الهه و مامان به سوی آینده 2
بنویس و دانش خود را منتشر ساز و اگر مردی نوشته هایت رابرای فرزندانت به میراث بگذار. امام صادق علیه السلام
لینک دوستان
لینک های مفید
[ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ]
[ سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ]

 

دخترک هر کاری می کرد ، آن چشمها درست نمی شدند که نمی شدند. هر چه سعی می کرد لبخند بزند، جبران نمی شد. چشمها غمگین بودند و حتی طبیعی ترین نقشهایی هم که بازی می کرد نمی توانستند جبران کنند آنهمه قصه ای را که هر نگاه غمگینش در آشکار بیان می کردند.هر چه کرم و کوفت و زهر مار داشت خالی کرده بود دور حدقه ی چشم ولی نمی شد که نمی شد! وقتی چشم بخواهد رازت را فاش کند ، خودت را هم بکشی کاری نمی توانی بکنی. چه توی محیط کار باشی، چه وسط بازار باشی، چه در خانه جلو روی بچه هایت باشی و چه مهمان مادر شوهر و یا منزل مادر ... چشمها تو را رسوا خواهند کرد. پلک بالایی سالهاست ورم کرده و پلک پایینی در گودی زیر چشمت فرو رفته است... حتی از ریمل و خط چشم و مداد چشم آبی و سبز و قهوه ای فلان مارک هم کاری بر نمی آید... اخر نگاه غمگین را که نمی توان با این ها پوشاند! رفت لنز خرید . لنز رنگی گرانقیمتی که می توانست هر چشمی را فریبنده تر کند ... با شوق به خانه آمد و آنها را با دقت گذاشت روی چشمش و چند بار پلک زد. با موبایلش چند عکس هم از خودش گرفت ... ولی ... نه! حتی اندکی مسیر نگاه هایش عوض نشده بود. مثل این است که بخواهی منظره ی پشت یک پنجره را با عوض کردن پرده ی جلویش ، تغییر دهی! چشمها پنجره ای به درونند . چطور می توان عوضشان کرد؟

صبح که رفته بود دم مغازه خواربار فروشی که کارت شارژ بخرد . مغازه دار جوان نبود و پدر پیرش که از این چیز ها سر در نمی آورد نگاهی به او انداخته بود و گفته بود که برود و عصر بیاید و بعد هم غر غر کرده بود که پسرش امروز او را جا گذاشته و او هم از شارژ موبایل و کارت اینترنت و این قبیل مزخرفات چیزی در نمی اورد... و بعد دوباره نگاهی به او کرده بود و گفته بود که گاهی که نمک می خورد فشار خونش بالا می رود و پلکهایش باد می کند....

بعدش هم که رفته بود اداره . به محض اینکه کارت زده بود پریده بود تو آسانسور و توی آینه به خودش نگاهی کرده بود ، نخیر هر چه می خواست به روی خودش نیاورد نمی شد.آسانسور به طبقه اول که رسید ، ماند و همکارش آقای پارسی که پسر عموی مدیر مالی اداره شان بود ، سوار شد و سلامی کرد. از حال بچه هایش پرسید و از سرمای هوا شکایت کرد و گفت که اگر کمی برف بیاید سرما میشکند و در همان چند ثانیه فرصت هم کرد تا از این بنالد که نوزاد نورسیده شان ، امان او و همسرش را بریده و شبها نمی گذارد پلکهاشان روی هم بیاید و بیچاره همسرش هر روز با سر و کله ی ورم کرده باید به مدرسه برود و به یک گله دانش آموز درس بدهد و هر روز هم باید کلی به مدیر حساب پس بدهد...!

بالاخره آقای پارسی رسیده بود به طبقه چهارم و شرش کم شده بود و حالا او بود و چشمهایش... یک روز دیگر... امروز باید به نگاههای پر از سوال چند نفر دیگر جواب می داد؟ وقتی شراره، همکار فضول طبقه ی اول - که به همه چیز کار داشت- باز از او می پرسید که دلیل باد کردن امروز پلکهایش چیست، چه باید می گفت؟

آهی کشید... آسانسور دیگر به طبقه پنجم رسیده بود. در را باز کرد و خارج شد... لحظه ای جلوی پنجره سرتاسری آبی رنگ راهرو ایستاد. خیابان روبروی شرکت ، تماما پیدا بود و ماشین ها با سرعت در اتوبان زیر پایش در رفت و آمد بودند... درخت دم در شرکت در سرمای زمستانی شاخه های بی برگش را بشدت در باد تکان می داد...چشمهایش را بست ... کاش یک برگ بود...                    

