...دیدم راست می گی. تا حالا از خیلی ها نوشته م ولی از تو ننوشته م. چرا؟ شاید از بس تو زندگیم حضور داشتی . حتی سالها قبل از به دنیا اومدنم.

(البته یادت باشه تو هم از من ننوشتی ها!)ناراحت

شاید چون اگه می نوشتم بازم باید گریه می کردم و گریه می کردی و چند روز از سردرد هر دو مون مریض می شدیم.

بس که خاطرات تلخ مشترک زیادن.

علی رغم اینکه هی میگی که من و تو خیلی با هم فرق داریم و فرق داریم و همش اصرار داری ؛ این روزها بیش از هر زمان دیگه ای به شباهتمون پی می برم .

چه در قیافه ( که مرتب دیگران می گن )،چه در شرایطی که داشتیم و داریم ؛و چه در باورهایی که در ما نهادینه شده و چه در عنایتهایی که به وضوح هر روز به هر دوی ما می شه و فقط خودمون دو تا می بینیمشون!

*

کودکی و نوجوانی من و تو با فاصله ی سنی  کم و بیش کم و زیادی ، در شرایطی تقریبا مشابه و نا مشابهی گذشت.

شرایطی که خدا نکنه هرگز تو دنیا برای هیچکی تکرار شه.

اونقدر گفتیم و گفتند از اون روزها و سوزها که دیگه فکر کنم تکرارش فقط نمک پاشیدن به زخم های کهنه ست و نمی خوام دوباره حال هر دومون رو بد کنم و بعدش متهم شیم به حساس بودن و منفی نگر بودن و هزار تا برچسب روشنفکرانه ی امروزی دیگه... !

شاید یه ساله که می خوام اون ماجرای استخون رو بنویسم. حتی تو دفترچه م نوشته م " استخوان در وبلاگ!" ولی هی نمی شه و هی ... .

تا اینکه امشب گویا زمانش رسید و باید بنویسمش:

من و تو 4 سال و یازده ماه با هم فاصله سنی داشتیم( هنوز هم کم و بیش همینطوره!زبان)

روز بدنیا اومدن هیچکدوممون رو به یاد ندارم اما اولین خاطراتم مال روزهایی ان که به خونه ی خودمون بارکشیدیم. همون خونه ای که الان صاف صاف شده و با زمین گل کوچیک می شه اشتباهش گرفت. اولین خاطرات مال اون لامپهای رنگی تو سالن هستن که برام یه دنیای عجیب و غریب رو می ساختن و اون چراغ خوابهای منحصر بفردمون و محمد یوسفی  دیوانه، که زده بود درب و داغونشون کرده بود.

اولین خاطرات شاید مال روزهایی بود که با بابا می نشستیم گوشه ی هال و صدامون رو ضبط می کرد: ... مال مسلح به الله اکبریم... ای ایران ای مرز پر گهر...دیگه چی بگم...!

و صورت باندپیچی شده و درب و داغون  بابا که مال تصادف جلوی مغازه ی کاظم آقا بود( نذار بیشتر توضیح بدم که ممکنه قالب تهی کنم...)

اون موقع نمی دونستم که دو سال و نیم دارم. ولی الان 34 سال دارم و اونقدر با تو خاطره ی مشترک دارم که حقیقتا نمی دونم باهاشون چکار کنم...!

*

من کلا موجود لوس و ننر و بدجنسی بودم که می خواستم فقط همه چیز مال من باشه.

( فکر می کنم منشاءش ،رفتارهای لوس کننده ای بود که بعد ازشفا یافتنم  از اون بیماری مرگبار زیر یک سالم، با من شده بود).

کاملا برعکس الان ، که به طرز افتضاحی میل به خوبی کردن و بخشش دارم.

یعنی راستش تموم بدجنسی هامو اون موقع تموم کردم و الان هیچ چی دیگه برای ارائه ،ندارم!

یادمه که اون روزها ( و تا سالهای سال) تو همیشه عاقل تر از سن خودت بودی و من نادون تر  ؛ و تو همش حرص می خوردی و منم هی غیظت رو بیشتر در میاوردم.

