دار المجانین

 

دیشب در آخرین لحظات که داشتم توی اتاق میچرخیدم و آخرین کارام رو انجام می دادم

تا دیگه برم بخوابم؛ یه هو یادم اومد که ١ اردیبهشت هشتمین سالروز نکبت بار ورود من

به شهر دیوانگان، یعنی محل کار سابقم بوده. (خداوند سرنگونش کناد!!!!!)

جایی که به اندازه کافی درباره ش خوندین. (اگه خونده باشین) و جایی که سه سال و

دو ماهه که پامو توش نذاشتم و گمان ندارم بذارم تا روز تسویه حساب!!!!!

به خودم گفتم خدایا عزت و ذلت از توئه: "رفع الله الذین آمنوا والذین اوتو العلم درجات"

چقدر ثانیه های مرگبار و خوفناکی رو در اونجا گذروندم که گویا ابدی بودن؛ و چطور

گذشت ؟

و امروز به جایی رسیدم که از هر ثانیه ام لذت پایان ناپذیر می برم که گویا بسیار ابدی

ترند!

چقدر تجربه تو کوله بار فسقلیم گذاشتی. شاید از سهم دیگران هم بیشتر به من دادی

و چقدر دنیا رو برام واضح تر کردی.چقدر الان آدمها رو بهتر و دقیقتر میبینم و دیگه از اون

عادله ی ساده ی ساده ی ساده ی ساده؛ خبری نیست.

اون دل مهربون سر جاشه ولی اون خیلی پخته تر شده. البته به قیمت از دست دادن

سلامتی و سالهای نازنین دهه ی بیستش ؛ ولی یه زندگی دیگه بهش دادی و کمکش

کردی تمام اون ۵ سال نفرت انگیز رو مثل یه دستمال کثیف، مچاله کنه و به دور ترین

نقطه ی آفرینش پرتاب کنه.

داری کمکم می کنی "هر روز یکی رو شاد کنم"؛ و این همون چیزیه که وعده شو داده

بودی و هزار بار تو آب خوندم و دمیدم:

 

"هنگامی که تو و همراهانت برکشتی ، آرام گرفتید؛

پس بگو سپاس و ستایش پروردگار را که ما را از قوم ستمکار رهانید؛

و بگو خداوندا مرا در سرزمینی پر برکت فرود آور ؛

که تو بهترین فرود آورندگانی!"

                                                          سوره ی "مومنون"

                          ازت ممنونم. از اینجا تا خودت!