هر چی میام زندگیم رو زیر و رو می کنم می بینم غیر ازین نمیشه که زندگیم میشه شامل

سالهای قبل از 82 و بعد از 86 یعنی خداییش هر چی می گردم میبینم من بین سالهای 82

تا 86 اصلا  زندگی نمی کردم. هرچند چیزی نیست که بشه به کسی توضیح داد و کلا اصلا

توضیح دادنی نیست و اگه هم بخوای به کسی بگی هزار تا انگ روشنفکرانه ی اعصاب

خرد کن بهت می زنن که در اون زمان فقط می خوای کله شونو بکنی و بندازی دور، ولی

مهم خودمم و اینه که خودم درباره خودم چطور فکر می کنم و نظر کسانی که می خوان

همش صورت مساله پاک کنن اصلا مهم نیست.

بهر حال می گفتم که زندگی من به دونیمه تقسیم می شه. لا اقل توی ذهنم همینطوری شکل

گرفته و وقتی بیشتر درباره ش فکر کردم دیدم گذشته از اینکه توی اون فاصله ی تقریبا پنج

ساله، گذشته از اینکه من توی اون اداره ی لعنتی(بقول شبنم شهر دیوانگان) داشتم کار می

کردم و خداییش اون روانی های ساکن در اونجا هر آدم سالمی رو خل می کردن ، چه برسه

به اینکه از زندگی ساقطش کنن ، دلیل دیگری نیز داشته و با دقت بیشتر متوجه شدم که تو

اون مدت من به " کیش " نمی رفتم. البته توجه داشته باشید که منظورم جزیره ی کیش

نیست که مثلا نمی رفتم از اونجا کالا بیارم و بفروشم!!!!!!! حالا پدرمون  از کیش کالا بیار

بوده یا مادرمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!تعجب

منظورم موسسه کیش بوده که زندگی مو به اون مدیونم. بگذریم از اینکه رفتم اونجا و

تونستم کاری رو که سالها دلم می خواست اونجا انجام دادم و یه مهارت بدردبخور یاد

گرفتم، وبگذریم از اینکه دقیقا بعد از اتمام دانشگاه ، اونجا تنها جایی بود که باعث می شد

برم و همینطوری چیز یاد بگیرم و هی از مغزم استفاده کنم تا راکد نمونه و بگذریم از خیلی

چیزهای دیگه، اونجا به من چیزایی داد که هیچ جای دیگه نداد و علی رغم اینکه  حتی

خیلی از نزدیکان بعد از مدتی منو از رفتن به اونجا منع می کردن و می گفتن دیگه بسه و

الان وقتشه که بذاری کنار و از زحماتت استفاده ی دیگری کنی ، من اون رو تا  آخر ادامه

دادم و اصلا هم نمی تونستم و اصراری نداشتم که بهشون توضیح بدم که چه چیزی رو دارم

ازاونجا دریافت می کنم تا اینکه هفته قبل نادیا گفت که بچه های زبان ما با همه کسان

دیگری که باهاشون مراوده داشته م فرق دارن و از جنس خاصی بوده اند گویا ! دیدم آره

راست می گه. وقتی توی کلاس بودیم و داشتیم تند و تند هر 7 هفته یکبار یه ترم رو می

گذروندیم،می دیدیم بچه هایی که جا نمی مونن و به هر بهونه ای از ادامه دادن راه منصرف

نمی شن، یه وجوه مشترک خاص دارن و در ترمهای اخر میدیدیم که اون چند نفر باقی

مونده خیلی خیلی شبیه هم هستن! حالا بمونه که از خیلی نظرها واقعا متفاوتند مثل عقیده و

هزار چیز دیگه ، ولی وقتی تو کلاس داشتیم راجع به موضوعات مختلف بحث می کردیم ،

می دیدیم چقدرمشترکات داریم و قشنگترین اونها این بود که همه مون به تفاوتهای هم

احترام می ذاشتیم و همه مون به شدت اصرار داشتیم که به هدفمون برسیم و هیچ چیز

مانعمون نمی شد.

 

دیدم دلیل اینکه من اینقدر به این کلاسها وابستگی داشته م این بوده که تنها اجتماعی بود

که یه عالمه آدم عین خودم رو می دیدم . برای من تنها،  تنها جای در دسترسی بود که

اینهمه آدم که "فکر" داشتند، دور هم جمع شده بودند و این باعث شد که تا پایان دوره ی

رسمی آموزشگاه ، من ، نادیا، نشمین، سارا ، متین ، مونا ، سبا و کیانا و آزاده و شادی 

 

با اونهمه تفاوت سنی و تفاوت باور ها ، همکلاس باقی بمونیم و و هنوز با هم ارتباط داشته

باشیم....

البته بگم که هنوز ارتباط ما با اونجا قطع نشده و الان شاگردهای غیر رسمی اونجا هستیم!

تازه بعد از من قراره نسل بعدی برن اونجا و راه ما رو ادامه بدن... نسل الهه خانوم !قلب