بوی باران ،بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک،
اسمان آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس ، رقص باد،
نغمه شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوتر های مست....
نرم نرمک می رسید اینک بهار،
خوش به حال روزگار!
سال نو مبارک
ادامه مطلب ...
بوی باران ،بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک،
اسمان آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس ، رقص باد،
نغمه شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوتر های مست....
نرم نرمک می رسید اینک بهار،
خوش به حال روزگار!
سال نو مبارک
خدا گفت : شاید نوشته باشم هرچه دعا کند ...
به نا سلامتی اون بی شعورهایی که روز 7 *آ*ذ*ر با وحشی بازی حمله کردن به
س*ف*ا*ر*ت*ا*ن*گ*ل*ی*س و حتی به B*r*i*t*i*s*h C*o*u*n*c*i*l هم رحم
نکردن و اونقدر نفهم بودن که نمی دونستن دارن گند می زنن به سرنوشت اینهمه بچه هایی
که دارن واسه آی*ل*ت*س جون می کنن......... که منم یکیشون بودم...............گویا عمر
ا*ی*ل*ت*س ایران هم به سر اومد...
به دست یه مشت ابله چماق بدست... 
مثل خیلی چیزهای دیگه که باید منتظرشون باشیم
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد!

نه به اون که سال به سال آپ نمی کنم، نه به اینکه روزی دو تا دوتا پست می ذارم...
راستش از وقتی letter نوشتن برای آیلتس رو یاد گرفتم- که یه هفته ای میشه- تمام وقت به فکر این قضیه م و هی خنده م می گیره!
مامان می گفت که اون اولین دختر محله بوده که باباش اون رو فرستاده مدرسه و دیپلم گرفته و بعدش دانشگاه رفته . بعد از اونم پشت سر هم عموهاش و بقیه دخترهاشون رو روونه کرده ن و دلیل اینکه قبلا این روند متداول نبوده ، این بود که اعتقاد داشتن که اگه دختر بره سواد یاد بگیره ، یاد خواهد گرفت که برای نامزدش نامه بنویسه و برای جلوگیری از این امر، ترجیح می دادن که دختر خونه بمونه...!
حالا من از روزی که نامه نوشتن رو یاد گرفتم، همش به این فکر می کنم و می خندم... عجب حکایتی ! بعد یازده سال و اندی حالا باید شروع کنم برای عباس نامه بنویسم! آخه الان؟!!!!!!!!!
البته یاد آور بشم که letter نوشتنم خیلی هم خوبه و خیلی هم بابتش از طرف خانوم ر تشویق می شم!!!!
فکر کنم ایندفعه از 9 نمره 10 می گیرم!

