این کوچه ها را نمی شناختم تا زمانی که قسمت شد ما هم دوچرخه داشته باشیم و با

سپیده قرار گذاشتیم با لباس مبدل و به شکلی کاملا مطابق با اصول(!) در قالب گروه

بچه های بد ، پاشیم بریم اصطلاحا (چرخ سواری)!

راستش اوائل خیلی با احتیاط و اندکی احتیاط زیادی راه افتادیم و با اونکه زمان مناسبی

رو برای این کار انتخاب می کردیم، همش منتظر بودیم کسی چیزی بهمون بگه که

پشیمونمون کنه و ما هم دست ورداریم. البته اوایل نگاه ساکنین آپارتمان یه کم علامت

سوال توش بود وقتی می دیدن یه خانوم ساکن در اونجا دوچرخه دست می گیره و می

خواد بره اون ور تر سوار شه. البته بسیار فهمیده تر از اونی بودن که بخوان حرفی بزنن

ولی بعد از مدتی برای اونها هم عادی شد.

کوچه های پشت صدا و سیما رو نمی شناختیم تا اینکه کم کم با دوچرخه هامون رفتیم

و ته و توی یکی یکی شون رو در اوردیم و خوب فهمیدیم که کدومشون به کجا می

خوردن و خودمون شدیم یه پا گوگل مپ و جالب این بود که در تمام این مدتی که

داشتیم می رفتیم و می اومدیم، از طرف هیچ یک از اهالی ، کوچکترین ناملایمتی

متوجه ما نشد و حتی نگاهی که مزاحم باشه و باعث ناراحتی ما بشه ندیدیم. همیشه

همه بعد از اولین نگاهی که می کردند، سرشون رو متوجه کارخودشون می کردن و

جالب اینه که حتی افراد جوانتر که از اونها انتظار لوس بازی و مزه پرونی می رفت، هرگز

اینکار رو نکردن و این برای من خیلی جالب و عجیب بود.

ماشینها که تو اون ساعات پر تردد، کوچه ها رو خسته کرده بودن ، هرگز بوقی نزدن که

ما بترسیم و هرگز بخاطر بی احتیاطی های گاه به گاه ما ، سرمون داد نزدن و به نظر

می رسید همه دست به دست هم داده بودن تا تنها تفریح و دلخوشی ما رو زهر مار

نکنن و انگار همگی می خواستن سهمی داشته باشن در شادی کمرنگ ما و خوب می

فهمیدم که می گفتن: شما راحت باشین. شما هم انسان هستین. ما اصلا نگاهی هم

که بخوادناراحتتون کنه و بهتون احساس نا امنی بده به شما نمی ندازیم....

و از اون ببعد چقدر این کوچه های با فرهنگمون رو دوست دارم.....

کوچه های پشت صدا و سیما رو...