
شب یلدا بشد، عزت ویومد برای مفلسان رحمت ویومد
چنان پیچیده عطر پاچه خواری تو گویی هیأت دولت ویومد
برم قربون جیب پر زپولش اگر پول هم وده لذت ویومد
ادامه مطلب ...

شب یلدا بشد، عزت ویومد برای مفلسان رحمت ویومد
چنان پیچیده عطر پاچه خواری تو گویی هیأت دولت ویومد
برم قربون جیب پر زپولش اگر پول هم وده لذت ویومد

چند شب قبل وقتی فارغ از غمهای دنیا، بعد از انجام رسالت مهم خانه داری، خواستم کمی برای خودم باشم و داشتم توی اتاق، سریال محبوبم رو می ذاشتم تو دی وی دی پلیر که ببینم، همهمه ای به گوشم خورد . اولش محل نذاشتم ولی کم کم تبدیل شد به فریاد و وقتی رفتم به هال تا در اپارتمان رو باز کنم، دیدم عباس زودتر از من پریده و رفته پایین. تند چادر نمازو سر کردم و رفتم ببینم چی شده. به پله های طبقه اول نرسیده، دیدم تمامی ساکنین اپارتمان اعم از زن و مرد در حال دویدن به پایینند... حالا زن و مرد ، پیر و جوان نداره. حتی دختر آقای "جه" که تازه بچه دار شده بود هم اومده بود طبقه پایین _ که خواهرش سریع اومد و با اسانسور دوباره بردش_ راستش تا حالا دعوایی به این نزدیکی ندیده بودم( خیلی مزه داد!)
دیدم عباس خان، داره یقه ی آقای "عظ" رو از تو دستهای آقای "جم" در میاره و زنهای محترمه و فخیمه ی آقایون داره به هم بد وبیراه می گن و تازه دختر آقای "عظ" هم افتاده وسط و نقش کاتالیزور بازی می کنه! دیدم موندن من اونجا درست نیست ، اومدم دم در واحد خودمون واستادم که خانوم پیرزنه ی روبرو شروع کرد راجع به فواید فرزند زیاد صحبت کردن ...!
بعد از اندک زمانی گفتم بیام تو - چون موضوع دخلی بمن نداشت و خوشم نمیومد اونجا بمونم - و به محض اینکه پامو گذاشتم تو، یهو دیدم تماما خلایق در حال دویدن بطرف طبقه چهارمن... بازم زن و مرد ، کوچک و بزرگ... خیلی خنده دار بود... درست عین فیلمهای پلنگ صورتی شده بود که یه گروه شیر و پلنگ و ... شروع می کنن به دویدن و ... من و الهه از لای در نگاه می کردیم و داشتیم توی اتاق غش می کردیم... طبقه چهارم صحرای کربلا شده بود همه داشتن همه رو می زدن! خییییییییلی باحال بود.
پسر آقای "جه" داشت اقای "عظ" رو فحش کاری می کرد و زنها هم که... خدا می دونه....
بشدت صدای گرومب گرومب میومد.... گفتم حتما یکی زده یکی رو کشته! و تا سرم رو بردم بیرون ،باز خانوم پیرزنه اومد و شروع کرد.... !
خلاصه چند دقیقه بعد عباس علمدار اومد تو ، موهاش همه بهم ریخته و قیافه تقریبا کج و کوله شده! گفتش که اگه اون دیوونه ها رو جدا نکرده بود حتما همدیگه رو ناقص می کردن... دعوا هم سر این بود که چرا فلانی موقع نصب د*ی*ش* م*ا*ه*و*ا*ر*ه*
از بهمانی اجازه نگرفته بود....
پی نوشت1:
فردا آقای " عظ" رفت کلانتری شکایت کرد و گفت امنیت جانی نداره و قرار بوده بکشنش!

پی نوشت 2:
چون عباس ، عزیز دلش بود
، ازش و از من شکایت نکرد. تازه از اون روز ببعد به ما دو تا سلام هم می گه و تو کوچه برای ما با ماشین چراغ هم می زنه!
