خلاصه هی بری و باز آقای رئیس نباشند و هی باز بری و آقای رئیس نباشند. داداش گرامی که همکار نیز می باشند ،خودشون ،مسوولیت اعلام قضیه را به ایشان به عهده بگیرند . از طرفی اون طفلک هم معلوم نباشه کی بره اون طرفها چون کلاسش تموم شده و خرداد ماه هم که تو موسسه خاک مرده پاشیده ن و کلاس کجا بود بابا؟
( البته بی انصاف نباشیم که کلاس بود ولی همه ش s1 و s2 که دیگه حالم بهم می خورد ازشون و گفتم دیگه از اینها نمی خوام)
*
خلاصه در یک غروب زیبای بهاری( که دیگه تابستانی شده بود) داداش ، رئیس بزرگ رو دید و بهش گفت - و گفت که بنده (که قرار بود دیگه خودم برم بگم) چیزی نگم - و ما بسی خوشحال شدیم! و بعد از چند بار دیدن رئیس بزرگ و اینکه اصلا انگار نه انگار!!! و گذشت حدود دو هفته و شنیدن جملات آرامش بخش از جانب عباس بزرگ و اینکه چه اهمیتی داره و مگه تو محتاج اون دوقرونی و پاسخ من مبنی براینکه من فقط از جانب بی خیالی شون ناراحتم وگرنه پول اژانس و کرایه ماشین 6 ماهه م هم نیست و غیره....
سر انجام یکشنبه قبل برادر عزیز باز هم به یاد آوری کردند که طلب میلیونی خواهرم رو پرداخت کنید و ما نیز دوشنبه به بهانه ی کلاس جدیدی که درشرف تشکیل بود به آنجا رفتیم و آقای رئیس در دفتر خویش طی تشریفاتی یک پاکت دادن به ما و نیز افزودند که : اصلا یادم رفته بود!!!!!!!!!! و ....
*
ما هم بعداز اینکه بالاخره پول رنگ مو را با عرق جبین در آوردیم ( حالا خوبه 3 سال قبل حقوق ماهانه م 3 برابر همین بود) قصد خروج کردیم که یهو فهمیدیم ای بابا! فقط پول یه کلاسمون رو داده ن!
حالا خر بیاورید باقالی بار کنید.
دوباره رفتیم آقای رئیس رو بردیم تو اتاقش و با هزار بزرگ منشی( مرده شور ببردت ای بزرگ منشی
و ای کله شقی و ای طبع بلند که هر چی می کشم از توست)
آخه چی به ما یاد دادن؟ هی گفتن :
حرف از زدن پول بد است.
بزرگوار باشید.
حرف نزنید.
زشت است.
ندادند هم ندادند.
تی سر فیدا!
بابا حرف نمی زنی فکر می کنن لالی .
حرف نمی زنی فکر می کنن خری نمی فهمی .
حرف نمی زنی فکر می کنن...
.
حالا بماند که آقای رئیس فعلی ما پسر خوبیه و می دونم که بقول رشتیها کسری شفت رو سر فومن نباید خالی کنم و این مسایل هم پیش میاد خوب ولی خداییش ، آقا جان از بس تو اون اداره حق انسانی منو خوردن و من از رو همین بزرگواری مزخرف که عمدتا تعبیر به خریت دو نبش شد، حرف نزدم ،الان دیگه فقط بخاطر حقمه می خوام حرف بزنم .
بازم گور بابای پول رنگ مو. من اگه پول برام مهم بود که جونمو ور نمی داشتم از اونجا نمیومدم بیرون و الان اونجا غلت می زدم تو پول!)
*
خلاصه کاشف به عمل آمد که ایشون فکر کرده که من یه دونه کلاس رو طلب داشتم و حالا سه چهار نفری نگرد و کی بگرد دنبال اون یکی لیست! منم نشسته م و گفتم الان اگه بازم پاشم و برم و بزرگواری کنم دیگه رفته که رفته....
و خوشبختانه ، سر انجام پس از تلاش فراوان ، از اون ته مه ها ! یه کاغذ له شده پیدا شد و من بسیار خوشبخت و پولدار شدم
***
پی نوشت 1:
دیشب مقادیری از پول رنگ مو، صرف شام دادن به دو گرسنه ی بی نوا

در رستوران بیژن شد
(مگه مجبورین برین اونجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
پی نوشت 2:
مقادیری نیز صرف خرید یک کوله پشتی شد واسه خودم
پی نوشت 3:
خدایا شکرت. کارم رو دوست دارم 
پی نوشت 4:
عکس کااااملا تزئینی است و کاااااااااااااملا مطابق با اصول آپلود شده است ( بخدا من نیستما!!!!!!!!!!!)


