سلام

امروز انگار خدا منو برعکس کوک کرده بود! ٨ صبح با یه سردرد افتضاح کم نظیر بیدار شدم. خیلی حالم خراب بود. از بس، که نتونستم صبحانه بخورم. یه تکه نون و یه ذره شیر و شکر و یه قرص خوردم و رفتم پیش الهه خوابیدم. بیدار که شدم همینطور حالم خراب بود. خودمو کشیدم بزور و یه چای ریختم و شروع کردم به خوردن. انگار یه سیخ فرو کرده بودن تو چشام. حالم داشت بهم می خورد. انگار یه سنگ تو معده م بود.نمی تونستم بگردم یه ضد تهوع پیدا کنم و بخورم....

یهو .....

golab to you faceسبزرفتم تو آشپزخونه و تند تند یه پلاستیک پیدا کردم  و یه هو حالم بهم خورد و بعدش تقریبا از حال رفتم!ناراحت هیچکی نبودبلندم کنه. همونطوری افتادم ... تا بالاخره پاشدم.یه مسکن دیگه و بزور رفتم و دوباره خوابیدم تا ساعت یازده

وقتی پاشدم یه ذره بهتر بودم. یعنی طوری که تونستم بشینم و یه ذره درس بخونم( اونم چه درس خوندنی! منتظر آخر پاییزم با جوجه هاش!ناراحت)(راستی خدایا چرا کمکم نمی کنی درس بخونم؟؟؟عصبانیعصبانیعصبانی)

با الهه ناهار خوردیم و دوباره دیدم حالم داره به هم می خوره پریدم تو رختخواب . بچه هم جیک نزد و من تا خود ساعت 6 خوابیدم .

بیدار شدم و تقریبا دیر شده بود...تند تند نماز و لباس و یه لقمه نون و دویدم بطرف کلاس... تو کلاس هم خطم کج و کوله شده بود.انگار خودم نبودم. به هرچی دست می زدم امروز یه طوری می شد. هی می خوردم به در و دیوار. هی آب و غذا از دستم می ریخت...

نمی دونم چه مرگم شده بود. الانم معده م سنگینه خیلی.

البته اونقدری بهتر شدم که آخر شب حدود 45 دقیقه دوچرخه سواری کنم. البته از دیشب یعنی پریشب رسما آغازش کردم! قراره عقده ی بیست و چند ساله رو بگشایم!

راستی چه مرگم شده بود امروز ؟ کسی می دونه؟تعجبسوال