از اولین روزی که تخته پاک کن رو ورداشتم و تخته پاک کردم، همیشه یه صحنه از سریال آنی شرلی یادم میاد ، وقتی معلم بود.

در انتهای یکی از کلاسهاش وقتی همه ی بچه های روستا رفتن، تخته پاک کن رو ورداشت و تخته رو پاک کرد و کتابهاشو جمع کرد و رفت...

نمی دونم چرا این صحنه تو ذهنم ثبت شده.

شاید به همین دلیله که از روزی در تابستون پارسال که لباس معلمی پوشیدم ،دیگه، از اینکه آخرین نفری هستم که همیشه از کلاس بیرون می رم ، ناراحت نمی شم.

همیشه چه درکسوت شاگردی و چه معلمی، آخرین نفر بوده ام.

همیشه تنها از کلاسها خارج شده ام و شاید همیشه، هیچکس منتظرم نمونده و همه رفته ن....

*

موقع مدرسه، دانشگاه ، و تمام اون سی و اندی ترمی که شاگرد کلاسهای زبان بوده م همیشه تا بیام کاسه بشقابم رو جمع کنم و از کلاس بزنم بیرون ، همه رفته بودن ،

ولی الان چه تو کلاس بزرگترها که بدون خداحافظی می رن و چه تو کلاس فسقلی ها که با صدا های نازکشون " گودبای گودبای تیچر" می کنن،

تنها نیستم!

حتی زمانی که مثل آنی شرلی تمام تخته م پاک می شه و آروم آروم کامپیوتر ، اسپیکر و مونیتور رو خاموش می کنم و کتابهامو یکی یکی می ذارم تو کیفم

و ماژیک و گاهی ضبط رو دست می گیرم و آروم آروم از کلاس میام بیرون،

اون با منه... .

*

حداقل این جنس تنهایی ( هر چند اجباری) رو دوست دارم.

چون صراحتا به من می گه که نه در نقش معلم و نه شاگرد، دوست ندارم کلاس رو ترک کنم.

چه خوب شد این پیام رو اینقدر واضح درک کردم.

مثل آنی شرلی که تا آخر عمرش خوند و نوشت و شاد بود...

کاش بتونم شاد باشم...