                                            شانزده بهمن ماه نود

                                             رشت

[ یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ]

 

 بمیرید با این اینترنتتون و سرعتش


ادامه مطلب
[ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ]
قرآن کتابی است که با نام خدا آغاز می شود و با نام مردم پایان می پذیرد.کتابی آسمانی است اما ــ بر خلاف آنچه مؤمنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند ــ بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد !

کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز!
کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست ...
این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند وبالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد، از آن است که ای برادر و خواهر روشنفکر من! نمی دانی که چه کوشش ها کردند تا آن را از میان زنده ها دور کنند و ندایش را، هم در صحنه های جهاد خاموش کنند و هم در حوزه های اقتصاد !

گفتند قرآن را از ریشه "قَرَءَ " مگیرید، از "قَرَنَ" بگیرید و نتیجه اش این که کتاب خواندن نیست، کتاب همراه داشتن است و بخود چسباندن است.

گفتند : اسراری که فقط در نقطه زیر "ب" در بسم الله نهفته است اگر کسی بخواهد تفسیر کند یک عمر کفاف نمی دهد!
گفتند: قرآن هفتاد بند دارد و  هر بطن آن باز هفتاد بطن . همینطور این درست است اما این را طوری معنا کردند که یعنی نبایدنزدیکش رفت، یعنی هرکس قرآن را گشود و در آن اندیشید و از آن چیزی فهمید، محکوم شود و هرچه از آن فهمیده مطرود و مشکوک اعلام شود.

گفتند هرکس قرآن را با عقل خویش تفسیر کند باید در نشیمنگاه آتشینش فرودآید، در حالیکه سخن پیغمبر است " من فسر القرآن برأیة فلیتبوء مقعده من النار" است.می بینیم چطور هوشیارانه ،رأی را عقل معنی کردند و و مردم را از خواندن و فهمیدن و عمل کردن به قرآن ترساندند و بعد خودشان در حالیکه  " تفسیر به عقل" را تحریم کردند، بر خلاف همین حدیث، قرآن را سراسر "رأی خود" تحریف و توجیه و تأویل کردند...

حتی بعضی حرف های بدتری گفتند: اصلا قرآن حقیقی دست امام زمان است و هروقت ظهور کند با خود خواهد آورد و قرآن فعلی، قرآن اصلی نیست! تحریف شده است، بعضی آیات را از آن برداشته اند و ...
دوست روشنفکر من! همین ها نشانه ی آن است که دشمن از قرآن می ترسد و همین ترس دشمن کافی نیست که تو را به نقش قرآن در حیات و نجات و بیداری و خلاقیت این کتاب مطمئن سازد؟

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است . قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،
خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 

ادامه مطلب
[ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ]


یک روز یه ایرانی برای تحصیل به کشور چین میره!

و توی اونجا رشته ی اژدها کشی رو می خونه و بعد از گرفتن مدرک به کشور

ایران بر می گرده!

وقتی میاد توی ایران میبینه برای این رشته ی که خونده بازار کار وجود نداره!

بعد از کلی مکافات ،دانشگاهی برای این رشته ایجاد می کنه و 100 نفر برای

این رشته پذیرش می کنن و بهشون آموزش میده!

این 100 نفر بعد از گرفتن مدرک لیسانس میرن توی جامعه و متوجه میشن که

بازار کاری برای این رشته وجود نداره!

این شخص بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه میرسه که دوباره این 100 نفر

رو پذیرش کنن و مدرک فوق لیسانس رو بهشون بدن!

باز دوباره این 100 نفر بعد از گرفتن مدرک فوق لیسانس وارد جامعه شدن و

باز هم بازار کاری نبود!

مرد دوباره به فکر فرو رفت!

و بالاخره فکری به ذهنش رسید!

و برای این 100 نفر بازار کار ایجاد کرد!

این 100 نفر به عنوان استاد برای تدریس رشته ی اژدها کشی در دانشگاه ها

استخدام شدن!


و این داستان همچنان ادامه دارد........

نتیجه:

حکایت دانشگاه های ایران همینه!