پی نوشت 3:
شما کلا فهمیدین چی شد اصلا؟
وقتی دور و برت رو نگاه می کنی همه رو کم سن و سالتر از خودت می بینی. همه کسانی که داری سعی می کنی پا به پاشون بدوی.وقتی داری درس می خونی تا بتونی تو شغلت تثبیت بشی و یا وقتی داری تو محیط کار ، تلاش می کنی تجربه بیشتری کسب کنی.وقتی می ری تو کلاساشون observe تا ازشون چیز یاد بگیری یا وقتی به همراهشون می ری کلاس و بهتون می گن که همه باید فلان مدرکو بگیرین... .
یه روزی بین دور و بری هات از 90 درصدشون کوچکتر بودی و به خودت می گفتی : آفرین! تو عمرت خیلی صرفه جویی کردی و هنوز خیلی فرصت برای پیشرفت داری! ولی این روزها درست برعکس فکر می کنی... از 90 درصدشون دست کم ده سال بزرگتری و به خودت که نگاه می کنی ، می بینی که داری می دوی ، اونم بدون توجه به این سالهای از دست رفته که می تونست خیلی بهتر از این باشه و اینقدر بی رحم نباشه. می بینی سی و چهار سال داری ولی یه چیزی هست که نمی ذاره بشینی و غصه اون گذشته رو بخوری ، هر چند حتی یکی نباشه که بهت آفرین بگه و حتی یه لبخند امیدبخش هم نیست که دلگرمت کنه ، یه دستی هست که تو رو به جلو می رونه، هر چند که گاهی وقتها می ایستی و به دور و برت نگاه می کنی و میبینی که هم سن و سالهای تو - بعضی هاشون- جلو تر از تو هستند و اینهایی که باهاشون داری رو به جلو قدم می ذاری ، بچه بودن اون زمانی که تو شروع کرده بودی...
اون وقت لبخندی می زنی و باز شروع می کنی به امید دادن به خودت: ناراحت نباش... این شروع دوم زندگی تو بوده.... تو نصف راه رو قبلا رفته بودی و چون مسیر دیگری رو آغاز کردی ... الان اینجایی...! پاشو پاشو ... فکر نکن. پاشون راه بیفت...
و اونوقت می بینی که دوباره شاد هستی و داری با دستهای خودت روزهای بهتر و هدفمند تری می سازی. هرچند با سرعت کمتر از بقیه و هر چند با سختگیری های بیشتر خداوند ...اونوقت برای اینکه چرا ایندفعه هم نمره دلخواهت رو نیاوردی غصه نمی خوری.... دیگه از اینکه واسه همین نمره ت هم - با اون شرایط سخت - بهت تبریک نگفتن ناراحت نمی شی. ...اگه هم غصه خوردی ، همون "من" میاد بهت بارک الله می گه و می زنه به پشتت که یا علی ! پاشو !
و تو پا می شی...یا علی جان...! کتابهاتو می چینی ، ازشون لیست ورمی داری... برنامه می نویسی... شروع می کنی... مهم نیست... کسی هم تو رو نبینه، آینه که هست... می ری جلوش و لبخند می زنی... " تو می تونی. مطمئنم.می تونی"! یا علی!
می ری به کتابخونه ای که باز همون 90 درصد کوچکترها دارن تلاش می کنن. هر قدر سر می چرخونی از اون ده در صد هم خبری نیست... گویا دیگه شده ن صد در صد! ولی مهم نیست... لبخند می زنی و سرت رو تو کتاب فرو می بری... مهم اینه که اون سالهای از دست رفته ت رو یکی دیگه داره برات طی می کنه. اون سالهای حیف رو ،یکی داره زندگی می کنه به جات... الهه هست... پس بخون... ادامه بده... اون هست و داره با کفشهای تو راه می ره... بخون... بخون... تو می تونی ...
پی نوشت:
امروز آغاز پنجمین سال وبلاگ نویسی منه- البته تولد اون یکی وبلاگمه - مبارک باشه

سخته که بیای بنویسی و هیچی نیاد و همون چند تا کلمه رو هم بزنی پاک کنی. یادش
بخیر روزهایی بود که اینقدر چیز تو کله م بود که نمی دونستم چطور خودمو برسونم به
کامپیوتر تا بریزمشون تو وبلاگ! بیشتر وقتها هم خوب از آب بیرون میومد لااقل خودم
سبک می شدم و خواننده ها هم نظرات خوب و دلگرم کننده ای می نوشتن. چی باعث
می شه یه شاعر لبریز از شعر بشه و یه نویسنده سرشار از داستان بشه و یکی مثل
من پر بشه از جمله ها و اونقدر تو ذهنش رژه برن که مجبورش کنن اونها رو بیرون
بریزه؟
و چی یه ذهنو خالی می کنه مثل الان من؟ شاید یه انتظار و یه بلاتکلیفیه، شاید یه
اتفاقه که مدتهاست باید بیفته ولی نمی افته، شاید یه آسودگی خاطره که نمی یاد...
