تصمیم گرفتیم از این پیله ی تنهایی که سالهاست دورمون تنیده شده بیایم بیرون. حالا کسی همپامون نشد هم نشد. خودمون دو تایی میریم.  تصمیم گرفتیم دوره بیفتیم بریم خونه ی فامیلهایی که سالها ندیدیمشون و اونها رو ببینیم. چون از بس ارتباطات کم شده که مدتیه دیگه فقط برای سوم و هفتم خیلی ها می رسیدیم و همیشه حسرت بود و اینکه چرا این طوری؟؟؟؟ چرا همیشه یهو باید بشنویم فلانی مرده و یخ بزنیم و از شدت ناراحتی و عذاب وجدان هی سوم و هفتم و چهلم بریم و بازهم هی بریم خونه ی طرف و حال اونکه اون دیگه اونجا نیست. چرا زودتر نریم؟ چرا من باید دختر عمو و پسر عمو، دختر عمه و پسر عمه م رو تو مراسم عزای عمو ها و عمه ها ببینم؟ گیرم اونها بطرف ما نیان، ما که به فامیل احتیاج داریم. ما به دیدن همخونهامون نیاز داریم. خدا می دونه که حتی توی اون مراسم عزاداری ، بادیدن همخونهایی که سالها ندیدمشون ، چقدر حال خوبی به من دست می ده. ...

و همینطور افراد عزیزی از خونواده ی مادری که تو اون سالهای پر سوز و رنج در کنار ما و همدرد ما بودند و گذشته از این اونقدر از زبان مادر درباره ی اونها - و سالهای بسیار دوری که ما نبودیم و اونها هم نزدیکتر بودند- شنیدیم که گویا باهاشون زندگی کردیم و الان که گذر زمان و هزاران مساله ی حاشیه ای ما رو بشدت از هم دور کرده ، خیلی حیفه که ما هم اونقدر همدیگرو نبینیم که بخواد دیر بشه و حالا که یه دونه عمو و دایی بیشتر برامون نمونده، چه خوبه که از زنده های گرانقدرمون استفاده کنیم و حداقل بریم پیششون و از انرژی اونها استفاده کنیم، چه اینکه واقعا در دنیای ماشینی امروز اونقدر ارتباطات محدود شده و مردم کمتر همدیگرو می بینن، هرکسی دردهاش براش سنگینتر می شه. چون اونو با کسی به اشتراک نمی ذاره و اینطور می شه که شونه ها طاقتشون طاق می شه و زیر بار این دردهای سنگین ... می شکنن. شاید اگه ادمها برن و از دردهاشون به عزیزان بگن و از دردهای اونها هم بشنون، ببینن که دیگران هم مشکلاتی بسا بیشتر از اونها دارن و اونوقت خدا رو شکر کنن و چیز هایی رو که دارن بهتر ببینن و قدر اونها رو داشته باشن و اینقدر از خدا طلبکار نباشن و فکر نکنن تو این دنیا فقط حق خودشون خورده شده...

خدا هیچکس رو بیکار نمی ذاره و برای هر کس گرفتاری و مشغولیتی می آفرینه....

من و خواهرم امشب در دور اول سفرهای داخل شهری مون، تصمیم گرفتیم از خونه ی دختر عموی مامان و دخترش شروع کنیم : مریم خانوم و دخترش مژگان....

اولین جایی که رفتیم و شاید سر هم دو ساعت بیشتر اونجا نموندیم خیلی بیشتر از تصورات من ، بهم انرژی داد. با اونکه در گذشته زیاد خونه ی مریم خانوم نبودم، با داخل شدن به اونجا ناگهان به سالهای کودکی و نوجوانی خودم و خونه ی قدیمی مامانبزرگ پرتاب شدم و حال و هوای سالهای دهه 60 توی ذهنم شدت گرفت.... همون خونه بدون تغییر... با همون آدمها ... ولی بسیار تکیده تر و دردمند تر...نمی خوام زیاد بنویسم چون باید بشینم گریه کنم و نمی خوام اینطور بشه، ولی انرژی خاصی از اون خونه بطرفم ساطع شد و واقعا حرف سپیده رو درک کردم وقتی می گفت که ما به خاله، دایی، عمه ، عمو و همه ی فامیل احتیاج داریم و ....

دیدم ما به ریشه هامون چقدر وابسته ایم و چقدر سخته بخوای همه رو ببری و بری. دیدم من کوچه کوچه ی این شهرو با تمام نقایصش چقدر دوست دارم... محله های قدیمی و جدید رو در کنار هم... خیابونهای پر از چاله چوله شو... مردم متفاوتش رو با فرهنگهای مختلفشون... راننده تاکسی ها با رفتارهای عجیب و غریبشون.... ماهی فروشها وسبزی فروشهای بازارشو... چهار راه میکاییلشو... گلسارشون... ساغری سازان شو.... مسجد صفی.... فرهنگ.... شهرداری.... سبزه میدان شو.... رشتیان و خیابان معلمشو.....مقبره ی دانای علیشو..... بازار کهنه فروشهاشو..... منظریه شو..... پارک بانوان شو.... خیابون فلسطین شو.... کوچه ی همنام دایی م رو.... هویتم رو....ریشه هام رو.... منظره ی شب شهرم رو از پشت پنجره ی هواپیما ، وقتی دارم از اینجا می رم رو.....رشت خودم رو.....رشت سبزم رو... زادگاه پدر بزرگم رو.....