(تا حالا این طوری بهش فکر کرده بودی؟)


ادامه مطلب
[ جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ]

 

طفلی به نام شادی دیری‌ست گم شده ست

با چشم های روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

 

شفیعی کدکنی

×

ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

این گنج مزد طاقت رنج‌آزمای توست

صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر

ای دل بیا که این همه اجر وفای توست

این باد خوش نفس به مراد تو می‌وزد

رقص درخت و عشوه‌ی گل در هوای توست

شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد؟

کان آفتاب سایه‌شکن در سرای توست

خوش می‌برد تو را به سرِ چشمه‌ی مراد

این جست‌و‌جو که در قدم رهگشای توست

ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش

یاد تو خوش که خنده‌ی گل خون بهای توست

دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد

کاین رنگ و بوی گل همه از نافه‌های توست

پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز

هر سو گذار قافله‌های صدای توست

از آفتاب گرمی دست تو می چشم

برخیز کاین بهار گل افشان برای توست

با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم

ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

 

هوشنگ ابتهاج

 

پی نوشت:

این افتخار بزرگ رو به همه دوستان عزیزم تبریک می گم


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ]

 

مجید دایی خوشگلم

25 سال قبل، وقتی هم سن الان الهه بودم

یه روز سر کوچه از سرویس پیاده شدم و دیدم که رفتی

ولی اشتباه می کردم

تو فقط جاودانه شده بودی

و من برای دونستن این مساله

خیلی کوچک بودم

اما الان

الهه

اینو خوب می دونه

25 مین سالگرد جاودانگیت مبارکقلب

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

خاطره انگیز ترین خاطره از تو:

یه روز صبح رفتم خونه مجید دایی ، دیدم مجید دایی و زن دایی و مامان بزرگ رو  ایوون نشسته ن و دارن چمدون می بندن (اون موقع خونه های همه ی ما تو یه محوطه بزرگ بود که از داخل به هم راه داشتن)

 

آره ، گفتم کجا می خواین برین؟ گفتن مشهد. فکر کنم اون موقع بین 4 تا 5 سال داشتم. کمی فکر کردم و گفتم : منم میام!...

یادم نیست کدومشون بود که مکثی کرد و گفت : مامانت که اجازه نداده و از اونجا که من خیلی لوس و لجباز بودم "احتمالا" حسابی کولی بازی در آوردم و نتیجه این شد که یکیشون گفت: باشه، برو لباس بیار بریم!

منم بسیار تند و سریع رفتم تو رختکن و هرچی لباس پیدا کردم ریختم تو یه ساک ( حالا بمونه که همه شون شستنی بودن!) یادمه یه پیراهن کرم قهوه ای هم توشون بود.

ظرف چند دقیقه عادله اونجا حاضر بود! لباسهامو بررسی کردن و فهمیدن همه شون کثیفن! یادم نیست بعدش

چکار کردن! ( لابد یه زنگی چیزی زدن به مدرسه ی مامان)

ولی بالاخره راه افتادیم.

از راه طولانی 20 ساعته ش صحنه های مبهمی یادمه. اینکه تو اتوبوس پهلوی زن دایی مجید نشسته بودم و اون به من گفت که تو اتوبوس باید نشسته خوابید و تا اونجا نمی تونم دراز بکشم و خیلی چیزهای دیگه...

بعدش اینکه شب رسیدیم مشهد و یه صحنه از ایوان طلا یادمه که انگار اونجا منتظر یه آشنای قدیمی بودیم که بیاد ما رو ببره خونه ش.

یادمه که یه اتاق ازش کرایه کرده بودیم و یادمه مامان بزرگ رو گاز پیک نیک غذا می پخت. قرار بود منو ببرن باغ وحش ولی نشد ؛خیلی ناراحت شده بودم! ولی بازار یادمه.

دست زن دایی رو داشتم. تازه اینم یادمه که مجید دایی یه پیرمرد کور رو کمک کرد و اونو که ناتوان بود ، به خونه ش رسوند.

یادمه تو بازار برام یه شلوار مخمل کبریتی خریدن و یه خودکار باریک قرمز و یه هاون خیلی کوچولو ( که هنوز دارمش). تازه موز هم خوردم(اون موقع موز کجا بود؟؟؟؟خیالش هم خوشمزه بود!)

از مامان پیغام رسیده بود که بازم منتظره من پام برسه خونه و خیلی ترسیده بودم!

از ترس یه شب خواب سند باد رو دیدم! (یعنی چی اونوقت...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

صبحش تو صبحانه ، کره و مربا یادمه و دیگه همینجا خاطرات تموم میشن....

... تا اینکه رسیدیم رشت. صبح بود و مامان و راحله مدرسه بودن. اصلا یادم نیست که محمد به دنیا اومده بود یا نه.(طاهره هم که تو بهشت بود و هنوز به کله ش نزده بود پاشه بیاد رشت!)