شاید یه خبر خوشه که با لجبازی و سرسختی ، هی ازت فرار می کنه....
درختان را دوست دارم
که به احترام تو قیام کرده اند
و آب را
که مهر مادر توست . . .
خون تو شرف را سرخ گون کرده است
شفق ، آینه دار نجابتت ،
و فلق ، محرابی ،
که تو در آن
نماز صبح شهادت گزارده ای
در فکر آن گودالم
که خون تو را مکیده است
هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم
در حضیض هم می توان عزیز بود
از گودال بپرس
شمشیری که بر گلوی تو آمد
هر چیز و همه چیز را در کائنات
به دو پاره کرد
هر چه در سوی تو ، حسینی شد
دیگر سو یزیدی
اینک ماییم و سنگ ها
ماییم و آب ها
درختان ، کوهساران ، جویباران ، بیشه زاران
که برخی یزیدی
و گرنه حسینی اند
خونی که از گلوی تو تراوید
همه چیز و هر چیز را در کائنات به دو پاره کرد
در رنگ !
اینک هر چیز یا سرخ است
یا حسینی نیست
آه ، ای مرگ تو معیار!
مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت
و آن را بی قدر کرد
که مردنی چنان
غبطه بزرگ زندگانی شد
خونت
با خون بهایت ، حقیقت
در یک تراز ایستاد
و عزمت ، ضامن دوام جهان شد
- که جهان با دروغ می پاشد -
و خون تو امضای راستی است
تو را باید در راستی دید
و در گیاه
هنگامی که می روید
در آب ،
وقتی می نوشاند
در سنگ ،
چون ایستادگی است
در شمشیر ،
آن زمان که می شکافد
و در شیر
که می خروشد،
در شفق که گلگون است
در فلق که خنده خون است
در خواستن
برخاستن
تو را باید در شقایق دید
در گل بویید
تو را باید از خورشید خواست
در سحر جست
از شب شکوفاند
با بذرپاشاند
با باد پاشید
در خوشه ها چید
تو را باید تنها در خدا دید
هر کس، هرگاه ، دست خویش
از گریبان حقیقت بیرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست
ابدیت ، آینه ای است
پیش روی قامت رسای تو در عزم
آفتاب لایق نیست
وگرنه می گفتم
جرقه نگاه توست!
تو تنها تر از شجاعت
در گوشه روشن وجدان تاریخ
ایستاده ای
به پاسداری از حقیقت
و صداقت
شیرین ترین لبخند
بر لبان اراده توست
چندان تناوری و بلند
که به هنگام تماشا
کلاه از سر کودک عقل می افتد
بر تالابی از خون خویش
در گذرگه تاریخ ایستاده ای
با جامی از فرهنگ
و بشریت رهگذر را می آشامانی
-- هر کس را که تشنه شهادت است ــ
نام تو خواب را بر هم می زند
آب را توفان می کند
کلامت قانون است
خرد در مصاف عزم تو جنون!
تنها واژه تو خون است خون
ای خداگون !
مرگ در پنجه تو
زبون تر از مگسی است
که کودکان به شیطنت در مشت می گیرند
و یزید، بهانهای ،
دستمال کثیفی
که خلط ستم را در آن تف کردند
و در زبالة تاریخ افکندند
یزید کلمه نبود
دروغ بود
زالویی درشت
که اکسیژن هوا را می مکید
مخَنثی که تهمتِ مردی بود
بوزینهای با گناهی درشت :
«سرقت نام انسان»
و سلام بر تو
که مظلوم ترینی
نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از آن رو که دشمنت این است
مرگ سرخت
تنها نه نام یزید را شکست
و کلمه ستم را بی سیرت کرد
که فوج کلام را نیز در هم می شکند
هیچ کلام بشری نیست
که در مصاف تو نشکند
ای شیر شکن
خون تو بر کلمه فزون است
خون تو بر بستری از آن سوی کلام
فراسوی تاریخ
بیرون از راستای زمان
می گذرد
خون تو در متن خدا جاری است
یا ذبیح الله
تو اسماعیل برگزیده خدایی
و رویای به حقیقت پوسته ابراهیم
کربلا میقات توست
محرم میعاد عشق
و تو نخستین فرد
که ایام حج را
به چهل روز کشاندی
و أتمَمْناها بِعَشْرْ
آه !