(مثلا سر قضیه نماز که خودت بهتر یادته . ببین ، بالاخره نماز خون شدم. فقط می خواستم اعصابت رو خورد کنم بخدا!قهقهه)

تازه بدتر از همه اون بود که تو  هاگیر واگیر 4.5 سالگی ، یکی دیگه - محمد - هم اضافه شده بود و جای من لوس، تنگ تر شده بود. یه پسر اومده بود و من در شبی که مامان تو زایشگاه بود - و برای هر بچه ای،شبی پر از کابوسه - یادمه که تو چارچوب در اتاق هال مامانبزرگ ایستاده بودم و فکر می کردم که چه اتفاقی افتاده!!!ناراحت

و بالاخره که فردا یه پسر لاغر سیاه ! قلب با مامان اومده بود خونه، طاقت نیاوردم و با حسرت ، حقیقت رو به بابا اذعان کردم که : تا حالا 4 تایی راحت بودیم و دیگه راحتیمون تموم شد...!

و کاش اون لحظه بابا منو بغل می کرد و بهم می گفت که ازون ببعد خوشحالتر خواهیم بود ، تا این نگرانی برام نمونه ؛که مجبور نیستم لوس بازی هامو  بذارم کنار ...!

*

من و تو هیچ رقم با هم کنار نمی اومدیم و بی انصافی بود ؛ عوض اینکه تو حس کنی جانشین پیدا کردی ، من این حس رو نسبت به تو داشتم.

آه چه کتکهایی که از دست من نخوردی... .واقعا معذرت می خوام.

محمد که فسقلی بود وهیچی حالیش نبود! این من بودم که ازت می خواستم تو واستی تا بزنمت! نمی دونم اون همه خشم از کجا میومد و چه مرگم بود!

راستی چه مرگم بود؟؟؟؟ والان چه مرگم شده با اینهمه سکوت؟؟؟

عادله ی واقعی کدوم یکی بوده و یا هست؟؟؟

تازه بعدها محمد خانعصبانی اومده بود تو جبهه ی تو و کتک کاری های ما ( من شیطان) رو به مامان گزارش می داد. منی که رفته بودم پشت رختخواب های مامان بزرگ قایم شده بودم...!

 *

همه می دونستن که عادله جون ، استخون قلم خیلی دوست داره و برای اینکه بین ما خون و خونریزی نشه مامان برامون نوبت گذاشته بود.

یه بار عادله و یه بار راحله!

اون روز عمو محمدعلی خدا بیامرز ناهار مهمون ما بود و ما فکر کنم آبگوشت داشتیم. نوبت تو بود ولی من از قبل چشمم تو دیگ بود و می خواستم هر طور شده او استخون رو صاحب شم. جالبه که حق مسلم خودم می دونستم...!

یه بار عادله و یه بار عادله!

بالاخره اون لحظه ی خطرناک ، رسید و مامان استخون رو به تو داد .

فقط یادمه ، کاری کردم که نهایتا که استخون رو به من داد ؛ وحتی وعده های جدی عمو محمد علی که: من این دفعه براتون " ورزا "  (گاو نر ) میارم نیز ، کوچکترین تاثیری بر سلولهای شنوایی بنده نگذاشت

و فقط آهنگش برای امروز موند که هر بار به یادش بیارم و ...!

... خودش ماجرایی شد تاریخی.

عمو محمدعلی یک یا دو روز قبل  از بله برون تو فوت کرد و به خاطره ها پیوست.

تو عروس شدی . اون وقت ، من سال سوم بودم و پس فرداش یعنی اول خرداد 73 ، امتحان جبر داشتم.

هرچی گفتم بابا ، به فکر منم باشین . آخه من چه طوری برم با این وضع امتحان بدم؟! ولی هیچکی گوش نکرد! ( البته شاگرد زرنگ بودم و  17 شدم)شیطان

تو عروسی کردی و رفتی و من فرداش که تو خونه سعید دایی داشتم درس می خوندم ، لابلای  اشکهای بی امانم ، روی ورق پاره های چرکنویسم هی می نوشتم :

صدا کن مرا...

صدای تو خوبست....

بیا تا برایت بگویم.....

چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

و خاصیت عشق این است...!

دوستت دارمنیشخند

کتک خور  ابدی تو:

عادله جون قلب

ماچماچماچ