یادمه که نگران بودم ؛ که مامان اجازه می ده دوباره باهاشون تو اون خونه زندگی کنم، یا نه!!!!

ظهر که شد و مامان اومد ، برخلاف انتظار اصلا دعوام نکرد. منو بوسید و تازه زیارت قبول هم گفت! خیالم راحت شد. راحله هم همینطور.

ازون ببعد بعضی ها منو "مشهدی معصومه" صدا می کردن و من حسابی لجم می گرفت!!!!

.... سالها گذشته و من هزار بار تا حالا مشهد رفتم... ولی هیچ کدوم مثل اوندفه نشد.

هنوز هر وقت صدای دسته ی هاون رو که می شنوم یاد این خاطره می افتم...

کجایی مجید دایی...؟


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ ]

 

یاد می گیری وقتی خیلی چیزها رو نداری، با دقت به چیز ها و کسایی که داری، نگاه کنی ، چشماتو درشت کنی و اون ها رو واضح تر ببینی و بعد برگردی اونهایی رو ببینی که این ها رو ندارن ، و اونوقت سرتو بالا بگیری و بگی شکر!

یاد می گیری تا روزی که اینترنت داری،ازش با خوشحالی استفاده کنی چون فردا رو کسی ندیده

یاد می گیری تا روزی که بهت وقت دادن، درس بخونی ، چون بعدش معلوم نیست برات چه برنامه ای چیده باشن که ممکنه حسرت این روزها و فرصت درس خوندنی رو که بهت داده ن بخوری

یاد می گیری تا وقتی پاهات سالمن و هوا خنکه راه بری و راه بری و از هر لحظه ش لذت ببری ، چه ممکنه چند سال بعد نتونی به راحتی قدم بزنی

یاد می گیری هر روزی که می بینی باشگاه نزدیک خونه هنوز بازه و هنوز آزاده اونجا هست خوشحال باشی و سعی کنی حتما اونجا حضور داشته باشی

یاد می گیری این رو درک کنی که خداوند به همه ، همه چیز نمی ده و تو هم جزیی از همه هستی و بدونی  روزگاری که تو داری - و گاهی ازش گله مندی - آرزوی بعضی هاست

یاد می گیری تو این اوضاع وانفسا ، بتونی از کوچکترین لحظه ی بی غمی که داری لذت ببری ، که لذت بردن خودش نعمتیه که بازم خدا به هر کسی نداده

یاد می گیری ببینی که کسایی هستن که حاضرن تمام هستی شون رو بدن تا سلامتی خودشون یا عزیز مریضشون رو بدست بیارن ، ولی تو خیلی مجانی همه ی اینها رو داری

یاد می گیری خوشبخت اون کسی نیست که بیشتر داره، خوشبخت کسیه که به اونی که داره راضیه و وابستگی هاش کمتره

خوشبختی اون چیزی نیست که دیگران از بیرون ببینن و بگن. خوشبختی توی دل آدمه

یاد می گیری اگه کسی نبود که باهاش درد دل کنی ، خودت با صدای بلند با خودت صحبت کنی و برای خودت نامه های تشویقی بنویسی و اوقات تنهاییت ، به خودت جمله های امید بخش بگی

یاد می گیری حتی از رفتن به فروشگاه و خرید تک تک لوازم کوچولوی مورد نیازت لذت ببری و هر چند وقت یکبار یاد بیاری که :

"نگین اینها هنوز پول ندارن گوشت بخرن"

یاد می گیری هر چند وقت یکبار "همستر کوچولوی قهوه ای" رو بغل کنی تا انسانیت یادت نره... تا یادت نره که خیلی کوچولو های دنیا مادر ندارن و خیلی ها در حسرت یه بچه ان

صبر داشته باش

تو هم یاد می گیری


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ]

اگر عمر دوباره داشتم، مى‌کوشیدم اشتباهات بیشترى مرتکب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندک از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت کمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از کوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌کردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشکلات واهى کمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام که بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى کرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یک دَماسنج، یک شیشه داروى قرقره، یک پالتوى بارانى و یک چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک‌تر سفر مى‌کردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى کاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌کردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایکوبى و دست افشانى بیشتر مى‌کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر مى‌شدم. به سیرک بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى که تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌کنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با

ویل دورانت موافقم که مى‌گوید:*شادى از خرد عاقل‌تر است

 
دان هرالد

ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ]
درباره وبلاگ

الهه و مامان به سوی آینده 2 وبلاگ اول ماwww.rexemaman.blogfa.com است
لینک های مفید
امکانات وب