در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت!
که حج نیمه تمام را
در استلام حجر وانهادی
و در کربلا
با بوسه بر خنجر، تمام کردی
مرگ تو ،
مبدا تاریخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معیار زندگی است
خط با خون تو آغاز می شود
از آن زمان که تو ایستادی
دین راه افتاد
و چون فرو افتادی
حق برخاست
تو شکستی
و " راستی " درست شد
و از روانه خون تو
بنیان ستم سست شد
در پاییز مرگ تو
بهاری جاودانه زایید
گیاه رویید
درخت بالید
و هیچ شاخه نیست
که شکوفه ای سرخ ندارد
و اگر ندارد شاخه نیست
هیزمی است ناروا بر درخت مانده
تو ، راز مرگ را گشودی
کدام گره ، با ناخن عزم تو وا نشد ؟
شرف به دنبال تو
لابه کنان می دود
تو ، فراتتر از حمیتی
نمازی ، نیتی
یگانه ای ، وحدتی
آه ! ای سبز
ای سبز سرخ !
ای شریف تر از پاکی
نجیب تر از هر خاکی
ای شیرین سخت
ای سخت شیرین!
تو دهان تاریخ را آب انداخته ای
ای بازوی حدید
شاهین میزان
مفهوم کتاب ، معنای قرآن!
نگاهت سلسله تفاسیر
گام هایت وزنه خاک
و پشتوانه افلاک
کجای خدای در تو جاری است
کز لبانت آیه می تراود !
عجبا
عجبا از تو عجبا !
حیرانی مرا با تو پایانی نیست
چگونه با انگشتانه ای
از کلمات
اقیانوسی را می توان پیمانه کرد ؟
بگذار بگریم
خون تو ، در اشک ما تداوم یافت
و اشک ما صیقل گرفت
شمشیر شد
و در چشم خانه ستم نشست
تو قرآن سرخی
" خون آیه " های دلاوریت را
بر پوست کشیده صحرا نوشتی
و نوشتارها
مزرعه ای شد
با خوشه های سرخ
و جهان یک مزرعه شد
با خوشه ، خوشه ، خون
و هر ساقه
دستی و داسی و شمشیری
و ریشه ستم را وجین کرد
و اینک
و هماره
مزرعه سرخ است
یا ثارالله
آن باغ مینوی
که تو در صحرای تفته کاشتی
با میوه های سرخ
با نهرهای جاری خوناب
با بوته های سرخ شهادت
و آن سرودهای سبز دلاور
باغی است که باید با چشم عشق دید
اکبر را
صنوبر را
بو فضایل را
و نخل های سرخ کامل را
حر شخص نیست
فضیلتی است
از توشه بار کاروان مهر جدا مانده
آن سوی رود پیوستن
و کلام و نگاه تو
پلی است
که آدمی را به خویش باز می گرداند
و توشه را به کاروان
و اما دامانت
جمجمه های عاریه را
در حسرت پناه گرفتن
مشتعل می کند
از غبطه سر گلگون حر
که بر دامن توست
ای قتیل
بعد از تو
خوبی " سرخ" است
و گریه سوگ
خنجر
و غمت توشه سفر
به ناکجا آباد
و رَد خونت
راهی
که راست به خانه خدا می رود. . .
تو ، از قبیله خونی
و ما از تبار جنون
خون تو در شن فرو شد
و از سنگ جوشید
ای باغ بینش
ستم ، دشمنی زیباتر از تو ندارد
و مظلوم ، یاوری آشناتر از تو
تو کلاس فشرده تاریخی
کربلای تو
مصاف نیست
منظومه بزرگ هستی است
طواف است
پایان سخن
پایان من است
تو انتها نداری . . .
علی موسوی گرمارودی
عزیزان
التماس دعای اورژانسی برای شنبه 12 آذر ماه
ترو خدا برام دعا کنین...