدن جملات آرامش بخش از جانب عباس بزرگ و اینکه چه اهمیتی داره و مگه تو محتاج اون دوقرونی و پاسخ من مبنی براینکه من فقط از جانب بی خیالی شون ناراحتم وگرنه پول اژانس و کرایه ماشین 6 ماهه م هم نیست و غیره....

سر انجام یکشنبه قبل برادر عزیز باز هم به یاد آوری کردند که طلب میلیونی خواهرم رو پرداخت کنید و ما نیز دوشنبه به بهانه ی کلاس جدیدی که درشرف تشکیل بود به آنجا رفتیم و آقای رئیس در دفتر خویش طی تشریفاتی یک پاکت دادن به ما و نیز افزودند که : اصلا یادم رفته بود!!!!!!!!!! و ....

*

ما هم بعداز اینکه بالاخره پول رنگ مو را با عرق جبین در آوردیم ( حالا خوبه 3 سال قبل حقوق  ماهانه م 3 برابر همین بود) قصد خروج کردیم که یهو فهمیدیم ای بابا! فقط پول یه کلاسمون رو داده ن!

حالا خر بیاورید باقالی بار کنید.

دوباره رفتیم آقای رئیس رو بردیم تو اتاقش و با هزار بزرگ منشی( مرده شور ببردت ای بزرگ منشیعصبانی و ای کله شقی و ای طبع بلند که هر چی می کشم از توست)

آخه چی به ما یاد دادن؟ هی گفتن :

حرف از زدن پول بد است.

بزرگوار باشید.

حرف نزنید.

زشت است.

ندادند هم ندادند.

تی سر فیدا!اوه

بابا حرف نمی زنی فکر می کنن لالی .

حرف نمی زنی فکر می کنن خری نمی فهمی .

حرف نمی زنی فکر می کنن... ناراحت.

حالا بماند که آقای رئیس فعلی ما پسر خوبیه و می دونم که بقول رشتیها کسری شفت رو سر فومن نباید خالی کنم و این مسایل هم پیش میاد خوب  ولی خداییش ، آقا جان از بس تو اون اداره حق انسانی منو خوردن و من از رو همین بزرگواری مزخرف که عمدتا  تعبیر به خریت دو نبش شد، حرف نزدم ،الان دیگه فقط بخاطر حقمه می خوام حرف بزنم .

بازم گور بابای پول رنگ مو. من اگه پول برام مهم بود که جونمو ور نمی داشتم  از اونجا نمیومدم بیرون و الان اونجا غلت می زدم تو پول!)فرشته

*

خلاصه کاشف به عمل آمد که ایشون فکر کرده که من یه دونه کلاس رو طلب داشتم و حالا سه چهار نفری نگرد و کی بگرد دنبال اون یکی لیست! منم نشسته م و گفتم الان اگه بازم پاشم و برم و بزرگواری کنم دیگه رفته که رفته....

زبانو خوشبختانه ، سر انجام پس از تلاش فراوان  ، از اون ته مه ها ! یه کاغذ له شده پیدا شد و من بسیار خوشبخت و پولدار شدمنیشخند

***

پی نوشت 1:

دیشب مقادیری از پول رنگ مو، صرف شام دادن به دو گرسنه ی بی نواقهقههقهقههقهقهه در رستوران بیژن شدتعجب(مگه مجبورین برین اونجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

پی نوشت 2:

مقادیری نیز صرف خرید یک کوله پشتی شد واسه خودمهورا

پی نوشت 3:

خدایا شکرت. کارم رو دوست دارم قلب

پی نوشت 4:

عکس کااااملا تزئینی است و کاااااااااااااملا مطابق با اصول آپلود شده است ( بخدا من نیستما!!!!!!!!!!!)تعجب

نظرات ()



رنگ مو و حق الرنگ
نویسنده: - چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠

چه حسی داره که آخر اسفند ماه یه کلاسو تموم کنی و بگی آخخخخیییییییش ! تموم شد. امتحانو بگیری و لیستو تحویل بدی و بگی خب ، چند روز دیگه حق الزحمه(حق الروده)  به علاوه شاید مقادیری عیدی رو می دن دستت و می تونی بری مثل یعضی از اون خانومهایی که تا موهاشون رو رنگ و مش نکنن سالشون تحویل نمی شه یه خرجی واسه خودت بکنی؟(نا محرمهاش نخونن که گناه کبیره داره این قسمتعصبانی)

خلاصه اینکه هی واستی و واستی و واستی و عید بیاد و بره و بگی :جالا عیدی  نمی خوام ! خب شاید می خوان پولمو با این یکی کلاسم که نصفه مونده ، با هم یه کاسه بدن.

واستم اینم تموم شه بعدا بهشون بگم!

*

اوایل خرداد هم اون کلاس نصفهه تموم شه و بازم امتحان بگیری و لیستو تحویل بدی و ....باز هم هی الکی منتظر بمونی ....

حالا آقای رئیس کجاستکه بری باهاش صحبت کنی؟ نیست! خب چه معنی داره رئیس سرجاش باشه ؟ها؟؟؟؟؟؟؟؟

اااااااااااااااااااه ،

ادامه ش پرید.بعدا می نویسم دوباره .

می تونید فعلا بخونین و حدس بزنین و فکر کنین که بعدش چه شد یا خواهد شد!شیطان

نظرات ()



Inspiration
نویسنده: - شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠

 

از اولین روزی که تخته پاک کن رو ورداشتم و تخته پاک کردم، همیشه یه صحنه از سریال آنی شرلی یادم میاد ، وقتی معلم بود.

در انتهای یکی از کلاسهاش وقتی همه ی بچه های روستا رفتن، تخته پاک کن رو ورداشت و تخته رو پاک کرد و کتابهاشو جمع کرد و رفت...

نمی دونم چرا این صحنه تو ذهنم ثبت شده.

شاید به همین دلیله که از روزی در تابستون پارسال که لباس معلمی پوشیدم ،دیگه، از اینکه آخرین نفری هستم که همیشه از کلاس بیرون می رم ، ناراحت نمی شم.

همیشه چه درکسوت شاگردی و چه معلمی، آخرین نفر بوده ام.

همیشه تنها از کلاسها خارج شده ام و شاید همیشه، هیچکس منتظرم نمونده و همه رفته ن....

*

موقع مدرسه، دانشگاه ، و تمام اون سی و اندی ترمی که شاگرد کلاسهای زبان بوده م همیشه تا بیام کاسه بشقابم رو جمع کنم و از کلاس بزنم بیرون ، همه رفته بودن ،

ولی الان چه تو کلاس بزرگترها که بدون خداحافظی می رن و چه تو کلاس فسقلی ها که با صدا های نازکشون " گودبای گودبای تیچر" می کنن،

تنها نیستم!

حتی زمانی که مثل آنی شرلی تمام تخته م پاک می شه و آروم آروم کامپیوتر ، اسپیکر و مونیتور رو خاموش می کنم و کتابهامو یکی یکی می ذارم تو کیفم

و ماژیک و گاهی ضبط رو دست می گیرم و آروم آروم از کلاس میام بیرون،

اون با منه... .

*

حداقل این جنس تنهایی ( هر چند اجباری) رو دوست دارم.

چون صراحتا به من می گه که نه در نقش معلم و نه شاگرد، دوست ندارم کلاس رو ترک کنم.

چه خوب شد این پیام رو اینقدر واضح درک کردم.

مثل آنی شرلی که تا آخر عمرش خوند و نوشت و شاد بود...

کاش بتونم شاد باشم...

نظرات ()