تابستان که تمام بشود ، اولین گروه فسقلی های عمرم را باسواد کرده ام.

گرما که برود، 8 نفر هستند که کلی زبان یاد گرفته اند و یک عالمه کلمه  ی تازه:

climbing- circles-square-crayon-bouncing-purple- fire fighter.yourwelcome. oh my God...

 

مهر ماه که بیاید اولین کتاب starter عمرم را تمام کرده ام ...

چقدر سخت گذشت...

این تابستان که هر روزش برایم هزار سال بود ، وقتی داشت شروع می شد ، ذوق زده بودم...

 

چون فصل کار بود و من هم حسابی تجدید قوا کرده بودم و چه امید ها داشتم....!

هرچند آنطوری نشد که فکرش را و حتی تصورش را می کردم( که هرگز و هرگز فکر نمی کردم سخت ترین روزهای عمرم را در همین چند ماه تجربه کنم)،

ولی بازهم یک چیز بود که بخاطرش مجبور بودم زنده بمانم: 

8 جفت چشم کوچک که منتظر بودند و هیچ چیز از نامهربانی های دنیا نمی فهمیدند... آنها فقط می خواستند چیز یاد بگیرند ...

در بدترین شرایط که عباس مرا تا دم آموزشگاه می رساند و دیگر حتی نایی برای تاکسی گرفتن هم برایم نمانده بود

- حتی در آن شرایط وحشتناک که جز خدا کسی خبر ندارد -

با اینکه تمام مدت از خدا می خواستم مرا در آن یک ساعت و 45 دقیقه سرپا نگه دارد تا آبروریزی نشود،

حتی در همان شرایط  وقتی با رویی رنگ پریده و چشمانی گود رفته وارد کلاس می شدم، ناگهان به وضوح حس می کردم یک چیزی پشت در جامانده!

یک چیزی را پشت در گذاشته بودم و به درون آمده بودم....

قسم می خورم.

آن مدت خودم نبودم.

گویی روح آن فرشتگان در من دمیده می شد و به من انرژی دوباره می داد...

تابستان هنوز تمام نشده

تمام که بشود

یک گروه جدید را باسواد کرده امقلب