فرح رو  دیدکه شماره تلفن منو می خواسته

ولی اون نداد

فرح گفت چرا شماره نمی دی؟ من دوستش هستم.

اون گفت : شما؟ نه نه ، شما دوستش نبودید.

خیلی بد کردید باهاش...

فرح گریه کرد...

بقیه همکارها ریختن رو سرش و دفتر تلفنشو گرفتن تا شماره ی منو وردارن و

باهاش تماس بگیرن...

بعد دید ساختمون اداره داره ویران می شه....

جلوی چشمش....

بعد یه هو احساس کرد اون ساختمون ، محل کار خودش بوده انگار ...

*

وقتی از خواب بیدار شد  خیلی ترسیده بود...

گفت: خیلی کار خوبی کردی اومدی بیرون. خیلی...