یادم میاد سال 1372 بود .من دوم دبیرستان بودم. عید بود که من و برادر و خواهرام نفری
2000 تومن پول ازعیدی هامون گذاشتیم رو هم. البته تاتی چون کوچولو بود 500 تومن
گذاشت!
سرجمع شد6500 تومن تا بتونیم برای من - یعنی برای هر 4 تامون- یه ارگ
کوچولو بخریم. چیزیکه اون روزها ارزوی من بود. تو خونه ی سارا اینها که می رفتم
کلاس، دیده بودم و خیلی دوست داشتم اجازه بگیرم و یه خورده بزنم ولی روم نمی شد.توی
مدرسه هم که سرود کارمی کردیم، یکی از بچه های اون شیفت داشت و حسابی هم دهنم
آب افتاده بود. یه جورایی شده بود آرزوم تا اینکه با بچه ها صحبت کردیم و قرار شد عید
باهم بخریمش. اون وقتها ما 4 تا که مجرد بودیم همیشه تو خرید چیزهایی که گرون بود با
هم همکاری داشتیم. راستش دور وبرم خواهر برادریی اینجور بی شیله و پیله ندیده م - بجز
خواهر برادری مامانم اینها- مثلا اون سالهای دور که قیمت یه سی دی 8000 تومن می
شد و داشتن یه سی دی تو خونه واقعا غیر ضروری بنظر می رسید( بخاطر قیمت گرونش)،
ما باهم پول می ذاشتیم و یا حتی وقتی محمد می خواست کامپیوتر رو ارتقا بده ، ما هر
کدوممون یه سهمی می ذاشتیم چون اون متعلق به همه ی ما بود...
هنوز هم خواهر برادری بی شیله و پیله تر از مال خودمون ندیده م... هر چند داریم به اندازه
ی نصف کره زمین از هم دور می شیم ولی هر جای دنیا که هستیم حواسمون پیش همه
مطمئنم!
بازم اشکام راه افتادن.آه.... امان از این دل بی صاحاب...
بگذریم.اون سال عید برای من خیلی زیبا بود چون ارگ داشتم و شب و روز نشسته بودم
پاش و با اینکه اصلا نمی دونستم نت چیه، واسه خودم اونقدر زدم تا یاد گرفتم و با شنیدن
هر آهنگی ، می تونستم بزنمش... هر چند ساده و بی زینت و هر چند با اون ارگ کوچولو
که هی از این ور و اون ورش "اکتاوها" رو کم میاوردم.
یادمه اون موقع آقای فتوحی ، جوانی بود که به مسجد محل ما میومد و دستی توی
اهنگسازی داشت. اون سالها ، واسه دهه فجر یکی دو تاآهنگ قشنگ درست کرده بود که
سعید دایی برای ما نوارش رو اورده بود خونه. من اونقدر اونها رو گوش داده بودم که زیر
و زبرش رو حفظ کرده بودم و با ارگ کوچولوم می زدمش...یادمه واسه بوسنی هم خودم یه
آهنگ درست کرده بودم... یادمه هر کی می اومد خونه ما، مامان ازم می خواست ارگ رو
بیارم و آهنگ بزنم.... منم با ذوق و شوق این کارو می کردم و مامان هم حسابی تشویقم
می کرد! گاهی دیگه خسته می شدم ولی خب اطاعت از مامان یه امر اجتناب ناپذیر بود...
یادمه اون سالها، سالهایی بود که من با یه همت بسیار عجیبی و با کمترین امکانات ، هر
سال توی مسابقات قرآن دانش آموزی شرکت می کردم و تا کشوری می رفتم...( که خودش
داستانی دیگر داره)، به امید اینکه بتونم تو کشور مقامی بیارم و توی دنیای کوچک اون
روزهای من ، این یه آرزو بود... توی مدرسه هم شاگرد اول بودم و این فعالیت ها هیچ
خللی در درس خوندن من ایجاد نمی کردن و در کنار اینها آهنگ سازیم رو هم می
کردم!!!!!!!
یادمه سال 87 رفتم سازمان تبلیغات کلاس موسیقی اسم نوشتم. سه چهار جلسه که رفتم
آقاهه گفت باید ارگ بزرگ داشته باشی وگرنه نمی شه ادامه بدی و من اومدم خونه گفتم.
خاله جون گفت که باهم همکاری می کنیم برات ارگ می خریم چون استعداد داری
و باید ادامه بدی.... من خیلی خوشحال شدم ولی با مریض شدن مامان بزرگ- عزیز ترین
فرد خونواده- و وخیم تر شدن روز به روزش، کلا همه قضیه رو فراموش کردن....
جز من!
***
سالها گذشت....دو سال قبل الهه رفت پیش آقای فتوحی کلاس موسیقی. منم باهاش رفتم...
اما گویا برای من دیر شده بود... هر چی تلاش می کردم کمتر نتیجه می داد... اونقدر سر
شلوغی ها و مشغله م زیاد شده بودن که نمی تونستم .. نمی تونستم...
آقای فتوحی می گفت گوشهای قویی داری . طوری که با شنیدن می تونی آهنگ رو در
بیاری.... و این چیزی بود که الهه از من به ارث برده بود...!
رهاش کردم ولی الهه ادامه داد. اون صاحب یه ارگ شد. از همونهایی که من می خواستم.
الهه کوچکترین شاگرد آقای فتوحی شد . هنوز هم هست ؛ و چندی قبل آقای فتوحی گفت که
دیگه باید پیانوی بزرگ بخره چون تمرینهاش به جاهای سخت رسیده... و ما مونده بودیم که
چطور همچین چیز گرونی رو بخریم. قیمت ها یه دفعه دو برابر شده بود و حقیقتا سخت
بود....
چاره ای ندیدیم و مجبور شدیم به سختی این کارو بکنیم و رفتیم فروشگاه هارمونی گلسار
.... ذوق و شوق الهه قابل وصف نبود ...خانومه ازش خواست همونجا براشون پیانو بزنه و
اونم اینکارو کرد.... من و عباس و بقیه بطرف الهه برگشته بودیم و ساکت ،گوش می
کردیم.... یه هو رفتم به اون سالها.
الانم دم عیده ... دلم تنگه... واسه برادر خواهری های اون سالهامون...واسه پول
گذاشتنامون... اون سالهایی که عادله آهنگ خوابهای طلایی رو می زد... بی نت... مثل
یانی...!
بعدا نوشت:
الهه اولین آهنگ خودش رو ساخت.... بسایر زیبا و تاثیر گذار...

ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هرکس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم، پریدیم
